روزانه
کاش کمی هوای حوصله ام ابری شود... به فصل آخر قصه رسيده ام ... جایی ميان آنان که عشق را بر سر چهار راه دروغهايشان حراج می کنند... به انتهای آخر بهار... به فصلی که ريشه ام زیر تبرهاشان از بین رفت ! دیگر نه آواز باد را میشنوم و نه رقص گلها را میبویم! نه آسمان آبی به ذوق میکشاندم و نه چهچهءِ این سینه سرخ های بهاری ، شکفتنم میدهد !
کجایم من ؟
جادوگران شهر غريبه لبخند کودکانه ام را ميان نگاههای مسمومشان فروخته اند... میخواهم به یاد بیاورم گرگ و میش چماق و چاقو را ، در سحرگاه خیزش !... به یاد دارم فریاد ریشوهای عربده کش را که به فرمان امام اشان !، میکوفتند تنهایمان را ... تا خوف مرگ ، بهای فراموشی بهار باشد ... دلم گرفته است ... دلم برای مرد آفتابی قصه ام ميسوزد... کاش قصه ام را کمی می شد فهميد !
بايد از شهر طاعون گرفته ی دوزخيان دور شد... بايد رفت ... تا ابر، هميشه ، شهر چمشانم را آبستن باشد٫ بايد کوله بار غصه هايم را جمع کنم و دوباره ميان اتاق صورتيم بمانم ... پشت پنجره و برای شادی مرد آفتابی شهر ،دوباره شعر بگویم ... من و شعرهای ننوشته ام هميشه با هم گم می شويم . همه می خواهند ما نباشيم... حتی آن دختر مسموم که گوشواره های زهرآلوده اش را هميشه به گوش می آويزد... دلم می خواهد از فصل قصه های پر دردم رها شوم ... کاش نباشم و انتهای هيچ قصه ای را ندانم ... کاش بميرم و درفصل پونه های تب دار اتاقم به قصاوت باران هيچ نگويم ... در ده بالا ديگر بدنبال هيچ نشانی نخواهم رفت دلم می خواهد هميشه ميان اتاقم تنها بمانم ... من و دست نوشته هایم ... کسی مرا دیگر نخواهد آزرد ... من دلم برای مرد آفتابی شهر می سوزد ... کاش رها شود از نکبت اين همه دروغ ... کاش هميشه بخندد ميان دلهره های تنهاييش ... کاش می توانستم دستم را دراز کنم تا کمی از غصه هايش را پاک کنم ... افسوس بايد کوله بار تنهايم را جمع کنم و هميشه ميان اتاق صورتيم تنها بمانم. دلم گرفته است . دراين شهر تاريک بی سرپرست ... هيچ خانه ای عدالت را نخواهد شناخت و من فقط ميان چهار راه های پر هياهو گم می شوم ... می شنوم و فقط اشک خواهم ريخت ...
پی نوشت:
حکم میکنند ،دست هایی آلوده به طلسم /حكم می كنند ، ميان من و عشق / حكم می كنند ، به باطل / فروريخته ام ، فرو ريخته ام ميان مكر جادوگران / و چه دلگيرم از نعره های بيدادگران / بر سر كوچه های نفرت و كينه / عشق را دفن می كنند / خدايا می شنوی؟! / پيله دوزان در سرزمين تو بيداد می كنند / صدای فتنه انگيزانِ شهر را می شنوی ؟ / ميدانی جادوگران در سرزمين تو حكم ِخدايی دارند ؟! / در اين جاده های يخ بسته / هرشب ميان خواب من مرديست از تبار اهوراييان / مردی ست تكيده بر زندان تنهائيش / جان سپرده ميان كوهستان غصه ها ! / خانه اش سنگ نوشته ی مزاری ست ميان خاك غربت / ای کاش باری دگر چون مرد آفتابی قصه ام آید ...
در انتظار جامِ دیگری ...






ایـتـالیـــــــــــا
این روزها بسیار خودم را خودکاوی میکنم. دانستهام که تحملِ آدمها را ندارم، خصوصاً آدمهایی که با من تفاوتِ ویرانگر (نه سازنده) دارند، آدمهایی که از جنسِ من نیستند.
دانستهام که سخت میبخشم و گاه هرگز نمیبخشم. دانستم که بهیقین تبارم به بربرها میرسد. شاهدش انبوهِ اجسادی ست که از دشمنان و دوستانی که پستر دیگر دوست نبودند، در خاطرم تلنبار شده است.
فهمیدهام که یک جور تنهایی دارم که حاضر نیستم با هیچ آدمیزادهای آن را شریک شوم.
فهمیدم که مدتهاست دیگر چندان برایِ کسی دردِ دل نمیکنم و حساسیتِ شدید دارم نسبت به کسی که با من بخواهد دردِ دل کند. دیگر نه چندان اهلِ تعریفِ داستانِ زندگیام برایِ دیگران هستم و نه چندان توانِ شنیدنِ داستانِ زندگیِ دیگران را دارم.
فهمیدهام که با پدیدهیِ تلفن چندان سازگار نیستم. کم با دیگران تماس میگیرم و دوست دارم دیگران خیلی کم با من تماس بگیرند.
دانستهام که دورانِ تنهایی و پارساییِ نوجوانیام نوعی آدمگریزی در من پدید آورده است. هر چند در معاشرت و گپ با دیگران (بنا به گفتهیِ خودشان) چندان هم خوشمحضر نیستم!
هیچ انگیزهای برایِ دیدنِ آدمهایی که بیشترین سنخیت را با من دارند هم ندارم. هیچ کس نیست که بخواهم ببینمش.
گویی دیواری به بلندایِ بینهایت میانِ من و دیگری کشیده باشند
.......................................................
شیدا هم رفت ...
رفت به دیاری که آنگونه که میخواهد او را بپذیرند. رفت تا کمی در هوای خود بودن نفس بکشد
پی نوشت :
لا اکراه فی الدین قد تبین الرشد من الغی
در دین اکراهی نیست ، راه درست از نا درست مشخص است ( پس راه درست را برگزینید یا جزیه دهید و یا گردن زده شوید )
برای اثبات آزادی عقیدتی در اسلام ، لازم نیست که راه دوری بروید ، ماتحت خود را پاره کنید و یا از این آیه به آن آیه بپرید ! بردارید یه استقفا بنویسید در مورد حکم ارتداد به آقایان اصلاح گرای دینی ! اگر در سال ۲۰۰۸ میلادی همین یوسف کنعان ( آیت الللله صانعی ) و یا شیخ ساده لوح ( آیت الللله منتظری ) که میگویند تومنی صنار با بقیه توفیر دارند ، حکم مجازات را برداشتند ما هم میگوییم هزار و چهار صد سال پیش محمد بن عبدالله از شکم مادری پوپری متولد شده است !!!
کتایون عزیز؛ به بازی ای دعوت کرده که حکایت از سنت گره زدن سبزه در سیزده بدر و نیت ها و آرزو ها برای داشتن همسر و زندگی ایده آل است !
تعریف خودم رو از ایده آل به عنوان مجموعه اي از بايدها و نبايد ها كه بشر در راستاي رسيدن به هدفي تعريف مي كند ، میدانم . شاید هم مجموعه ای عقلانی از باید ها و نباید ها ! به نظرم هر کسی میتونه ایده آل متفاوتی داشته باشه . چرا که باورهاي افراد متفاوت و هركس با توجه به توانايي خود ايده آل رو تعیین میکنه .
ايده آل بحث بين حقيقت و واقعيت است.
تعریف های متفاوتی رو میشه از داشتن زن آینده مثال زد که همگی نوعی دید رو نسبت به ایده آل بیان میکنند .هر یک از ما نقشی در ذهن خود از زن ایده آل داریم. شاید این تصاویر ذهنی با یکدیگر تفاوتهای بسیاری داشته باشد ، اما بی شک به اشتراکاتی نیز دست می یابیم که نام بردن این ویژگیها میتواند ما را در ساخت تصویری جامع از زن در ذهن هدایت کند . این تصاویر با مختصات اخلاقی مانند: مهربانی ، صبوری ، خوش اخلاقی ، دلسوزی، و همچنین مختصات ظاهری مانند: داشتن اندام و قد مناسب ، داشتن آرایش یا ساده بودن ، پوشیده در لباس و چادر و یا آزاد در نوع پوشش ! متمایز میشود.
این همسر نیست که ایده آل رو در ذهن میسازه ، بلکه این خواست و نیاز ما از یک فرد در شرایط اجتماعی و فرهنگی یست که در آن رشد کرده ایم میباشد. به نظرم تا زمانی که الگو مناسبی رو از داشتن همسر در ذهن نسازیم و داشتن همسر ایده آل رو با شرایط فرهنگی و اجتماعی رشد کرده در آن نسنجیم ، نمیتوانیم به تعریف مناسبی از همسر ایده آل برسیم .
اعترافی رو میکنم که شاید تا به حال هیچ وقت نگفته باشم ! در زندگی مراحل سخت زیادی رو پشت سر گذاشتم اتفاقات ناخوشایند زیادی هم رخ داده ، سخت و طاقت فرسا تا جایی که دیگه امیدی نداشتم برای ادامه زندگی ، خیلی اتفاقات هم افتاده که میتونست تمام زندگیم رو تغییر بده ، بعضیهاشون با اختیار و اراده خودم بوده و بعضیهاشون هم دست تقدیر تو کار بوده !
فعالیت های دانشجویی، اخراج از دانشگاه ، فعالیت زیر پر و بال این حزب و آن گروه ... زندان و بازداشت و سابقه سیاسی و تحت شعاع قرار گرفتن همه آن چه داشتم و به دست آورده بودم و میتوانستم بیافزایم به آن ! وقتی نیم نگاهی به گذشته و نگاهی به حال میندازم ، میبینم که اگر یک بار ، ده بار و صد بار دیگه امکان بازگشت رو داشته باشم ، باز هم همین راه رو انتخاب میکنم و باز هم همانی میشوم که هستم ! این انتخاب به این دلیل نیست که گویید در این راه موفق بوده ام ! خواندید قسمتی از آنچه را که به دست آوردم و بر باد دادند !!
در ادامه هم از دوستانم ، تهمینه ، فریده ، بیتا ، دعوت میکنم تا بنویسند از ایده آل هایشان !پروانه عزیز و دوست داشتنی هم خوشحالم میکنه اگر دعوت رو بپذیره و بنویسه .
بازی سیزده ، تهمینه
پرسه در بازی ایده آل ها، بیتا یاری
بازی ایده آل، پروانه
پی نوشت کمی مرتبط :
بچه که بودم بر اساس "گفتار" مردمان راجع به آنها قضاوت می کردم .
در دوران نوجوانی متقاعد شدم که برای قضاوت راجع به دیگران باید به "اعتقادات" آنان توجه کرد و نه گفتار آنان! سالها طول کشید تا بنا گذاشتم که بر اساس "رفتار" مردمان راجع به آنان قضاوت کنم . اما این اواخر پا را از این هم فراتر نهاده ام و فقط بر پایه "نتیجه رفتار" مردمان راجع به آنان قضاوت می کنم .
این تنها تغییریست که در صورت بازگشت به گذشته ، نکته آخر رو از ابتدا اجرا خواهم کرد !
امروز روزی است که این تن زاده شد
با درد مادرم و دلهره ی پدرم
و من هنوز تولد نیافته ام !
چرا که در گورستانی هستم که هیچ چیز زاده نمی شود و همه چیز بوی مرگ می دهد
گاه حسرت می خورم که چرا به تن زاده شدم ؟
و به حماقت خدایی که نمی دانم کجاست قهقهه می زنم
و به او شِکوه سر می دهم
اویی که همیشه همچون لچکی بر خاک می افتد!
جلوی پایم
مرا دوست بدار!
مرا بپرست!
آخر اینجا کجاست ؟؟؟
جایی که هر روز
در خیابان زنی لگد مال می شود !
در خانه ای که کودکی میگرید از ضعف دل !
در کوچه هایی که مردان این سرزمین به خاک مالانده میشوند !
انسان هایی که کشته می شوند
و کسانی که می کشند !
اینها ...
وجودم را پر از اشک می کند!
و پشیمان از زاده شدن تن …
من هنوز متولد نشده ام
من زمانی متولد می شوم که
آزاد باشم
ما باشم
من در " ما " متولد میشوم ...
می ترسم
روزی
عاشقی بازآید
قفل صد پنجره را بگشاید
و نداند نفسی پیشترک
ما قفس شیفتگان
پر پرواز به آتشگه دل سوخته ایم
و آتش افروخته ایم
وبه درهای قفس
دیده دوخته ایم
تا کسی بازآید
و به اندیشه ی آزادی ماه
پا به درگاه بگذارد
تا درآن قربانگاه
ما پلیدان شکمباره ی مست
با دو چشم ولع آمیز وقیح
رو به او حمله بریم
پوستش را بدریم
و تنش را با هول
قورمه ی حرص و شکمبارگی خود بکنیم
ترسم از آزادیست
که نمیدانم چیست
و به قدر نفسی پیدا نیست
حکم همه ما خشت است
حاکم می گوید
دل نداریم
نه بی بی خوشگل
نه آس تنها
نه سه ی بازیگوش
حکم همه ما خشت است !
زنگ می زنم به جهان دوباره
فوت فوت فوت ...
فوت می کنم به خواب دنیا
فوت
قطع می کنم
زنگ می زنم
قطع می کنم
زنگ می زنم
من مزاحم دنیا ام
خواستگار
دخترش
فاسق زنش
رفیق ناباب بچه هاش
هیچ از من دنیا
آسایش ندارد
الو آقای دنیا؟
گوشی دستتونه ؟
ناراحتم
روانم نژند است
معلم دینی احمق بهم گفت !
الو آقای دنیا؟
گوش می کنید آقای دنیا !؟
تا خسته می شوم
زنگ می زنم به خانه دنیا
الو ؟
با شادی شما من کار دارم
چرا ما
توی خانه شادی نداریم ؟
الو
فوت فوت
من
وحشی ام
الو من
میت وانتد
ام هانگری عظیم !
فر
بلاد آف یو
آی ریلی وانت یور اتنشن دنیا !
آی ام پور
آی ریلی ام
لاست فر تاک
آی ام دور
کن وی تاک باز؟
کن وی ت...اک؟
پی نوشت :
دوستان ، از این به بعد با این ایمیل و آیدی مسنجر یاهو در تماس باشید .
عده ای ... !
لال میمانم !
باد با خود ،
بوی ِ کود ِ تازه می آورد
بوی ِ چوب ِ نیم سوخته
بوی ِ مه
و بوی ِ تو را ...
حرفم را پس می گیرم
زندگی ارزشش را دارد!
به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی ...
به چه دلخوش کرده ای ؟!
تکاندن برف
از شانه آدم برفی ... ؟!
سیاستمدارها
با جان مردها
و مردها با اشک زنها
و زنها با جان بچه ها
و بچه ها با تاسها و مهره ها
قمار می کنند
دنیا قمارخانه است
دنیا ...
بی توجهی گرگی گیج
به لرزش سینه های گوسفندها نیست !
ابهت،
لرزش پاهای بزغاله ایست
که از پستان مادرش
شیر می خورد !
مثل یک کلاغ کوچک
که روی بنفشه بخوابد
به هم نمی آییم!
مثل یک اژدها که
روی پشم طلایی
یا غورباقه ای که با نیلوفر
مثل بازی که جوجه
گرفته باشد
رتیلی که کبوتر
تو را به خانه خواهم برد!
و فکر اینکه چه خواهد شد
و گناهی داری یا نه
را
بی خیال خواهم بود!
این از اقبال همه ما مردهاست
که از زن نبودنمان
خوشحال تر باشیم!!