تبليغاتX
نگاه بی حجاب
 

 

اگه روزی دستور بدن کسانی رو که وبلاگ می نویسن به ترتیب سوء سابقه و کفر گویی دستگیر کنند , فکر می کنم من جزء 5 نفر اولی هستم که ،اول اعدام میشم و بعد محاکمه حقوق بشر اسلامی !. وبلاگی رو خوندم یادمه نوشته بود : اینجا دنیای خصوصی و دیوانگی های منه و هر چی دلم بخواد توش می نویسم ! منم باید بگم اینجا دنیای بی خدا و حیای منه و هر کاری دلم بخواد توش می کنم !

وقتی ما با دختری دوست میشیم , بار اول خیلی بخواهیم باهاش خودمونی و پسر خاله بازی در بیاریم طرف فکر میکنه میخوای همون جلسه اول بکوبیش زمین ! این یک اصل مهم در روابط پسران و دختران در ایرانه که اگه طرفِ آلت دار! ببینه حریفش زیادی پسر خاله شده یکسری فکرها به مغزش هجوم میاره و می افته تو برزخی از چه کنم ها و به زبان عامیانه فکش پیاده می شه ! دخترا هم همینطور ! کافیه دختری باشه که آمپرش زیادی بالا باشه و این نوع رابطه رو بخواد ! این وسط باز هم همون افکار شیطانی که جامعه و ننه و شوهر ننه اش تو مخش کردن بنام آبرو و حیثیت و نجابت آوار میشن رو سرش و مانع میشن از اجرای عملیات ! در چنین شرایطی اگر دختر باکره باشه دیگه هیچ موردی نداره که خودداری کنه و همینطور وقتی پسر هم بدونه طرفش کنتور نداره! ترسی از ابراز میل خودش نداره چون پسرها در روابط جنسی با دختران از چند مساله شدیدا وحشت دارند ! یکی از اونها که از همه بیشتر دست و پا گیر تره مساله آویزون شدنه ! وطنی ها میدونن چی میگم اما دیار کفری ها رو باید کمی روشن کنم.

تو ایران جدیدا شوهر کردن شده مُد ! چون پسرها بعلت مسائل و مشکلات مالی و شغلی و کون گشادی، در سنین بالای 30 سال اکثرا ازدواج می کنند بنابراین جامعه نسوان با خلا شوهر مواجه شده و در این بین دخترانی که شوهری گیرشون میاد سر از پا نمیشناسن ! یک عده از دخترها هم هستن که جامعه ما و دهن گل و گشاد مردم ما لقب ترشیده بهشون داده ! حالا یا جن بو داده هستن یا هیکلشون مثل آفتابه میمونه یا رفتار جلفی دارن یا اینکه قبلا کسی بهشون خدمت کرده! و خلاصه بدلایلی مردها و اجتماع از پذیرش اونها سر باز میزنند ! این وسط این دختران مجبور میشن ترفندهایی رو اجرا کنند که در عین کثیف بودن و تاسف آور بودن , متاسفانه هنجارهای ما اونها رو وادار به این اعمال میکنه :

سکانس اول : " مخ زنی "
دختر گیر یه پسر گاگول می افته و پسره که آفتاب مهتاب ندیده ست کافیه که دختره کمی در باغ سبز رو بهش نشون بده و فلانشو بلند کنه ! در اینجا دختر ،پسرو به روابط بی ناموسی می کشونه !
سکانس دوم : " خر شدن "
پسر با دختر همخوابه میشه و فکر میکنه که اولین مردی هست که تو زندگی دختر وارد شده چون دختر هم براش چنان جانمازی آب کشیده که هر کی ندونه میگه این خود مریم مقدس ! پسره هم فکر میکنه که واویلا من این دختر رو بی آبرو کردم و عذاب وجدان میگیره !
سکانس سوم : " دلبری "
دختره که فقط منتظر همین حرکت بوده از فردای اون روز شروع میکنه به قر و قمیش اومدن و اشارات جسته گریخته که باید منو بگیری ! اما این وسط دو دسته دختر داریم ! یا دختره هلاک شوهره و فقط شوهر می خواد " بخونید :حمال برقی ، عابر بانک "و یا می خواد کاسبی کنه و پسره رو سر کیسه کنه ! پسر بدبخت هم دو راه پیش رو نداره !
سکانس چهارم : " فیلم فارسی "
دختر : اگه نیایی خواستگاریم میام آبروتو میبرم !
پسر : ای بابا خودت گفتی اشکال نداره من که گفتم زن نمی خوام !
دختر : به من ربطی نداره همین که گفتم ! یکماه وقت داری خانوادت رو راضی کنی وگرنه میام آبروتو میبرم جلوی در و همسایه !
سکانس پنجم : " فیلم اکشن "
دختر : یا 5 میلیون تومن به من میدی یا میرم ازت شکایت میکنم که به زور به من تجاوز کردی !
پسر : ای بابا !!!! تو که خودت راضی بودی چه تجاوزی ؟؟؟
دختر : می تونی ثابت کن ! حالا هم میل خودته ! یا پول یا زندان و شلاق و بی آبرویی !
سکانس ششم : " فیلم هندی "
دختر : اگه منو نگیری خودمو میکشم !!
پسر : اهه... چرا ؟؟؟؟
دختر : بی آبروم کردی میگی چرا ؟؟؟؟؟
پسر : خودت گفتی که اشکال نداره !!!!
دختر : چون تو گفتی دوستم داری و عاشقمی و ...

فرهنگ کثیف جامعه ما بقدری درش ایراد وجود داره که با همین افکار و تعصبات احمقانه خودمون دستی دستی موجبات گسترش فساد و فحشاء رو فراهم می کنیم ! شما تصور کنید دختری که حالا به هر دلیلی ازاله بکارت بشه , هیچ وقت نمیتونه بره رک و راست به پسری که به خواستگاریش میاد این موضوع رو بگه چون :
مرد ایرانی هنوز اونقدر جنبه نداره باور کنه این دختر مورد تجاوز قرار نگرفته و شاید دلیل دیگه ای بوده ! مرد ایرانی اونقدر کج خیاله که همیشه منفی ترین رو فکر میکنه " تجاور ، خراب بودنِ " مرد ایرانی براش مهم اینه که دختر آفتاب مهتاب ندیده باشه و روابط قبل از ازدواجش براش خیلی مهمه و باید از جیک و پیک دختر آگاه بشه ولی دختر حق نداره هیچی از پسر بدونه چون اون مرده و مرد هم براش همه چیز مباه و حلال ! و حالا این وسط چی پیش میاد ؟ دختر هم که بیکار نمیشینه مثل این بدبختها و دست رو دست بذاره ! زرشـــک !! بیــــــلاخ !! عصر حجر که نیست ! چنان کلاه گشادی سر این مرد ایرانی میذاره که تا قیامت هم آب از آب تکون نمیخوره و نقره داغش می کنه !


آقا قدیمها افرادی بودند مثل کت شلواری های امروزی که بهشون می گفتن چینی بند زن و بشقابها و دیسها و ظروف چینی رو ترمیم میکردن ! و حالا جدیدا این افراد تحصیل کردند و دختران مورد دار رو ترمیم میکنن ! مبلغ از 300 هزار تومن شروع میشه تا 2000000 تقدیم می کنید و 4 کوک بخیه ناقابل براتون زده میشه و میشین یه دختر سوگلی باکره! آب هم از آب تکون نمیخوره ! خلاصه که پسرهای آخوند زاده و غیرتی برین تو خماری ! در واقع حق جماعتی ابله که ملاک نجابت و پاکی یک دختر براشون یک تکه پوست و چهار قطره خون باشه و چهار تا بخیه براشون فرهنگ و نجابت بیاره ، لیاقتشون همینه که سرشون تا ته کلاه بره و دو تا گوش دراز در بیارن ! این وسط دخترها هم می تونن براحتی قبل از ازدواج با هر کسی که دلشون خواست برن و بیان و حتی عده ای کاسبی ای هم براه بندازن در قبال خدماتشون و وقتی هم که یه هالویی گیرشون اومد با یک هزارم درآمدی که بدست آوردن سر و ته قضیه رو هم بیارن و شوهر بکنن و تمام !

حتما الان با خوندن این پست 6 تا شاخ در آوردین که مرتیکه فلان فلان شده رو نگاها ! اخوان و نسوان المسلمین هم لابد الان دارن هی تسبیح می اندازن و استغفرالله و لا اله الا الله و ذکر می گن ! اما باور کنید چنین چیزی هست و اگر کمی با دقت دور و بر خودمون رو نگاه بندازیم به عینه میتونیم شاهد چنین فجایع تلخی باشیم ...

 

+  سه شنبه یازدهم تیر 1387   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

نامه نادر نادر پور به نصرت رحمانی

آن روز تالار موزه از همه کس پر بود از پیر تا جوان
دیوار ها طبیعت بی جان را ،یا چهره های آدمیان را
در قاب های یکسان ، بر سینه داشتند
بیننده درمقابل تصویرآدمی آیینه ای فراخور خود می یافت
بر می گرفت دیده ز دیدار دیگران
اما نگاه من بیگانه مانده بود در انبوه حاضران
ناگه تو آمدی در ازدحام آن همه صورت
تنها توزنده بودی و لبخند می زدی ، تنها تو دست گرم صمیمانه داشتی
من ، نام دلپسند تو را می شناختم نام تو ، راز چیرگی حق بود
بر ادعای مصلحت باطل اما تو از ملامتیان بودی
بدنامی اطاعت شیطان را در کوی خود فروشان ، فریاد می زدی
من ، همت بلند تو را می شناختم دست مرا فشردی و گفتی
خوشوقتم ای رفیق ...

این گفته در سکوت درون من تکرار گشت و سوی تو باز آمد
دست تو را به دست گرفتم از موزه ی طبیعت بی جان در آمدیم
در موزه ی بزرگ خیابان تصویرهای پیر و جوان دیدیم
اما میان آنهمه تصویر/تنهاتو زنده بودی و عاشق/تنها تونوشخند صمیمانه داشتی
ما ، ازحریم آتش و خاکستر/ شب را به پیشواز سحر بردیم
خورشید ، نان سفره ی ما شد ، لحن کلام ما به عسل آمیخت

اکنون هزار سال از داستان دوستی ما گذشته است
آیین روزگار دگرگونه گشته است

آه ای رفیق عهد جوانی ...

آیا تو هم ندای عزیمت را، دردل شنیده ای ؟
ابر گناه/ برف ندامت نشانده است بر گیسوان ما
این طفل گورزاد که پیری است نام او /گریان نشسته برلحد زانوان ما
امروز ، شهر ما نه همان شهر است/ تقدیر ما نه آنچه گمان کردیم
ما سیلی حقیقت پنهان را هرگز به روی خویش نیاوردیم

ما ، کام را به گفتن حلوا فریفتیم
ما ، در خرابه ای که به جز آفتاب و فقر، گنجینه ای نداشت
در جستجوی گنج سخن بودیم

دوران ما ، طلوع تغزل را / در غیبت حماسه خبر می داد
ما رایت بلند تخیل را/ دراوج بام خانه برافراشتیم
پیشینیان ما/ از یاد رفتگان خدا بودند
ما ، جان و تن به خدمت شیطان گماشتیم
ما در بهشت آدم و حوا/ماه برهنه را که شکافی به سینه داشت
پیش از نزول باران ، در چشمه ی بلوغ شلاق می زدیم
پروانگان شوخ جوان را/دردفتری سپید تر از بستر زفاف/سنجاق می زدیم
ما عطر عشق را/در لابلای حافظه و جامه داشتیم
ما، از غزل به مرثیه پیوستیم
اما ، صفیر تیر / از ناله های شعر ، رساتر بود
ما در میان معرکه دانستیم/ کز واژه ، کار ویژه نمی اید
وین حربه را توان تهاجم نیست
تیر گلو شکاف که برهان قاطع است هرگز نیازمند تکلم نیست
ما ، کودکان زیرک این قرن ، ای رفیق ، از نسل ابلهان کهن بودیم
نسلی که در سپیده دمی غمگین /دیوانه وار ، کاکل خورشید را گرفت
نسلی که غول بادیه پیما را/ در آسیای کهنه ی بادی دید
تا نیزه را به سینه ی وی کوبید

نفرین باد/نیزه ی او را فرو شکست/چنگال غول ،پیکر او را به خون کشاند
نسلی که خودبه چشمه ی آب بقا رسید/اما به سود همسفرانش از آن گذشت
تنها ، حدیث تشنگی اش را به ما رساند
نسلی که در مقابله با خصم هوشیار/مستانه گرزخود را بر پای اسب کوفت
دشمن رسید و کاسه ی سر را از او گرفت/آنگاه طعم باده ی خون را بدو چشاند
نسلی که از پدر نامی شنیده بود و نشانی نمی شناخت
در روز جنگ/دشمن او جز پدر نبود/هنگام مرگ نوحه بر او جز پدر نخواند
ما هم به سهم خویش/ افسانه ای بر این همه افزدویم
ما ، بردگان فقر و اسیران آفتاب/از فخر شعر ، سر به فلک سود یم
ما ، بازماندگان مشاهیر باستان
از نسل ابلهان/از نسل شاعران/ یا نسل عاشقان کهن بودیم
و کنون چراغ عشق درین خانه مرده است
ما ، نان به نرخ خون جگر خوردیم/زیرا که نرخ روز ندانستیم
شعر از شعور رو به شعار آورد/ ما فهم این سخن نتوانستیم
ما خفتگان بی خبر دوشین
امروز را ندیده رها کردیم/در انتظار دیدن فرداییم

درهای چاره بردل ما بسته است/مصداق رانده ازهمه سو ماییم
آه ای رفیق روز جوانبختی/بگذار تا دوباره در ایینه بنگریم
شاید که عکس روز جوانی را/در قاب کهنه اش بشناسیم
بگذار تا به خویش بپیوندیم
شاید که از حضور حریفان ناشناس/در انزوای خود نهراسیم
اکنون که موزه ی تاریخ این دیار/از پرده های پیر و نقوش جوان پراست
ای مونس عزیز قدیم من
در ازدحام این همه تصویر/ یا در میان این همه تزویر
ایا مرا تو باز توانی دید/یا من تو را دوباره توانم یافت؟

نادر نادرپور 

 لینک اصلی مطلب

+  شنبه چهارم خرداد 1387   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

وای... خدای من... چه هوايی.... همونيه که می خواستم... آخيش... چقدر آسمون آبيه... ابرا رو نيگاه کن.... چقدر قشنگن!

ديوانه در حالی که از شادی در پوست خودش نمي گنجيد اينها را با خودش زمزمه می کرد. لذت اين دنيای رويايی (يا اين رويای دنيايی) تمام وجودش رو فرا گرفته بود... نمی دونست چی کار بايد بکنه... فقط می خنديد و می خنديد و می خنديد 

***

 

بلاخره پرنده اومد و روی شونه هاش نشست... از کجا ؟ نميدونم... فقط می دونم که اين پرنده برای ديوانه خيلی اهميت داشت... اون هميشه پرنده ها را دوست داشت... دست کثيف و ترک خورده اش را به طرف پرنده برد.... ولی... مثل هميشه... پرنده پريد... شايد هم فرار کرد... اين خيلی اهميت

نداشت.... همون موقع بود که ديوانه بايد بزرگترين تصميم زندگيش رو می گرفت.... اين که عاقل باشد يا ديوانه.... اين مهم بود... و اون تصميم گرفت... برعکس هميشه! ... تصميم گرفت که عاقل باشد... گلدانش را به زمين گذاشت و به دنبال پرنده دويد.... 

***

مردم هم خوشحال بودند و هم ناراحت... خوشحال از اينکه بالاخره انتظار به سر رسيده بود و ناراحت از اينکه لاشه چرک و خونين يک گدا که آنها او را ديوانه می ناميدند پياده روی محله شان را کثيف کرده بود... از ميان جمعيت فقط يکی فهميد که ديوانه موقع پريدن از برج گلدانش را آن بالا جا گذاشته بود !! 

 

پی نوشت : 

بند و زندان ، تا کی ؟!!

 

 علی کلایی سعید حبیبی 

 

+  چهارشنبه دوازدهم دی 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

مدت‌ها پیش حکایت انگلیسی‌ای شنیدم بدین شکل:
می‌گویند که روزی اعضای بدن تصمیم گرفتند یکی را از بین خودشان به عنوان رهبر انتخاب کنند، مغز می‌گوید رهبرتان منم که از همه مهمترم و تصمیم‌های اصلی را می‌گیرم و به بقیه فرمان می‌دهم و… قلب می‌گوید من رهبرم، منم که می‌تپم، منم که خون را به همه شماها می‌رسانم، پس من باید رهبر باشم. معده می‌گوید من رهبرم، منم که غذا را در خود جا می‌دهم و آن را تبدیل به چیزی می‌کنم که همه شما بتوانید از آن استفاده کنید، منم که انرژی همه شما را تولید می‌کنم و اگر من نباشم شما هیچ کاری نمی‌توانید بکنید، پس من باید رهبر باشم. ریه می‌گوید من رهبرم، چون منم که اکسیژن مورد نیازتان را تامین می‌کنم؛ اگر من نباشم شما به هیچ شکلی نمی‌توانید کار کنید؛ حتی اگر خون و انرژی داشته باشید و مغز هم دستور لازم را به شما بدهد. پس من باید رهبر باشم. کلیه، روده، دندان و بقیه همه می‌گویند که من رهبرم و من باید دستور بدهم و رئیس باشم و… در این میان سوراخ مقعد می‌گوید: من رهبر شما هستم! ناگهان همه می‌خندند و می‌گویند برو بابا، تو؟! تو باید رهبر ما باشی؟ تو سوراخ ... ؟ تو بد بوی متعفن؟ سوراخ مقعد هم می‌گوید باشد، به وقتش خواهیم دید!مدتی می‌گذرد و بدن تصمیم می‌گیرد که ضایعات را دفن کند؛ مغز فرمان را صادر می‌کند، ماهیچه‌های روده بزرگ دستور را اجرا می‌کنند و ضایعات به سمت مقعد حرکت می‌کنند. اما هیچ اتفاقی نمی‌افتد. مغز و بقیه اعضا مجددا دستورات را صادر می‌کنند، اما باز هم اتفاقی نمی‌افتد. بدن به شدت تحت فشار است و تمام اعضا با تمام نیرو کار می‌کنند. اما باز هم مقعد باز نمی‌شود و اتفاقی نمی‌افتد. در این میان مقعد از بقیه می‌پرسد حالا کی رهبرتان هست؟ همه با هم می‌گویند: تو، تو، خود تو. حالا باز بشو و بگذار تا ما خلاص بشویم!
بدین ترتیب پست‌ترین و بدبوترین‌شان رهبرشان می‌شود.

نتیجه گیری اخلاقی !! :
این حکایت یعنی اینکه تو یک مجموعه همیشه هم بهترین و قویترین مهم‌ترین‌ نیستند بلکه ممکن است کسی که به ظاهر هیچ اهمیتی هم ندارد و کسی اصلا بهش اهمیتی ندهد جزء بخش مهمی باشد.

پی نوشت ۱: 

لطفا پرونده سازی نکنید ! منظورم از نوشتن این حکایت ، اصلن ربطی به رهبری آقای خامنه ای و نقش ایشان در سیاست روز جامعه امون نداره !!!

پی نوشت ۲:

دوستان و یاران در بندند، انگار نه انگار كه خشم مردم را با اين بازيها نمی توان مهار کرد. خشمی كه از آگاهی برخاسته است، همان شعله ای است كه لرزه بر هر ملعبه تراش مسند پرست می اندازد !

                                                              

علی کلایی

 

سعید حبیبی

                                                   

 

+  دوشنبه دهم دی 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin