روزانه
ایران را که می شناسید!؟ یادش می آورید !؟ همین جا را می گویم . همین سرزمینی که درش به دنیا آمده ای . نفس کشیده ای . خودت را متعلق بدان میدانی . همین سرزمینی که گذشته اش را افتخار حال خودت می دانی . سعی نکردی در حالش نقشی داشته باشی . همانطور که نمی خواهی در آینده اش نقشی داشته باشی . همین سرزمین را می گویم ، سرزمینِ شیونِ خواهر و مادرت . سرزمینِ برادرهایی که تنشان در این خاک خفته است . سرزمین پدرهای درد . پدرهای سرخورده و سالخورده . این سرزمین سالهاست که تاریک است . یعنی بیش از سی سال است که شب است . شبی که در آن نه مهتابی و نه ستاره ای می درخشد .
در سرزمینم این روزها ، سپاهیان ، بی سلاح خفته اند ! سگان پاچه گیرش دندانهاشان غلاف است و گویی وجودشان افسانه ای بیش نبوده است ! خواهرکانم این روزها شادند . بدون سایه ای که آزادیشان را تعقیب کند . بدون تجاوزی به روح و جسمشان . برادرانم یکپارچه فریاد شده اند. به نیابت پیران سرزمین و فریاد هایی که در گلو خشک شد ، بغض شد ، کینه شد !؟ فریادی به یاد برادرانشان که آویزان روی دار تنشان را رقصاندند! فریادی به بلندای روحی که پرواز کرد.
همه در رویای فردای بهتریم . این را یقین دارم . اما چه فردایی ؟ فردایی از آنِ من و تو ، یا فردایی از آنِ آنان !؟ فردایی که فردایش تجسم انفرادی قبل از مرگ است ، یا شبی که فردایش فریاد خواهرت سکوت سلول هایی را خواهد شکست که شده اند حجله شب عروسی اش !؟ فردای بهتر را از چه کس طلب می کنیم ؟ آن که کُشت ، آن که برد ؟ آن که لگد مال کرد هست و نیست ات را ، آن که تیر خلاصی زد به فردای تو ؟
ایران امروز را توان تحملش نیست . مردمانش شباهتی به گذشتگانش ندارند ، به اصل و نسبشان .مردمی که سیاهی جامگان خراسانی را با سبز مظلوم دشت کربلاشان عوض کرده اند! قهرمان امروز ایران ما بابک خرمدین و آریو برزن نیست. ایران امروز ما سرباز اشکانی نمی خواهد . ایران امروز ما تاریخ ندارد . تاریخ نمی داند . حافظه ای ندارد تا تاریخی بدان بسپارد.
امروز ما با سی سال پیش ما یکی ست . فرق اش تصویر آدمی ست که سی سال پیش در ماه نقش بست و امروز در اذهان ! شعور همان است . چشم ها هم همان است . مردم سرزمینم این روزها شادند . فریادِ " مرگ بر استبداد " سر می دهند . دیروز دیدم کسی عکسش را به آتش کشید ! اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد . می فهمم اش . من طعم بغض و کینه را چشیده ام. خفقان را دیده ام . بغض در گلو خشکیده را دیده ام . من رنج دیده ام .
امروز بیشتر از آنچه سرزمین ام شاد است من غمگینم . بیشتر از آنچه مردم سرزمینم می خندند ، من می گریم . نگران فردایم . فردایی که می دانم برای ما نیست .
پی نوشت : بیش از یک ماه است در بند است ، آزادش کنید ...
