تبليغاتX
نگاه بی حجاب
 

 

آب می پاشند ، مسافر که می شوی پشت پای ات ، بدرقه راه ات ، آب می پاشند . آن وقت این گرد و خاک است که بلند می شود روی خاک ، رد می کشد آب روی زمین و تو  وقتی سر می چرخانی تا خداحافظی آخر را روی لبانت جاری کنی ، می بینی روزهای سپری شده غبارهای ریز معلق در فضا هستند و تو می روی ...

در كار رفتن نبودم. کسی آواز خواند و مجموع چنين نتيجه گرفتيم كه بايد رفت. با نوايی كه زمزمه گوشم شده بود و دلی كه در كار فرمان من نبود. راهی شدم، نه بدان سان كه باد می‌شود و در شورش رفتن‌اش شاخه‌ها به رقص در می آيند. نه چنان كه آب بر سنگ‌ها روان می‌شود و شتاب مي‌كند بر زمين .راهی شدم به مقصد نا معلوم با دلی در كار خود. عزم رفتن و شتاب پاها در هم شدند. در رفتن من پروانه بال بر صورت شمع نكوبيد.رفتن من نويد رنج خورشيد مقابل نبود. زمان همان هميشگی هميشگی بود و زمين تنها به چرخ بی قرار می‌چرخيد. علف به صحرا بود و عشق به دروغ هر روزه ، كار خود می‌كرد.

در كار رفتن نبودم. به عزم بيهوده ،رفتن به سرزمين‌های ناشناس، بی هدفی كه راهی‌ات كند لطفی نداشت.يله شدن در سرزمین بی نام و نشان. رفتن به هر سو كه اراده‌ات بر آن حكم كند. اين هم برای خود حكايتی است.اينكه پا بر سرزمينی بگذاری كه تا پيش از اين جایی در ذهنت نداشته و تو خود به هر وا‍‌ژه‌ای كه ذهن‌ات ياری كند آن را صدا می‌زده ای.اينكه هر جا، هر لحظه، بی اين كه قصدی داشته باشی فرود بيايی و در كار ماندن صبر را بر شتاب ترجيح دهی. رفتن و ماندنی از اين گونه سخت نا آشنا را نمی‌پسندم.سرزمين‌ات را خودت انتخاب نمی‌كنی تا خطوط فرضی مرزها اختيارت را برای ماندن و برگزيدن محدود كند.رفتن از اين زاويه هم نیز خود حكايتی دارد. داستانی، سری می‌خواهد كه در نجوا نگنجد.

رفتم.نه به قصد و معلوم. نه با عزم و از پيش.در كار رفتن نبودم. كسی فرمانمان داد، در دلم آشوب رفتن نبود. همينطوری،تمنايی خارج از اراده راهنمايم شد و رفتم. به يك طرفی كه هر طرفی می‌تواند باشد.هر طرفی خارج از حيطه اراده تو ، نامعلوم ِ نامعلوم ...   

تا روزگاری آزاد و شاد در کنار یکدیگر ، بدرود

 

+  سه شنبه نهم مهر 1387   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin