روزانه
وطن، وطن / نظر فکن به من که من / به هر کجا، غریبوار / که زیر آسمان دیگری غنوده ام / همیشه با تو بوده ام / همیشه با تو بوده ام / اگر که حال پرسی ام / تو نیک میشناسی ام / من از درون قصهها و غصهها برآمدم / حکایت هزار شاه با گدا / حدیث عشق ناتمام آن شبان / به دختر سیاهچشم کدخدا / ز پشت دود کشتهای سوخته / درون کومۀ سیاه / ز پیش شعلههای کورهها و کارگاه / تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است / رخم به سیلی زمانه خو گرفته است / اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام / یکی ز چهرههای بیشمار توده ام / چه غمگنانه سالها / که بالها / زدم به روی بحر بیکنارهات / که در خروش آمدی / به جنبوجوش آمدی / به اوج رفت موجهای تو / که یاد باد اوجهای تو! / در آن میان که جز خطر نبود / مرا به تخته پارهها نظر نبود / نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان به گودهای هول / بسی صدف گشوده ام / گهر ز کام مرگ در ربوده ام بدان امید تا که تو / دهان و دست را رها کنی / دری ز عشق بر بهشت این زمین دلفسرده وا کنی / به بند مانده ام / شکنجه دیده ام / سپیده، هر سپیده جان سپرده ام / هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده ام / اگر تو پوششی پلید یافتی / ستایش من از پلید پیرهن نبود / نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده ام / کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام / اگر که ایستاده ام / و یا ز پا فتاده ام / برای تو٬ به راه تو شکسته ام / اگر میان سنگهای آسیا / چو دانههای سوده ام / ولی هنوز گندمم / غذا و قوت مردمم / همانم آن یگانهای که بوده ام / سپاه عشق در پی است / شرار و شور کارساز با وی است / دریچههای قلب باز کن /سرود شبشکاف آن ز چار سوی این جهان کنون به گوش میرسد / من این سرود ناشنیده را /به خون خود سروده ام / نبود و بود برزگر را چه باک / اگر بر آید از زمین / هر آنچه او به سالیان / فشانده یا نشانده است / وطن! وطن ، تو سبز جاودان بمان که من پرندهای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو / به دور دست مه گرفته پر گشوده ام
سیاوش کسرائی

ای وطن ، لباس سیاه به تن
ای وطن ، درد و غم داری به تن
ای وطن ، همه جا آتش و سنگ
وطن ، همه جات خونی و کفن
روز شب ، شده همش تهمت و مرگ
پدران ، تو کوچه ها در به در
خواهران ، اشک خونین بر سر
مادران ، با عصا بر خاک پسر
وطن با کی رفتی به جنگ
کشتی هموطن
هر لحظه دم به دم
شایدم خوابی هنوز
ای وطن . . .
پی نوشت : بهترین بهانه برای گریستن به حال و روز وطن ، شنیدن این موزیک ترانه است . صدای غم آلود کارلو و موزیک آرام به همراه شعری که درد مام وطن را فریاد می زند .
این موزیک ترانه را از اینجا دانلودش کنید .

شاید یک روز
یک روز
شاید، یک روز
که آفتاب گیسوی نقره ای
دماوند پیر را نوازش می کند
در یک غریو تند بارانی
در یک نسیم نوازشگر بهار
یک روز
شاید
همراه پرواز پرستوی عاشقی
واژه لبخند، به سرزمین
سوخته ی من باز گردد.
امید، کوبه ی در را بفشارد
و سپیدی، جای تمام این
سیاهی ها را پر کند
آن روز بر مردگان نیز
سیاه نخواهم پوشید
حتی بر عزیزترینمان ... روان شاد ، پروانه فروهر

قطعه ۲۵۷ ردیف ۴۴ شماره ۳۲ ... آخرین منزل ندا
ایران را که می شناسید!؟ یادش می آورید !؟ همین جا را می گویم . همین سرزمینی که درش به دنیا آمده ای . نفس کشیده ای . خودت را متعلق بدان میدانی . همین سرزمینی که گذشته اش را افتخار حال خودت می دانی . سعی نکردی در حالش نقشی داشته باشی . همانطور که نمی خواهی در آینده اش نقشی داشته باشی . همین سرزمین را می گویم ، سرزمینِ شیونِ خواهر و مادرت . سرزمینِ برادرهایی که تنشان در این خاک خفته است . سرزمین پدرهای درد . پدرهای سرخورده و سالخورده . این سرزمین سالهاست که تاریک است . یعنی بیش از سی سال است که شب است . شبی که در آن نه مهتابی و نه ستاره ای می درخشد .
در سرزمینم این روزها ، سپاهیان ، بی سلاح خفته اند ! سگان پاچه گیرش دندانهاشان غلاف است و گویی وجودشان افسانه ای بیش نبوده است ! خواهرکانم این روزها شادند . بدون سایه ای که آزادیشان را تعقیب کند . بدون تجاوزی به روح و جسمشان . برادرانم یکپارچه فریاد شده اند. به نیابت پیران سرزمین و فریاد هایی که در گلو خشک شد ، بغض شد ، کینه شد !؟ فریادی به یاد برادرانشان که آویزان روی دار تنشان را رقصاندند! فریادی به بلندای روحی که پرواز کرد.
همه در رویای فردای بهتریم . این را یقین دارم . اما چه فردایی ؟ فردایی از آنِ من و تو ، یا فردایی از آنِ آنان !؟ فردایی که فردایش تجسم انفرادی قبل از مرگ است ، یا شبی که فردایش فریاد خواهرت سکوت سلول هایی را خواهد شکست که شده اند حجله شب عروسی اش !؟ فردای بهتر را از چه کس طلب می کنیم ؟ آن که کُشت ، آن که برد ؟ آن که لگد مال کرد هست و نیست ات را ، آن که تیر خلاصی زد به فردای تو ؟
ایران امروز را توان تحملش نیست . مردمانش شباهتی به گذشتگانش ندارند ، به اصل و نسبشان .مردمی که سیاهی جامگان خراسانی را با سبز مظلوم دشت کربلاشان عوض کرده اند! قهرمان امروز ایران ما بابک خرمدین و آریو برزن نیست. ایران امروز ما سرباز اشکانی نمی خواهد . ایران امروز ما تاریخ ندارد . تاریخ نمی داند . حافظه ای ندارد تا تاریخی بدان بسپارد.
امروز ما با سی سال پیش ما یکی ست . فرق اش تصویر آدمی ست که سی سال پیش در ماه نقش بست و امروز در اذهان ! شعور همان است . چشم ها هم همان است . مردم سرزمینم این روزها شادند . فریادِ " مرگ بر استبداد " سر می دهند . دیروز دیدم کسی عکسش را به آتش کشید ! اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد . می فهمم اش . من طعم بغض و کینه را چشیده ام. خفقان را دیده ام . بغض در گلو خشکیده را دیده ام . من رنج دیده ام .
امروز بیشتر از آنچه سرزمین ام شاد است من غمگینم . بیشتر از آنچه مردم سرزمینم می خندند ، من می گریم . نگران فردایم . فردایی که می دانم برای ما نیست .
پی نوشت : بیش از یک ماه است در بند است ، آزادش کنید ...

بیش از سه ماه است که تحت درمان ام . دردی که پزشک نمیداند درمانش چیست تنها دارو تجویز می کند. پنج کیلو کاهش وزن در سه ماه و در مجموع یازده کیلو کمبود وزن نسبت به قد . چهارده شب بی خوابی ، بیش از یک ماه بی اشتهایی ، سفید شدن ناخن ها ، ریزش موها ، لرزش شدید دست و انگشت ها، خون دماغ های پیاپی و زیادِ ناشی از فشار اعصاب و چشم درد هایی که گاه استخوان هایت را به درد می آورد و ... .
به دستور روانپزشک مدتی دور بودم از هیاهوی دنیای مجازی . دستور بود تا نشنوم و نبینم و نخوانم آنچه به مردم و سرزمینم می رود . گوش کردم و مدتی نبودم . چیزی نمی خواندم ، سعی می کردم چیزی نشنوم . تنها قرص می خوردم و قرص . برای اعصابم . برای روانی که دکتر نمی داند چرا اینگونه شد . درد را نمی شناسد ، تنها مسکنی را می شناسد که تجویز می کند .
زندگی این چنین را نمی پسندم . تاب و توان تحملش را ندارم . نمی توانم هر روز مثل مرده های متحرک اطرافم زندگی را چون سگ های ولگرد خیابان بگذرانم . باید بخوانم . باید بشنوم . باید ببینم .
برای من که عاشق ایرانم ؛ انقدر اوضاع ایران را آشفته میبینم که کمتر کسی را سراغ دارم تا درکی صحیحی داشته باشد از اوضاع . من یک نفرم . فریادم نیز به بلندای یک نفر . گوش شنوایی نمی بینم . هر کسی دلی خوش کرده به بُتی . به ناجی ای که نمی داند چیست و کیست . هیچ کسی حاضر نیست در کنار دیگری قدمی بردارد برای این خاک پاک . همه را به چشم خائن به آب و خاک میهنم میبینم . فرصت طلبی های داخلی ها و ساده انگاری خارج نشین ها مغزم را به درد می آورد . همه در خواب اند ، همه ... . کسی نمی خواهد بیدار شود . کسی نمی خواهد بداند چه سرنوشتی در پیش دارد .
دیشب را تا صبح در خلسه بودم . جایی میان خواب و بیداری . غرق در افکار و توهم های نه چندان منطقی . دیشب مغزم در هجوم بی وزنی افکارم تاب می خورد .
صد میل دیازپام به سلامتی مرگ ... قلبم 40 ضربه در دقیقه ریتم گرفته ... همه چیز تنها برای لحظه ای آرام بود. از ارتفاع با سر سقوط می کنم ... صدای جیغ سکوت خانه را مچاله می کند ... جیغی از نوع التماس و اضطراب ... لعنتی ، همه چیز رنگ باخت تا صبح شود .
در خلسه هستم ، جایی میان مرگ و زندگی ... مغزم درد می کند ... افکارم خونریزی پیدا کرده اند ... .
خسته ام . خسته تر از آنکه بتوانم دیگر بار غلبه کنم بر فاصله ای که افتاده است بین زندگی ام . احساس حقارت می کنم . در هراسم . در هراس روزی که دیگر ذهنم ، تنم و نفسم از دیدن دردهای جامعه به درد نیاید. می دانم آن روز من دیگر مرده ام و مسخ سنگواره ای سفید پوش شده ام . بی آنکه بدانم کی و چگونه روپوش سفید به کفن ذهن آشفته بدل شده . بی آنکه بدانم من کی مُردم .
نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پياله و پروانه از پسين،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفتهايد،
با روياهامان چه میکنيد!
ما رويا میبينيم و شما دروغ میگوييد ...
دروغ میگوييد که اين کوچه، بُنبست و
آن کبوترِ پَربسته، بیآسمان و
صبوریِ ستاره بیسرانجام است.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهرير خواهيم گذشت.
ما میدانيم آن سوی سايهسارِ اين همه ديوار
هنوز علائمی عريان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانهی ارغوان باقیست.
سرانجام روزی از همين روزها برمیگرديم
پردههای پوسيدهی پرسوال را کنار میزنيم
پنجره تا پنجره ... مردمان را خبر میدهيم
که آن سوی سايهسارِ اين همه ديوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نمنمِ روشنِ باران باقیست.
ستاره از آسمان و باران از ابر،
ديده از دريا و زمزمه از خيال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آينه گرفتهايد،
با روياهامان چه میکنيد؟
ما رويا میبينيم و شما دروغ میگوييد ...
دروغ میگوييد که فانوسِ خانه شکسته و
کبريتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گريهاند،
ما میدانيم آن سوی سايهسارِ اين همه ديوار،
روزنی روشن از رويای شبتاب و ستاره روييده است
سرانجام روزی از همين روزها
ديدهبانانِ بوسه و رازدارانِ دريا میآيند
خبر از کشفِ کرانهی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه میآورند.
حالا بگو که فرض
سايه از درخت و ریرا از من،
خواب از مسافر و ریرا از تو،
بوسه از باران و ریرا از ما،
ريشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفتهايد،
با روياهامان چه میکنيد!؟
سید علی صالحی
۱- می خواستم علتِ " سه سالگی حقوق بشرتان ! نامبارک باد ! " را بنویسم .
از آنجا که " موضع و نقد من هر چه باشد " ، برای آنها مبارک است ! نمی نویسمش و به همین یک جمله اکتفا می کنم :
" سه سالگی حقوق بشرتان! نا مبارک باد "
چند تایی گوش شنوا بود و شنید ... شما هم اگر برایت مبارک است ، باشد ! به من ربطی ندارد !
۲ - این روزها عجیب آرام ام ! نمی دونم بگم خیال راحت و ذهن آزاد یا آرامش قبل از طوفان !
تو بدترین شرایط روحی ام ، در تمام این سالها ... تو سخت ترین مرحله تصمیم گیری ام ، در تمام مدت زندگیم ... مرده ی متحرک به تمام معنا شدم ... نه تغییری ، نه ... همیشه امید داشتم به آینده ... جنگیدم براش ... ولی این روزهای لعنتی گویا تمامی نداره ... کاری باید ، کارستان ... از روزهای آینده ام و روزهایی که در راه است هیچ چیزی نمی دانم ... چه می شود و چه خواهد شد ... مهم هم نیست چه شود ... هر چه باشد بهتر از این وضع است ... حتی اگر جانم را برایش از دست بدهم ... این برایم ارزش دارد ... معتقدم به این روش ... برای راهی که می روم ... نمی دونم چرا اینها رو اینجا مینویسم... اما دوست داشتم جایی می نوشتمشان ... جایی که اگر بعدی بود و بودم ببینم ... همه اش همین است ...
در كار رفتن نبودم. کسی آواز خواند و مجموع چنين نتيجه گرفتيم كه بايد رفت. با نوايی كه زمزمه گوشم شده بود و دلی كه در كار فرمان من نبود. راهی شدم، نه بدان سان كه باد میشود و در شورش رفتناش شاخهها به رقص در می آيند. نه چنان كه آب بر سنگها روان میشود و شتاب ميكند بر زمين .راهی شدم به مقصد نا معلوم با دلی در كار خود. عزم رفتن و شتاب پاها در هم شدند. در رفتن من پروانه بال بر صورت شمع نكوبيد.رفتن من نويد رنج خورشيد مقابل نبود. زمان همان هميشگی هميشگی بود و زمين تنها به چرخ بی قرار میچرخيد. علف به صحرا بود و عشق به دروغ هر روزه ، كار خود میكرد.
در كار رفتن نبودم. به عزم بيهوده ،رفتن به سرزمينهای ناشناس، بی هدفی كه راهیات كند لطفی نداشت.يله شدن در سرزمین بی نام و نشان. رفتن به هر سو كه ارادهات بر آن حكم كند. اين هم برای خود حكايتی است.اينكه پا بر سرزمينی بگذاری كه تا پيش از اين جایی در ذهنت نداشته و تو خود به هر واژهای كه ذهنات ياری كند آن را صدا میزده ای.اينكه هر جا، هر لحظه، بی اين كه قصدی داشته باشی فرود بيايی و در كار ماندن صبر را بر شتاب ترجيح دهی. رفتن و ماندنی از اين گونه سخت نا آشنا را نمیپسندم.سرزمينات را خودت انتخاب نمیكنی تا خطوط فرضی مرزها اختيارت را برای ماندن و برگزيدن محدود كند.رفتن از اين زاويه هم نیز خود حكايتی دارد. داستانی، سری میخواهد كه در نجوا نگنجد.
رفتم.نه به قصد و معلوم. نه با عزم و از پيش.در كار رفتن نبودم. كسی فرمانمان داد، در دلم آشوب رفتن نبود. همينطوری،تمنايی خارج از اراده راهنمايم شد و رفتم. به يك طرفی كه هر طرفی میتواند باشد.هر طرفی خارج از حيطه اراده تو ، نامعلوم ِ نامعلوم ...
تا روزگاری آزاد و شاد در کنار یکدیگر ، بدرود
حس و حال هیچ کای رو ندارم ، درست مثل یه آدمی که زاده شده تا بمیره بی هیچ برنامه ای و هیچ هدفی ! تو این چند ماهی ( 5ماه ) که بیکار شدم تمام وقت خونه بودم . واقعا دارم دیوونه میشم . دو سه تا شرکت رفتم برای مصاحبه و استخدام . دو تاشون محترمانه گفتند هررری ! ( یعنی زنگ میزنیم ) یکیشون هم اگر قبول میکردم باید تقریبا تمام وقتم رو صرف کارم میکردم و فرصت هیچ کار دیگه ای رو نداشتم . هزینه های زندگیم سر سام آور شده . از اولین روز عید که بیکار شدم تا همین الان که دارم آه و ناله میکنم خدمتتون، یک ریال هم در آمد نداشتم و هر چی هم پس انداز دم دست داشتم خرج کردم . دو تا قسط دارم که داره دیوونم میکنه . یه وام 7 میلیونی خونه که به هیچ عنوان یکیش رو هم نمیتونم عقب بندازم ! یه وام 3 میلیونی دیگه هم دارم که خودم و کشتم تا الان تونستم 4 تا قسط 130 هزار تومنیش رو بدم. 50 هزار تومن در ماه هزینه اینترنت دارم . هر دو ماه یکبار هم ناقابل 50 تا 60 هزار تومن پول موبایلمون میاد . دو تا خط خونه هم که سرپرستی یکیشون به عهده بنده است ! نه حرفی میزنم و نه کاری میکنم 30 تومن فیش میاد در خونه !! خرج ماشین هم که دیگه هیچی . این از وضعیت بنزین. بعد هم کافیه فقط ماشین یه درد و مرضی بگیره و راهت بیافته به تعمیرگاه . چنان میچلوننت که تا عمر داری یادت نمیره ! دو تا پیچ شل و سفت میکنند یه فاکتور میذارن جلوت برابر با پول خون پدرشون !
این از این ...
احتمال زیاد مهرماه برم مسافرت . هر چند خودم هم نمیدونم مسافرته یا کوچ ! یک ثانیه هم نمیتونم فرض کنم که قراره برم و برنگردم ! همه کارها رو دارم راست و ریست میکنم که اگر این دل طاقت آورد ، بمونم ! فکرش هم سخت و دیوونه کننده است چه برسه به روزی که بیاد ! ...
دنبال فروش خونه ام . عمری خر حمالی کردم و با زور قسط و قرض و بدهی و وام کوفتی مسکن تونستیم یه آلونک برای خودمون دست و پا کنیم ! حالا باید بفروشمش و ببرم بلاد کفر خرجش کنیم تا روزگارمون سپری بشه!
هفت خان رستم و رد کردم تا تونستم حقوق بیکاری بگیرم ! بعد از 5 ماه تازه قراره 8 مرداد پول بریزن به حسابمون ! تا اون روز نه تولد و مهمونی میتونم بیام و نه برنامه گردش و بیرون رفتنی ! چون واقعا دیگه کفگیرم به ته دیگ خورده !! تو این جیب پول یافت می ، نشود! باید برم دنبال پاسپورت تازه ! ویزا ، بلیط . دارم کارهام رو لیست میکنم که کدوم کار رو کِی و چه موقع برم سراغش و اینکه کار انجام نداده نداشته باشم ! چند نفری رو باید ببینم ! با چند نفر باید تسویه حساب کنم ! چند نفری رو باید برم دنبال حلالیت !! طلبیدن ازشون! فکر کنم اواخر مرداد ماه یک هفته ای رو شمال باشم! دو سه تا از دوستان رو هم باید اون موقع بینمشون! بقیه هم که تهران هستیم در خدمتشون!
خلاصه جونم براتون بگه که همه اینها رو گفتم و نوشتم اینجا که بهانه ای باشه برای چندباره غیب شدنم ! هر چند روز یه بار میام و میخونم ایمیل ها رو . آف ها رو جواب میدم . وبلاگتون رو میخونم . اگر کامنتی نمیذارم بگذارید به حساب کمی وقت و همه اونچه که بالا شرح رو دادم ! موبایلم سه روزی میشه که یه طرفه شده و احتمالا تا یکی دو روز دیگه به طور کل قطع میشه ! یه خط ایرانسل دارم که اگر دوری از موبایل سخت بود راش میندازم! دوستانی که تلفن خونه رو دارند با خونه تماس بگیرند . اونهایی هم که ندارند ایمیل بزنند و آف بزارند ! و در آخر هم باز اگر حوصله ای بود چیزکی مینویسم اینجا !
پی نوشت :
در تب وتاب رفتنم / به فکر راهی شدنم / تو ای همیشه همسفر / مرا شناختی تو اگر / مرا پس از من بنویس / به هر کس از من بنویس / ای تو هوای هر نفس / هر نفس از من بنویس / مرا به دنیا بنویس / همیشه تنها بنویس / زآب و خاک و آتش و باد / برای فردا بنویس / تو جان من باش و بگو / به یاد من باش و بگو / میلاد من باش و بگو / جانان من باش و بگو / نفس اگر امان نداد / روی خوشی نشان نداد / رفت ودوباره بر نگشت / مرا دوباره جان نداد / دست و زبان من تو باش / نامه رسان من تو باش / حافظه ی تبار من / نام نشان من تو باش / بگو حکایت مرا / قصه هجرت مرا / توشه ای از غزل ببخش / راه زیارت مرا / تو جان من باش و بگو / جانان من باش و بگو / به یاد من باش و بگو / میلاد من باش و بگو / نفس اگر توان نداد / مرا دوباره جان نداد / به این همیشه نا تمام / زمان اگر امان نداد / تو جان من باش و بگو / زبان من باش و بگو / بر سر گل دسته عشق / اذان من باش و بگو / بگو که مثل من کسی / به پای عشق سر نداد / از آن سوی آبی آب / خبر نشد ، خبر نداد / تو جان من باش و بگو / به یاد من باش و بگو / میلاد من باش و بگو / جانان من باش و بگو / به یاد من باش و بگو / میلاد من باش و بگو / جانان من باش و بگو / به یاد من باش و بگو
کاش کمی هوای حوصله ام ابری شود... به فصل آخر قصه رسيده ام ... جایی ميان آنان که عشق را بر سر چهار راه دروغهايشان حراج می کنند... به انتهای آخر بهار... به فصلی که ريشه ام زیر تبرهاشان از بین رفت ! دیگر نه آواز باد را میشنوم و نه رقص گلها را میبویم! نه آسمان آبی به ذوق میکشاندم و نه چهچهءِ این سینه سرخ های بهاری ، شکفتنم میدهد !
کجایم من ؟
جادوگران شهر غريبه لبخند کودکانه ام را ميان نگاههای مسمومشان فروخته اند... میخواهم به یاد بیاورم گرگ و میش چماق و چاقو را ، در سحرگاه خیزش !... به یاد دارم فریاد ریشوهای عربده کش را که به فرمان امام اشان !، میکوفتند تنهایمان را ... تا خوف مرگ ، بهای فراموشی بهار باشد ... دلم گرفته است ... دلم برای مرد آفتابی قصه ام ميسوزد... کاش قصه ام را کمی می شد فهميد !
بايد از شهر طاعون گرفته ی دوزخيان دور شد... بايد رفت ... تا ابر، هميشه ، شهر چمشانم را آبستن باشد٫ بايد کوله بار غصه هايم را جمع کنم و دوباره ميان اتاق صورتيم بمانم ... پشت پنجره و برای شادی مرد آفتابی شهر ،دوباره شعر بگویم ... من و شعرهای ننوشته ام هميشه با هم گم می شويم . همه می خواهند ما نباشيم... حتی آن دختر مسموم که گوشواره های زهرآلوده اش را هميشه به گوش می آويزد... دلم می خواهد از فصل قصه های پر دردم رها شوم ... کاش نباشم و انتهای هيچ قصه ای را ندانم ... کاش بميرم و درفصل پونه های تب دار اتاقم به قصاوت باران هيچ نگويم ... در ده بالا ديگر بدنبال هيچ نشانی نخواهم رفت دلم می خواهد هميشه ميان اتاقم تنها بمانم ... من و دست نوشته هایم ... کسی مرا دیگر نخواهد آزرد ... من دلم برای مرد آفتابی شهر می سوزد ... کاش رها شود از نکبت اين همه دروغ ... کاش هميشه بخندد ميان دلهره های تنهاييش ... کاش می توانستم دستم را دراز کنم تا کمی از غصه هايش را پاک کنم ... افسوس بايد کوله بار تنهايم را جمع کنم و هميشه ميان اتاق صورتيم تنها بمانم. دلم گرفته است . دراين شهر تاريک بی سرپرست ... هيچ خانه ای عدالت را نخواهد شناخت و من فقط ميان چهار راه های پر هياهو گم می شوم ... می شنوم و فقط اشک خواهم ريخت ...
پی نوشت:
حکم میکنند ،دست هایی آلوده به طلسم /حكم می كنند ، ميان من و عشق / حكم می كنند ، به باطل / فروريخته ام ، فرو ريخته ام ميان مكر جادوگران / و چه دلگيرم از نعره های بيدادگران / بر سر كوچه های نفرت و كينه / عشق را دفن می كنند / خدايا می شنوی؟! / پيله دوزان در سرزمين تو بيداد می كنند / صدای فتنه انگيزانِ شهر را می شنوی ؟ / ميدانی جادوگران در سرزمين تو حكم ِخدايی دارند ؟! / در اين جاده های يخ بسته / هرشب ميان خواب من مرديست از تبار اهوراييان / مردی ست تكيده بر زندان تنهائيش / جان سپرده ميان كوهستان غصه ها ! / خانه اش سنگ نوشته ی مزاری ست ميان خاك غربت / ای کاش باری دگر چون مرد آفتابی قصه ام آید ...
در انتظار جامِ دیگری ...






ایـتـالیـــــــــــا
این روزها بسیار خودم را خودکاوی میکنم. دانستهام که تحملِ آدمها را ندارم، خصوصاً آدمهایی که با من تفاوتِ ویرانگر (نه سازنده) دارند، آدمهایی که از جنسِ من نیستند.
دانستهام که سخت میبخشم و گاه هرگز نمیبخشم. دانستم که بهیقین تبارم به بربرها میرسد. شاهدش انبوهِ اجسادی ست که از دشمنان و دوستانی که پستر دیگر دوست نبودند، در خاطرم تلنبار شده است.
فهمیدهام که یک جور تنهایی دارم که حاضر نیستم با هیچ آدمیزادهای آن را شریک شوم.
فهمیدم که مدتهاست دیگر چندان برایِ کسی دردِ دل نمیکنم و حساسیتِ شدید دارم نسبت به کسی که با من بخواهد دردِ دل کند. دیگر نه چندان اهلِ تعریفِ داستانِ زندگیام برایِ دیگران هستم و نه چندان توانِ شنیدنِ داستانِ زندگیِ دیگران را دارم.
فهمیدهام که با پدیدهیِ تلفن چندان سازگار نیستم. کم با دیگران تماس میگیرم و دوست دارم دیگران خیلی کم با من تماس بگیرند.
دانستهام که دورانِ تنهایی و پارساییِ نوجوانیام نوعی آدمگریزی در من پدید آورده است. هر چند در معاشرت و گپ با دیگران (بنا به گفتهیِ خودشان) چندان هم خوشمحضر نیستم!
هیچ انگیزهای برایِ دیدنِ آدمهایی که بیشترین سنخیت را با من دارند هم ندارم. هیچ کس نیست که بخواهم ببینمش.
گویی دیواری به بلندایِ بینهایت میانِ من و دیگری کشیده باشند
امروز روزی است که این تن زاده شد
با درد مادرم و دلهره ی پدرم
و من هنوز تولد نیافته ام !
چرا که در گورستانی هستم که هیچ چیز زاده نمی شود و همه چیز بوی مرگ می دهد
گاه حسرت می خورم که چرا به تن زاده شدم ؟
و به حماقت خدایی که نمی دانم کجاست قهقهه می زنم
و به او شِکوه سر می دهم
اویی که همیشه همچون لچکی بر خاک می افتد!
جلوی پایم
مرا دوست بدار!
مرا بپرست!
آخر اینجا کجاست ؟؟؟
جایی که هر روز
در خیابان زنی لگد مال می شود !
در خانه ای که کودکی میگرید از ضعف دل !
در کوچه هایی که مردان این سرزمین به خاک مالانده میشوند !
انسان هایی که کشته می شوند
و کسانی که می کشند !
اینها ...
وجودم را پر از اشک می کند!
و پشیمان از زاده شدن تن …
من هنوز متولد نشده ام
من زمانی متولد می شوم که
آزاد باشم
ما باشم
من در " ما " متولد میشوم ...
حکم همه ما خشت است
حاکم می گوید
دل نداریم
نه بی بی خوشگل
نه آس تنها
نه سه ی بازیگوش
حکم همه ما خشت است !
باد با خود ،
بوی ِ کود ِ تازه می آورد
بوی ِ چوب ِ نیم سوخته
بوی ِ مه
و بوی ِ تو را ...
حرفم را پس می گیرم
زندگی ارزشش را دارد!
به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی ...
به چه دلخوش کرده ای ؟!
تکاندن برف
از شانه آدم برفی ... ؟!
سیاستمدارها
با جان مردها
و مردها با اشک زنها
و زنها با جان بچه ها
و بچه ها با تاسها و مهره ها
قمار می کنند
دنیا قمارخانه است
دنیا ...
بی توجهی گرگی گیج
به لرزش سینه های گوسفندها نیست !
ابهت،
لرزش پاهای بزغاله ایست
که از پستان مادرش
شیر می خورد !
مثل یک کلاغ کوچک
که روی بنفشه بخوابد
به هم نمی آییم!
مثل یک اژدها که
روی پشم طلایی
یا غورباقه ای که با نیلوفر
مثل بازی که جوجه
گرفته باشد
رتیلی که کبوتر
تو را به خانه خواهم برد!
و فکر اینکه چه خواهد شد
و گناهی داری یا نه
را
بی خیال خواهم بود!
این از اقبال همه ما مردهاست
که از زن نبودنمان
خوشحال تر باشیم!!