تبليغاتX
نگاه بی حجاب
 

 

نبود رهبری و نه الزاما رهبر محبوب و قابل اعتماد توده های مردم که بتواند اقشار مختلف جامعه را به خود جذب کند و قادر باشد تاثیرات همه جانبه ای بر آنها بگذارد، یکی از معضلات اصلی جنبش کنونی جامعه ما محسوب می شود. نبود آلترناتیو دارای نفوذ که با طرح های عملی و عینی خود، توده های مردم را به میدان مبارزه بکشاند، از جمله فاکتورهایی است که بیشتر نیروهای سیاسی بر نبود آن آگاهی دارند.

 

یک حرکت گسترده و تمام عیار اجتماعی با چشم انداز سرنگونی، درست همانند یک اتومبیل که باید همه قسمت های آن فعال بوده و در یک ارتباط ارگانیک با هم قرار داشته باشند تا به راه افتد، می بایست تمامی بخش های آن در پیوندی منظم، هماهنگ و سازمان یافته به سر برند. تنها مخالفت و نارضایتی عمومی و حتی شورش های ناگهانی و مجزای تعدادی دانشجو و اقشار و صنف های مختلف اجتماعی، نمی تواند موتور یک انقلاب و یا حرکت گسترده عمومی برای پاک سازی سیاسی باشد. پیوند و همبستگی طبقات اجتماعی، هماهنگی جنبش های اعتراضی و به هم پیوستگی آنان تنها، هنگامی امکان می یابد که آنها به عنوان یک مجموعه اجتماعی از رهبری مشترکی برخوردار شده باشند. تنها در چنین صورتی است که می توان به هماهنگی، هم پیوستگی و در نهایت خیزش همگانی یک جامعه علیه استبداد و استثمار، امیدوار شد. بدیهی است که اگر کارگران برای خود، آموزگاران برای خود، دانشجویان و دهقانان نیز تنها برای منافع صنفی خود وارد میدان شوند، طرفی نخواهند بست. هماهنگی و همرایی این اقشار تنها در سایه یک رهبری مشترک می تواند جامه عمل بپوشاند. 

 

عدم پیوند و نبود رابطه منظم، همه جانبه و ارگانیک نیروهای شاخص اپوزیسیون با توده های مردم، و در نتیجه به محاق رفتن آنان، زمینه را برای رشد جریانات مشکوک، وابسته و گسسته از رژیم که خود در

سرکوب و کشتار از همکاران همین رژیم بوده اند، فراهم می سازد.

 

۱- طولانی شدن عمر رژیم و نقش مخرب آن

۲- عدم آمادگی نیروهای سیاسی برای یک مبارزه زیرزمینی

۳- فقدان رهبری مورد اعتماد همه اقشار!

۴- تشتت و چند دسته گی در نیروهای اپوزیسیون

۵- کوتاه آمدن تعداد قابل توجهی از نیروهای سیاسی و روشنفکری

۶- شیوه های مشابه که رژیم توانسته است سرکوب کند  

۷- کم تجربگی و جوانی نیروهای رادیکال مخالف رژیم

 

 

+  جمعه بیست و چهارم اسفند 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

می دانیم که در نخستین سال پیروزی انقلاب که به نوعی با آنارشیسم و آشفتگی ویژه دوره انتقال و فروپاشی رژیم استبدادی و از هم گسیخته سلطنتی همراه بود، تا رژیم ولایت فقیه بر سر کار آید و به ازمان دهی خود بپردازد، آزادی های نامحدودی به دست آمد. در آن شرایط که هنوز رژیم جدید به طور کامل استقرار نیافته بود، بسیاری حرف ها زده می شد و بسیاری از ناگفته ها بر زبان ها و قلم ها جاری می گشت. اما ... 

 

اگر هنگامی که خمینی از آزادی های شیخ بخشیده! و سپس رسما از پس گرفتن آنها سخن گفت، بسیاری از روشنفکران و احزاب شناخته شده و دارای پایگاه توده ای، به این حرکت ، این بزرگ ترین جنایت کار قرن به طور شفاف اعتراض می کردند ...

 

اگر بسیاری از رهبران و جریانات مدعی روشنفکری از همان آغاز نسبت به شناخت خمینی همت می گماردند و به مردم می گفتند که او کیست و چیست و چه می خواهد... 

اگر بسیاری از این نیروها به بهانه سرنگونی استبداد سلطنتی پشت سر فردی چون خمینی راه نمی افتادند ... 

و اگر می دانستند که چه بهایی در پی آن خواهند پرداخت ... 

چرا بسیاری از روشنفکران و فعالان مبارز دوران شاه که خود با اندیشه های سیاسی و انقلابی عصر، و نیز با افکار و اندیشه های روحانیت تا حدودی آشنایی داشتند، سکوت را بر اعتراض ترجیح دادند تا در نهایت شاهد سرکوب خویش و نسل ایثارگر این مرز و بوم باشند؟

 

چرا حتی مهدی بازرگان که خود فردی مسلمان و روشنفکر نیز بود، و با روحانیت و افکار خمینی نیز آشنایی نسبی خوبی داشت، به صراحت از مطامع قدرت طلبانه روحانیت و در رأس آنان خمینی، سخن نگفت؟

 

حال آنکه علی شریعتی معلم انقلاب، درست یک سال قبل از سرنگونی شاه، در بیرون و درون زندان، درباره روحانیت قضاوت آینده نگرانه ای می کند، که کمتر روشنفکر غیر مذهبی به آن صراحت سخن گفته است. یا مصطفی شعاعیان که او نیز به صراحت و بدون هیچ تعارفی از نقش ارتجاعی و مخرب روحانیت سخن گفت و یا حتی جلال آل احمد که بسیاری به حمایت از روحانیت متهمش می کنند، اما او شرط و شروطی بسیار منطقی و هشدار دهنده را در یکی از آخرین آثار خود پیش پای روحانیت و جامعه نهاد ! مواضعی که به راستی کمتر کسی در آن سال ها می توانسته است به آن روشنی بیان کند.

 

گیرم که بسیاری از روشنفکران تا قبل از حمله خمینی به ایران که به زعم برخی در مواضعش تغییراتی ایجاد شد که شاید در مواردی درست هم باشد تصویر دیگری از وی داشتند، اما پس استقرار خمینی و آخوندیسم و در همان ماه های اول که نشان داد شمشیر را از رو بسته است، دیگر چرا سکوت پیشه کردند؟ هنگامی که خمینی رسما از محدود کردن آزادی و زدن و بردن و بستن و شکستن و ... سخن گفت، چرا به جز برخی از نیروهای رادیکال و مبارز، مدعیان اکنون طلبکار، هیچ اعتراض چشمگیر و موثری نکردند؟

 

مواردی که در بالا آمد صرفا طرح پرسش هایی بود، تا هر کدام از ما بر اساس درک و برداشت خود از شرایط سیاسی آن سال ها و این سال ها،در تلاش و جستجو برای پاسخ هایی جدی، اصولی و انقلابی به چرایی و چگونگی شرایطی که در آن به سر می بریم، برخیزیم. بدان امید که طرح مواردی از این دست ما را در راه پیمایی تاریخی خود، آگاه تر، مصمم تر و آبدیده تر سازد!

 

۱- طولانی شدن عمر رژیم و نقش مخرب آن

۲- عدم آمادگی نیروهای سیاسی برای یک مبارزه زیرزمینی

۳- فقدان رهبری مورد اعتماد همه اقشار!

۴- تشتت و چند دسته گی در نیروهای اپوزیسیون

۵- کوتاه آمدن تعداد قابل توجهی از نیروهای سیاسی و روشنفکری

۶- شیوه های مشابه که رژیم توانسته است سرکوب کند  

۷- کم تجربگی و جوانی نیروهای رادیکال مخالف رژیم

 

+  دوشنبه بیستم اسفند 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

در سال 57 بسیاری از رهبران اصلی و عناصر کلیدی جریانات سیاسی و کسانی که دانسته و ندانسته ، و یا از روی میل به قدرت رسیدن یا از روی دادخواهی! همه هستی خویش را در راه مبارزه سیاسی و مقاومت در برابر استبداد گذرانیده بودند، با فروپاشی رژیم پهلوی، از زندان بیرون آمده و پای به میدان اصلی مبارزه، یعنی جامعه گذاشتند. در آن سال ها، هر کدام از این عناصر، در چشم مردمی که آگاهی عمیقی از آنچه در کشور می گذشت، نداشتند ( به عبارتی ابله بودند !) و همگام با انقلاب با فداکاری های ! این حماسه سازان! آشنا شدند، هر یک اسطوره ای تاریخی به شمار رفتند! به خصوص در چشم نسل جوانی که هم شورشگر بود و هم آرمانخواه و هم ... !

 

درهم آمیختگی احساس، آرمانخواهی و شورشگری، و هیجانات برآمده از آن شرایط بسیار ویژه تاریخی، خردگرایی و منطقی اندیشی را تا حدودی تحت الشعاع خود قرار داده بود. با این همه بنده  همچنان معتقدم که همان نسل جوان و فاقد تجربه، همان پدران و مادران ما ، بنا به تایید تاریخ و واقعیات اجتماعی، سیاسی آن سال ها، از آگاهی و شعور نسبی ، نسبت به سیاسیت روز و پیشامد های آینده آگاهی ای نداشتند !  نسلی که ندانست چرا همه هستی خویش را در راه آرمان های انسانی و پاک خویش ایثار نمود ؟! نسلی که نه از دل حوزه های آخوندی و یا بازارها و پایگاه های سنتی، که عموما از پشت نیمکت های دبیرستان ها و تعدادی هم از دانشگاه ها وارد صحنه سیاسی جامعه شده بود، چرا تحت تاثیر هیجانات انقلاب و شور و احساس پدید آمده در مردم و جامعه ، عجولانه و نسنجیده به میدان مبارزه پای گذاشت؟! نادیده گرفتن فاکتورهای فرهنگی ، مذهبی جامعه و اقبال توده های سنتی به خمینی، و اینکه او هنوز چهره کریه و نکبت و خونین خود را تمام عیار به نمایش نگذاشته بود، باعث شد تا حتی در خانواده ها نیز جنگی درونی آغاز شود. جنگی که با توجه به امکانات خمینی، می شد حدس زد که سرانجامش چیست !

 

اینکه در آن شرایط آیا می شد از تجارب نسل مبارز قبل از انقلاب بهره برد، تا با کمترین قربانی به پیروزی رسید، و آیا شرایط قبل و بعد از انقلاب تا چه اندازه به هم شبیه بودند، نیازمند بحث دیگری است.

 

۱- طولانی شدن عمر رژیم و نقش مخرب آن

۲- عدم آمادگی نیروهای سیاسی برای یک مبارزه زیرزمینی

۳- فقدان رهبری مورد اعتماد همه اقشار!

۴- تشتت و چند دسته گی در نیروهای اپوزیسیون

۵- کوتاه آمدن تعداد قابل توجهی از نیروهای سیاسی و روشنفکری

۶- شیوه های مشابه که رژیم توانسته است سرکوب کند  

۷- کم تجربگی و جوانی نیروهای رادیکال مخالف رژیم

 

 

+  چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

چندی پیش مطلبی با عنوان " پرسشی بسیار جدی برای نسل ما " به لطف دوستانم در پژواک دانشجو نوشتم و مواردی رو به عنوان طولانی شدن عمر رژیم ذکر کردم . پرسشی بسیار جدی و اساسی برای نسل ما، که از بدو تاسیس رژیم جمهوری اسلامی، با آن درگیر و مخالف بوده ایم، مطرح می باشد. پرسشی که پاسخ دادن به آن مستلزم درنگی جدی و عمیق در چرا و چگونگی تحولات سیاسی ،اجتماعی و فرهنگی یک ربع قرن اخیر می باشد. پاسخ به این پرسش تنها با یک ارزیابی و تحلیل مسئولانه و صد البته فارغ از ملاحظات سیاسی، حزبی و سیاسی و تعلقات خاطر گروهی ممکن می باشد. حال قصد دارم موارد ذکر شده رو به بحث بگذارم !

 

مورد اول : 

طولانی شدن عمر رژیم و نقش مخرب آن!

طولانی شدن عمر رژیم به نوبه خود باعث شده است تا هم فعالیت های خارج کشوری معطوف به داخل کشور و هم فعالیت های سیاسی خارجی در ارتباط با کشورهای غربی تا حدودی عقیم بماند. در هر دو رابطه نیز می توان مثال های قابل توجهی را ارائه نمود. برای نمونه استقبال دولت مردان کشورهای اروپایی در سال های آغازین مبارزه و مقاومت علیه رژیم سرکوب گر آخوندیسم از فعالیت های چشمگیر بین المللی شورای ملی مقاومت و سازمان مجاهدین خلق، و فروکش کردن این حمایت ها تا زدن برچسب تروریستی به این جریان از سوی اتحادیه اروپا ،که خود به یک شوخی و بازی بچه گانه سیاسی بیشتر شباهت دارد!تا یک موضعگیری جدی، اصولی و حقوق بشری ،نمونه مشخصی از تغییر موضع این دولت ها در ارتباط با رژیم و اپوزیسیون به شمار می رود.

 

طولانی شدن عمر رژیم از یک سوی، و انتقال و تمرکز مبارزه سیاسی به خارج از کشور از سوی دیگر، که از پیآمدهای سرکوب تمام عیار رژیم بود، اپوزیسیون اصولی، جدی و رنج کشیده این سرزمین را از داشتن ارتباطی منسجم و ارگانیک با توده های مردم محروم نمود. برآمدن نسل های جدید پس از انقلاب و عدم ارتباط با آنان که بیگانه گی آنها با جریانات اپوزیسیون مستقل را باعث شده است، اگر نگوییم این نیروها را سترون نموده است، بدون شک می توان گفت که بخش عظیم و اکثریت جامعه را که هم جوان هستند و هم دارای پتانسیل بسیار بالا برای عمل اجتماعی، از آنان جدا کرده است. سربازگیری نیروهای رادیکال سیاسی همواره از نسل جوان بوده است. آنچه اینک در خارج از کشور به عنوان نیروهای اپوزیسیون می بینیم، عموما جوانان دهه پنجاه می باشند که بیشتر آنان در چهل – پنجاه سالگی خود به سر می برند. و این خود حکایت از این دارد که این نیروها کمتر موفق به جذب نیروهای جوان تر شده اند. افزون بر این لازم است از افراد سیاسی و وابسته به جریانات سیاسی، آن هم در طیف وسیعی یاد کرد که به مرور زمان تعلق خاطر خویش به مبارزه و نیروهای سیاسی را از دست داده و کاملا منفعل شده اند. موردی که به نوبه خود، هم بر کیفیت و هم کمیت فعالیت های سیاسی آسیب اجتماعی وارد کرده است.

 

البته این واقعیت را نیز نباید فراموش کرد که بسیاری از افرادی که اینک از مبارزه سیاسی سرخورده و خسته شده اند، خود محصول همان شرایطی می باشند که آنان را برای سرنگونی کوتاه مدت آماده نموده بود. طولانی شدن عمر این رژیم و پیرتر شدن همین نسل، که با تشکیل خانواده، و قرار گرفتن در مناسبات شغلی و فرهنگی جدید، و نیز دور بودن از متن واقعیات اجتماعی سرزمین مادری که دلیل اصلی فعالیت های آنان به شمار می رفت، خود به اندازه کافی برای بی انگیزگی زمینه ساز بوده است. این است که هر چه عمر رژیم طولانی تر شده است، آثار مخرب دیگری ، مستقیم و غیر مستقیم ، در میدان مبارزه ایجاد کرده است. 

 

۱- طولانی شدن عمر رژیم و نقش مخرب آن

۲- عدم آمادگی نیروهای سیاسی برای یک مبارزه زیرزمینی

۳- فقدان رهبری مورد اعتماد همه اقشار!

۴- تشتت و چند دسته گی در نیروهای اپوزیسیون

۵- کوتاه آمدن تعداد قابل توجهی از نیروهای سیاسی و روشنفکری

۶- شیوه های مشابه که رژیم توانسته است سرکوب کند

 

+  یکشنبه دوازدهم اسفند 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نفر سمت راست گوشه، ابوالحسن بنی صدر است. او که با ۱۱ میلیون رای نخستین رئیس جمهور ایران شده بود، با جمله تاریخی خمینی در ۲۵ خرداد سال ۶۰ :" ۳۵میلیون نفر بگویند بله، من میگویم نه." کنار زده شد. ۷ تن از مشاورانش اعدام شدند، هزاران تن از هوادارنش به زندان رفتند و خودش رهسپار تبعید شد.  ( بلند نشید بگید طرفدار بنی صدرم !! )

درست بالای سر خمینی، مرد روحانی با عمامه سفید آیت الله لاهوتی است. او که از زندانیان با سابقه قبل از انقلاب به همراه منتظری و طالقانی بود، بعد از پیروزی انقلاب از سرسخت ترین هواداران رئیس جمهور بنی صدر، به شمار میرفت. به فاصله ۲ ماه پس از کنار زدن بنی صدر توسط لاجوردی به زندان اوین برده شد و اعدام شد. جمله معروف او خطاب به سران حزب جمهوری(بهشتی،خامنه ای و رفسنجانی) این است: "حاکمیتی تک حزبی است که صدای پای فاشیزم را به گوش میرساند. وای به حال آن انقلابی که ۸ درصد به ۸۰ درصد حکومت کنند. اگر زور میتوانست آدم را جای خودش بنشاند، پیش از شما زورمند تر از شما بودند. شما جز اینکه خفقان ایجاد کنید و برای مردم مشکل درست کنید کار دیگری نمیکنید."

نفرایستاده میان آیت الله مطهری و لاهوتی، صادق قطب زاده است. او که به همراه ابراهیم یزدی و بنی صدر راه انقلاب را در پاریس هموار کرده بود، ۲۴ شهریور ۱۳۶۱، به اتهام توطئه انفجار جماران، زندانی و اعدام شد. آیت الله منتظری بعدها در خاطراتش نوشت:  ( به حرومزادگی حاج احمد آقا توجه کنید ! )

"بعدا شنيدم آقاي حاج احمد آقا در زندان سراغ آقاي قطب زاده رفته و به او گفته است شما مصلحتا اين مطالب را بگوييد و اقرار كنيد و بعد امام شمارا عفو ميكنند، ولي او را اعدام كردند. بعدها از طريق موثقي شنيدم كه جريان ريختن مواد منفجره در چاه نزديك محل سكونت مرحوم امام بكلي جعلي است و واقعيت نداشته است."

آن که در کنار بنی صدر ایستاده، صادق طباطبایی است. سخنگوی دولت مهندس بازرگان بود. بعد به بازرگان پشت کرد و به صف حکومتی ها پیوست.در سال ۶۱ به دلیل قاچاق ۳.۷۵ پوند تریاک توسط پلیس آلمان دستگیر و در دادگاه دوسلدورف به ۳ سال زندان محکوم شد که با پا در میانی وزیرخارجه آلمان و مصونیت سیاسی به عنوان عنصر نامطلوب از آن کشور اخراج شد. او همچنان به حمایت از جمهوری اسلامی ادامه میدهد.

 

+  سه شنبه سی ام بهمن 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

وطنم ایران ، سوگند میخوریم ...
بنام خونهای گرانبهایی که بخاطر تو در دامانت ریخته شد و پرچمت را گلگون نمود ....
بخاطر اشک مادران و پدران و همسران و فرزندانی هنوز در غم از دست دادن عزیزانشان لباس غم از تن در نیاورده اند ....
به قلبهای اندوه بار و شکسته فرزندانت که در سراسر ایران گسترده اند ....
به نام انسانهای پاکی که بخاطر ایده ها و عقایدشان در اعماق خاک سردت استخوان برهنه کرده اند ...
به روان فرشته دخترانت که در شب اعدام بنام خدا از آنان هتک حرمت شد ....
به یاد پسران نیکت که پرچم بیگانه بر اندامشان پوشاندند و اعدامشان نمودند ....
به عظمت روح شیر زنان و مردان سلحشورت که بخاطر پاسداری از نام و عرضت جان پاک خود را فدایت نمودند ....
به روح بزرگانی چون ستار خان ها ، باقر خان ها ، کسروی ها و گلسرخی ها و ....
به بزرگداشت اصالت هزاران نفر که شهامت کردند و حق گفتند و امروز در سیاه چالهای رژیم سالوسان اسلامی در غل و زنجیر بسر میبرند و از کوچکترین حقوق اولیه یک انسان بدورند ...


ای مهد دلیرانم ... ای سرزمینم ... ای مادرم ... ای وطن ،
انتقامت را خواهیم گرفت ....
ترا از دست این ملایان خدا ناشناس ، رها خواهیم ساخت و آبی آسمانت را ... خاک تفته ات را ... شفق سرخت را ... آبروی از دست داده ات را ... حرمت گذشته ات را ... شیرینی آب خالصت را ... عظمت روح گمگشته ات را ... مرزهای آبی و تمامیت مرزی از دست رفته ات را و نام پر فروغت را ....
باز پس خواهیم گرفت و خاک پاکت را از آلودگی لوث وجود این مزدوران ، پاک خواهیم کرد.


ای ایرانم ... چون تو نباشی تنم ، روحم و روانم مباد و تا هستم بتو میبالم ...
ترا ستایش میکنم ای خاک مقدسم

 

+  شنبه سیزدهم بهمن 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جوکرها موجوداتی تک رو هستند چون نه دل هستند نه خشت نه پیک و نه خاج. جوکرها خیلی چیزها می دانند و یا حداقل می دانند که نمی دانند. جوکرها همیشه سعی می کنند که ورق ها را رو کنند و آگاهشان کنند. جوکر هیچ وقت زیر بار حکم حاکمان نمی رود. جوکر را زندانی می کنند، شلاق می زنند، اعدام می کنند، ولی جوکر همیشه پوزخند می زند و حکم رانان را ریشخند می کند. جوکرها نمی میرند، ادا در می آورند.

چندی پیش شایعه مرگ جوکری را پخش کردند که زمانی خیلی از ورق ها را رو کرده بود. جوکری از معدود بازماندگان جوکرها در سرزمین جادویی. خیلی از جوکرها به سرزمین های دیگر رفتند اما این جوکر ماند و حکم رانان به جزیره "نیوا" فرستادندش. اما آنجا هم دست از ریشخند کردن و رو کردن ورقها بر نداشت. یک جوکر لازم نیست حتماً پای همه حرفهایش بایستد، از آنها دفاع کند، بخاطر آنها به زندان برود، یا حتی اعدام شود، و در کل یک قهرمان باشد. یک جوکر می تواند در صورت لزوم همه حرفهایش را پس بگیرد یا ضد آنها را بگوید، و بعد پوزخند بزند. و همین پوزخند برای جوکر بودن کافی است. اما این جوکر پای حرفهایش ماند و خواست یک "جوکر قهرمان" باشد.

برای خیلی از جوکر ها رو کردن ورق ها آنقدر هم مهم نیست، جوکر حرف نیشدارش را به مسخره یا جدی می زند و تنها اوست که می تواند ورقها را رو کند ولی بیدار کردن و آگاهی دادن به هر قیمتی وظیفه او نیست. وقتی ورقها نمی خواهند از خواب بیدار شوند یا رو شوند، چرا جوکر باید بخاطر تلاش برای رو کردن ورقها و اختلال در نظم ورقها به زندان برود ؟
ولی این جوکر، یک جوکر ساده نیست. یک جوکر قهرمان است که می خواهد هر طور شده ورقها را بیدار کند و بهایش را هم بپردازد. هر قهرمانی هم جوکر نیست. قهرمانهایی داریم که خود ورقی بودند از خالی و می خواستند حقانیت خالشان را ثابت کنند. قهرمان بودند ولی می خواستند همه را به خال خود در آوردند و خال خود را حقیقت محض می پنداشتند. نمونه های زنده و مرده از این قهرمان ها را زیاد دیده ایم. در همین سرزمین جادویی خودمان یا در سرزمین های دیگر مثل سرزمین شکرستان که یک قهرمان فرسوده دل دارد که از فرط پوسیدگی سیاه شده و به رنگ پیک در آمده است.
ولی جوکر ها، فرق دارند، خالی ندارند و لزوماً نباید قهرمان باشند. جوکر می تواند حرفش را بزند و برود و به ریش ورقها هم بخندد. ولی جوکر قهرمان تا پای جان می ماند و پوزخند می زند و ریشخند می کند.

قهرمان ها نمی میرند، اگر بمیرند. اگر زنده بمانند ولی می میرند. جوکرها هم نمی میرند، ادا در می آورند. حالا جوکری که قهرمان باشد دیگر جای خود دارد.

 

+  جمعه دوازدهم بهمن 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 
در پی پیروزی سرباز پیک و شاه خاج در "با حکم حکومتی!!" آدینه پیش، در آدینه ای که در پیش رو داریم، شاه خاج و سرباز پیک بر سر حکومت بر سرزمین جادویی و تصاحب یک حلقه جادویی ناشناخته بازی می کنند. همه ورق ها و دیگر اهالی سرزمین جادویی از کوتوله ها گرفته تا غول ها، جادوگرها و جانوران جادویی، و حتی حاکمان و اهالی سرزمین های دیگر ، مخصوصاً سرزمین رویاها و سرزمین زیرین (تارتاروس) بی صبرانه منتظر مشخص شدن نتیجه این بازی هستند.

در همین حال سرباز پیک برنامه های مفرح، چرب و جالبی برای دوره حکومتش مطرح کرده است که جوکر آنقدر به آنها خندید که خودش را خیس کرد این لوده احمق. برنامه های سرباز پیک به شرح زیر است:

1- طرح جداسازی ورقهای مونث و مذکر: ورق های مونث (تک ها و بی بی ها) از ورقهای مذکر جدا خواهند شد و از این پس اهالی مذکر سرزمین جادویی تنها حق بازی با ورق های مذکر و اهالی مونث سرزمین جادویی تنها حق بازی با ورق های مونث را دارند. وی به سوال جوکر در رابطه با چگونگی انجام بازی 11=7+4 توسط اهالی مونث پاسخی نداد.

2- رنگ آمیزی ورق های سرخ به رنگ عشق حکامت: سرباز پیک که ذوب در عشق حکامت پیک است اظهار داشته است ورق های خشت و دل که به رنگ زننده قرمز هستند را سیاه رنگ خواهد زد و سپس سخنرانی بسیطی در باب یکرنگی و اتحاد ورق ها ایراد کرد و اینکه برخی عوامل وابسته به دشمن(سرزمین رویاها) قصد تقسیم بندی ورق های جادویی به رنگهای سفید، خاکستری، قرمز و بنفش دارند.

3- تعطیلی و نابودی همه دلنامه ها و خشتنامه ها و خاجنامه هایی که پایگاهی برای عوامل خودباخته سرزمین رویاها محسوب می شوند.

4- مرگ بر سرزمین رویاها

5- مرگ بر ضد حکامت پیک

6- تحکیم روابط با تارتاروس و بیعت مجدد با هایدس خداوند جهان زیرین

7- ارسال جادوگران، جانوران، کوتوله ها، جن ها، غول ها، و ورقهای دگراندیش به جزیره "نیوا" ( می توانید برای فهم بهتر بعضی اسمهای جادویی، آنها را وارونه بخوانید! )

8- ممنوعیت استفاده از جادو نگاری (جادونگاری یکی از جادوهای مورد علاقه اهالی جوان سرزمین جادویی است که برای تبادل اندیشه ها، نظرات و تجربیاتشان از آن استفاده می کنند)

11- وضع قوانین جدید برای بازی حکم : از این پس دو لوی پیک، قدرتی برابر با سربازهای دل و خشت و پنج لوی خاج دارد. بقیه ورقهای پیک به همین ترتیب از قدرتی بیشتری برخوردار خواهند بود. شاه و سرباز پیک ورق های مقدسی خواهند بود و برای لمس آنها ابتدا باید "دستشوی جادویی" بگیرند (نوعی عملیات تطهیر سازی آیینی در میان ورقها)

جوکر فکر می کند پس 9 و 10 چه شد ؟ سرباز پیک یا ریاضیات ضعیفی دارد یا علاقه زیاد به عدد 11 (عدد سرباز میان ورقها)

همچنین در پی احساس خطر ورقها احتمال دارد خالهای خشت و دل با خاج ها بر علیه پیک ها متحد شوند. 

جوکر، این موجود رذل و احمق، از خنده روده بر شده است و هیچ متوجه اوضاع بحرانی سرزمین جادویی نیست این لوده ابله!
 
ادامه دارد ...
 
 
+  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

 

 

باور ما این است...

 

۱۰ بهمن را به سان همه ی روز های سخت گذشته در کنار هم خواهیم بود.

 

۱۰ بهمن را با همدلی هم خاطره ای خواهیم ساخت در یادها ماندنی.

 

۱۰ بهمن را روزی خواهیم ساخت٬ حجت دیگری از طراوت بهاری سبز در زمستانی سرد.

 

۱۰ بهمن را نمادی خواهیم ساخت از هم اندیشی گسترده ی همه ی وبلاگ نویسان ایرانی در حمایت از آزادی همه ی دانشجویان در بند.

 

آری! باور ما این است...

 

۱۰ بهمن برای انجام حرکتی بشر دوستانه و رهایی دوستانمان از زندان گرد هم آمده ایم و تا پایان راه با هم می مانیم.

 

۱۰ بهمن برای انجام فعالیتی صلح جویانه و به دور از هر گرایش حذبی٬ فارغ از ایدئولوژی های متفاوت و تنها برای آزادی جوانان ایرانی گرد هم آمده ایم و تا پایان راه با هم می مانیم.

 

۱۰ بهمن برای انجام وظیفه ی انسانی مان٬ فارغ از قومیت و گوناگونی اندیشه٬ برای احقاق حقوق هم کلاسی هایمان گرد هم آمده ایم و تا پایان راه با هم می مانیم.

 

۱۰ بهمن سال ۱۳۸۶ خورشیدی٬ با تغییر سراسری نام وبلاگ هایمان به "همبستگی با دانشجویان در بند" یا "دانشجویان در بند را آزاد کنید" زنده خواهیم کرد٬ نام و یاد همه ی آنان را٬ نام و یاد احمد را٬ مجید را٬ احسان را٬ بیتا را و مرتضی را و... و نام  و یاد همه را... 

 

۱۰ بهمن به امید آزادی شان و برای رهایی شان در کنار هم می مانیم و نشان می دهیم٬ هر کجا که باشیم٬ در همه ی روز های سخت تا آزادی همه ی دانشجویان در بند که همگی از نخبگان علمی و اخلاقی ایران هستند٬ هر چه در توان داریم به کار می بندیم و از پای نخواهیم نشست.

 

 

 کمپین روز ۱۰ بهمن ٬ روز حمایت سراسری وبلاگ نویسان ایرانی از دانشجویان در بند 

 

+  سه شنبه نهم بهمن 1386   اشکان 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
جوکر از خودش می پرسد آیا دل ها از ترس سیخ پیک دل به شاه خاج می دهند؟ جوکر می داند بازی حکم جادویی هزاران قانون نوشته و نانوشته دارد و شیر یا خط نیست. جوکر می داند بین دل های دل خوش سر همین دل دادن یا ندادن به شاه خاج دودلی ها بیشتر خواهد شد. عده ای از دل دادگان می گویند: "باج خاج به از سیخ پیک" و خواهند گفت دل بدهیم ، عده ای خواهند گفت دل ندهیم تا بدانند در دل ما جای ندارند و با دل ندادن مشروعیتشان را گل بگیریم. جوکر می داند سیخ پیک چه با قلب دل ها می کند (تصویر زیر در ذهن جوکر نقش می بندد)

اما جوکر این لوده احمق فکر می کند بد هم نیست هم ملیت جادوپرور و حکم باز سرزمین جادویی سخونکی از پیک ها بخورند تا بیاد بیاورند مزه تقریباً از یاد رفته اش را و هم دل ها به جای حکم بازی کردن با شاه خاج فکری به حال دل و جگر سوخته خودشان کنند.
این جوکر طرفه احمقیست ، بی حکمت و نادان و رذل که آن سرش ناپیدا.

هنوز آن پوزخند کذایی بر پوز کجش جا خوش کرده است.

ادامه دارد ...

+  دوشنبه هشتم بهمن 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
فعلا که دعوا بین دلها ادامه دارد. دلهای دل داده به دل های دل نداده اعتراض می کنند که اگر شما دل می دادید، دل ما اینجوری نمی شکست. دل نداده ها اما می گویند : شما هم دلتان خوش است! اگر ما هم دل می دادیم. باز هم حکم پیک بود! . برخی از همین دل ها که زمانی می خواستند حکم بخوانند اما حالا نا امید از تغییر حکم که به حکم شاه پیک همیشه پیک است ، می خواهند ورق ها را پاره کنند و می گویند تا زمانی که پیک حکم است نباید هیچ حکمی بازی کنیم. جوکر فکر می کند اگر اینها 13 ورق پیک را بیرون کنند چطور می خواهند بعد از آن حکم بازی کنند ؟ حکم با سه خال ؟ فراموش کرده اند که حکم می تواند در هر دست حکم تغییر کند و حاکم هر دست حکم ، می تواند از هر خالی باشد ؟
جوکر به دعوای دل ها فکر می کرد و اتحاد پیک ها و فرصت طلبی خاج ها و بی هودگی خشت ها... و البته لوده احمق پوزخند هم می زد .

این جوکر در سرزمین جادویی همیشه اسباب دردسر بوده و هست. همیشه در حال لودگی و مسخرگی است و سربسر اهالی سرزمین جادویی می گذارد. جوکر نه خشت است و نه دل ، نه پیک است و نه خاج و با این حساب از هفت دولت آزاد است. چون خل و چل و ابله فرض می شود و هیچ وقت زیاد جدی گرفته نمی شود معمولاً کسی کاری به کار او ندارد. دو سه باری شاه خشت البته دستور داده بود تا سربازان به خاطر از حد گذراندن لودگی گوشمالیش دهند. از آن به بعد جوکر کمتر سربسر پیک ها می گذاشت و با شاه پیک هم شوخی نمی کرد. اما چیزی که هیچ کس نمی تواند از جوکر بگیرد البته ، آن نیشخند شیطانی کج و کوله است که همیشه بر پوزه کجش نشسته است.

این بار هم جوکر می دانست تا چند ماهی دیگر فاتحه خیلی چیز ها خوانده است و خیلی لودگی ها که زمان دلربایی دل ها می کرد دیگر مجاز نخواهد بود. جوکر می دانست تا چند ماهی دیگر بسیاری از دل ها ، پشت میله ها خواهند بود ، دلنامه ها تعطیل خواهند شد ، دلدادگی ممنوع اعلام می شود ، دوره های پوکر دل ها تعطیل می شود. بی بی ها و تک های دل که در دوره دلربایی ، پیکپارچه های سیاه را که طبق حکم پیک مجبور به پوشیدن آن بودند ، از سر در آورده و بجای آن روسری های جگری با نقش دل بر سر کرده بودند ، دو سه ماهی دیگر ، با حکم لازم پیک ها مجبور خواهند شد دوباره زیر پیکپارچه ها بروند.

جوکر ، این لوده احمق اما باز هم پوزخند می زد... 

ادامه دارد ...

 

+  یکشنبه هفتم بهمن 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
در سرزمین جادویی، شاه خاج، سرباز پیک، پنج لوی خشت و سه لوی دل بر سر میز نشستند تا حکم بازی کنند. بازی حکم اما در سرزمین ورق ها بازی دیگریست . قبل از شروع بازی ، بی بی پیک ، حکم خواند و این حکم نه آن حکم بود . بی بی پیک حکم کرد که سه لوی دل از بازی کنار برود. دل ها خشت ها و حتی چهار لو و پنج لوی خاج هم به حکم بی بی پیک اعتراض کردند. گفتند حکم چهار نفره است و سه لوی دل گرچه سه لو است ولی اگر نباشد نمی توانیم بازی کنیم .شاه پیک به بی بی پیک حکم کرد تا سه لو دل را اجازه بازی دهد. در سرزمین جادویی، دل ها می خواستند حکم بازی کنند ولی نه با حکم شاه پیک. سه لوی دل، دودل بود اما بازی کردن را ترجیح داد . و جوکر لوده و احمق پوزخندی زد. بی بی پیک و بی بی خشت با هم ورقها را بر زدند و دست دادند و بازی شروع شد. بازی بر سر 52 ورق بود . شاه خاج و سرباز پیک هفت دست را می بردند یا پنج لوی خشت و سه لوی دل ؟ هنوز معلوم نبود .

شاه خاج ، حرفه ای ترین بازیگر میدان بود . ورق دو لو در دستش به تک حکم تبدیل می شد . پیک ها را سر انگشت کوچکش می گرداند و خشت ها را به ساز خود می رقصاند. با شاه پیک 52 سال رفیق گرمابه و گلستان بود و 25 سال در حکم همبازی شاه پیک بود . سالهایی که شاه پیک نه فقط حکم بازی کرده بود که حکم هم رانده بود . چه شرطها که نبرده بود و رقبایی که از میدان بدر نبرده بود. گرچه اخیراً یک دست به دل ها باخته بود اما حریف قدری بود برای سه لوی دل و پنج لوی خشت . آخر سه لوی کجا و شاه کجا ! 

در باره سرباز پیک چه می شود گفت که کسی نداند ؟ در بازی حکم به حکم شاه پیک اقتدا می کرد و شمشیر برای هر سه خال دیگر از رو می بست. عزیز دردانه بی بی پیک بود و بین پیک ها به حکم شاه پیک جایگاهی محکم داشت. می گویند حکم آخرین دل از دلهایی که در سالهای خاج به دستور بی بی پیک از بازی که نه ! از دنیا اخراج شده بودند را ، همین سرباز پیک اجرا کرده است و بعضی دل ها هم که در سالهای خاج به بهم ریختن بازی بزرگان محکوم شده بودند ، صدا و بوی او را صدا و بوی پیک پرسشگر خود می دانند . سرباز پیک اما لشکر پیک ها را در پشت خود دارد و حکم محکم شاه و بی بی پیک را. و حکم همه حکم ها سالهاست که صرف نظر از نظر حاکم بازی ، پیک است. 

پنج لوی خشت، گرچه سالها بود همبازی حکم حکام بود، اما پنج لوی خشت پنج لوی خشت است . حال خشت ها هرچه می خواهند شیخ خشت ها بنامندش اما پنج لوی خشت شاه خشت نمی شود . حتی اگر شاه خشت ها هم بود ، خشت ها در حکم به گرد پای پیک ها یا حتی خاج ها نمی رسیدند . پنج لوی خشت از پنج و پنج هزار می گفت اما پنج ، پنج است و قدرت پنج ، هیچ وقت در سرزمین جادویی به قدرت شاه نمی رسد .  

دل ها اما سخن از دنیای دیگری می گفتند ، از بازی هایی بجز حکم می گفتند و می گفتند در همین حکم هم باید تک حاکم کرد و خال ها را یکسان پنداشت و در باب نفی تقلب و نفی بازی حکم بی تک حاکم و تک یار و محکومیت حکم حکومتی سخن می راندند . سالها پیش از این بازی ، شاه دل در بازی دیگری ، دل های همه اهالی سرزمین جادویی را تسخیر کرده بود و چند سالی در سرزمین جادویی سلطان قلب ها بود اما این بازی بازی دیگری بود . در غیاب شاه دل ، سه لوی دل در این بازی به نیابت از دل ها بازی می کرد . او هم گرچه از پیوند قلبها و همراهی دل ها می گفت و جبهه جادویی تشکیل داده بود اما ، شاه دلربای دلها کجا و سه لوی دل کجا . سه لوی دل ، دل دلها را گرچه کمابیش به دست آورده بود اما قلب اهالی سرزمین جادویی دیگر برای دل ها نمی تپید  

با این اوصاف بود که بازی شروع شد و دست ها داده شد . در دست سه لوی دل فقط سه ورق بود . که 3 دل بودند. دلها که سرباز ندارند. تک دل هم مدتها بود در هیچ بازی سر و کله اش پیدا نشده بود. دو لو و سه لوی دل و یک بی بی دل سخنگو همه دارایی او بود.
در دست پنج لوی خشت ، 5 ورق بود . 3 خشت و 2 خاج بود . خشت ها را بخاطر خشت بودن داشت و خاج ها را با خشت مالی بدست آورده بود .
در دست سرباز پیک اما 11 ورق بود و همه البته پیک بودند. این یعنی همه پیک ها البته. از مدتها پیش پیک ها دیگر تک ندارند ، و چون تصویر زن در خال پیک محکوم است ورق بی بی پیک هم ندارند.
در دستان شاه خاج ، این جادوگر حکم ، 13 ورق بود ، 11 خاج و 3 دل و 5 خشت. اینکه از کجا این ورقها را آورده بود و چرا در دستان جادویی او 11 و 5 و 3 می شود 13 ، هیچ کس نمی دانست . حتی جوکر. جوکرخیلی چیزها می داند اما از جادو و شعبده چندان سررشته ای ندارد.
باید بگویم که در سرزمین جادویی و در بازی حکم حاکمان می شد بجای بازی با 52 ورق با 32 ورق هم بازی کرد . حتی با 10 ورق هم می شود حکم بازی کرد. همه کس این را نمی دانست اما جوکر می دانست . جوکر می توانست ورقهای مفقود بازی را بشمرد و ببیند از هر خال چند تا و چرا غایبند. اما جوکر فقط پوزخند می زد .
نتیجه بازی با این اوصاف ورق ها فکر نمی کنم چندان غیر قابل پیشبینی باشد. شاه خاج و سرباز پیک ، 24 ورق داشتند و 6 دست گرفتند و در بازی بعدی این دو با هم حکم بازی می کنند.

ادامه دارد ...

 

+  شنبه ششم بهمن 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

بخواب زیر خاک دشت گندم ، که نه رزی وجود دارد

و نه لاله ای که بخواهد میل زندگی کردن و آزادی را به تو بدهد!  

 

 

در این بن بست، خانه ای نیست، خاکی نیست، چراغی نیست!

در این بن بست، پرچم ِ دروغ افراشته اند، زمین به خون ِ پاکان آغشته اند

در این بن بست، سواران ِ بیشمار، ردّشان نیست، خونشان نیست، نامشان نیست!

در آسمان ِ این بن بست، ستاره نیست، ایمان نیست!  

+ ، +  

 

+  یکشنبه سی ام دی 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

روز همبستگی با دانشجویان در بند

۱۰ بهمن روز اعلام حمایت و همبستگی وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان در بند نام نهاده شده است٬ به همین بهانه٬ دوستان خوبم؛ آرمین ، آیدا ، بهزاد ، نوشین ، هژیر، تهمینه ، آرزو ، رضا ،بهرام ، زفان ، سام، بیتا ، سهیل، مریم ، قاسم ، را به همبستگی با یارانمان دعوت می کنم و از آنان نیز می خواهم که ۱۰ نفر از دوستان خود را به این حمایت سراسری دعوت کنند...

ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان ، به احترام  فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهیم .

 

برای اعلام حمایت به این وبلاگ مراجعه کنید

 

http://10bahman.blogfa.com 

 

+  دوشنبه بیست و چهارم دی 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

آنقدر شمشیر زدند
تا شارژ شمشیرهایشان تمام شد !

به ما گفتند :
خیله خوب

فعلا اصلاحات کنید !

و

شمشیرهایشان را
روی شارژ گذاشتند !

 

 

+  یکشنبه بیست و سوم دی 1386   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

مویه کن، مویه کن، سرزمین سیاه پوش من

بر حجمی از خون و آتش

بر شراره های خشمی که همواره می بارد

بر روزنه کوچک امید زیر پوست شب

بر یخبندان سکوت در عصر نا باوری، اسارت و تنهایی

سالهای خاطرات تلخ، شیرینی باور لحظه ی دیدار

دیدار و هم آغوشی امید و رویا ، سالهای گمگشتگی

سالهای از خود بیگانگی

در فضای تب آلود شهر

دیدن فاخته های عقیم

شعله های نا بارور

مرزها

باورها

مرز

مرز سکوت

باور

باور محض

رنگ

رنگ سرخ

رنگ

رنگ سیاه

مویه کن، مویه کن، سرزمین من ، سرزمین سیاه پوش من

خط، خط قرمز است

و عبور از آن مجاز نیست!

مرزها ، بسته است

و ما

و ما صبورانه ایستاده ایم، پشت دیوار باورهایمان

در افقی نا پیدا، خیره بی نهایت زمان

زمانی نه شاید دور نه شاید نزدیک

در حسرت پیوند

بنگریم مهر ستاره و ماه را

بنگریم لحظه بی قراری را

طعم خوش آشنایی را

شکوه بی پایان آزادی را

از پس دیوار ها، از پس مرز ها و خط های قرمز

رنگین کمان قدمها

باز روزی خواهد شکفت گل سرخ

در وسعت باورمان

درود گل سرخ، هیاهوی بدرود گل یخ خواهد بود

مویه مکن ، مویه مکن ، سرزمین اهورایی من

 

زمان زمان آزادیست 

آزادشان باید