تبليغاتX
نگاه بی حجاب
 

 

" پاییز پدر سالار " از آن رمان های عجیب و غریب، هولناک، پر از گره، سنگین و البته شاعرانه ای است، که در هر قرن امکان تولد یک یا دو تا از این داستان ها وجود دارد.رمان سرشار از کلماتی است که می توانی هزار بار در پناه شکوه ادبی شان استراحت کنی. رمانی عجیب که از قلم انسانی عجیب زاده شده است.خلاقیت و نبوغی که باعث نوشتن چنین اثر سترگی می شود به گمانم در هر نویسنده ای وجود ندارد.

گابریل گارسیا مارکز خود این رمان اش را شعری در خصوص تنهایی قدرت نامیده است.برای خلق آن بیش ازهفده سال زحمت کشیده و درباره اینکه چرا نوشتن آن اینقدر زمان برده چنین می گوید: به دلیل آنکه لغت به لغت اش را مثل یک شعر می نوشتم. در آغاز، چندین هفته را صرف نوشتن چند خط کردم.

ساختار داستان ساختاری در هم پیچیده است که نویسنده حتا در تنظیم دیالوگ ها ی داستان از قواعد مرسوم دوری جسته است. وقتی شروع به خواندن داستان می کنید تازه می فهمید که چرا نویسنده به عمد از چنین ساختاری برای نوشتن رمان استفاده کرده است. مارکز خود در این باره چنین توضیح داده است:ساختار مارپیچی به من اجازه می دهد زمان را فشرده سازم...از طرفی، تک گویی های چند گانه اجازه می دهد اصوات بی شماری، به همان شکلی که در تاریخ واقعی رخ می دهد، قطع شوند. مثلا آن توطئه های انبوه کاراییبی را به یاد آورید که انباشته از راز های بی پایان هستند و همه در موردش می دانند. در هر حال، این عملی ترین داستان من بود. همانی که مانند یک ماجرای شاعرانه خشنودم ساخت.

از خواندن این رمان بسیار لذت بردم. رمان درباره زندگی یک دیکتاتور است،دیکتاتوری که می تواند در تاریخ هر کشوری وجود داشته باشد! با این حال مارکز برای نوشتن آن از تجربه خویش از زندگی در منطقه ای از جهان بهره گرفته است که دیکتاتور های بسیاری را به چشم دیده است. برای درک بهتر نوع نوشتار این اثر بزرگ ، یک قسمت کوچک را انتخاب کرده ام که البته با خواندن کامل ماجرای آن لذت بیشتری خواهید برد.

نکته: یا اصلا به سراغ این کتاب نروید، یا اینکه اگر رفتید یک نفس تا انتها آن را بخوانید. به نظرم با قطع کردن هر باره و مطالعه در چند روز لطف خوانش درست اثر از بین می رود. و حال با هم این تصاویر هولناک را مرور می کنیم !

 

" به شان دستور داد بچه ها را از مخفی گاه شان به جنگل ببرند و آنها را در جهت مخالف، به ایالت های باران زای همیشگی بفرستند که باد های خیانت کاری وجود ندارد تا صدای کودکان را پخش کند؛ جایی که جانوران کره ی زمین موقع راه رفتن می پوسند،روی حرف های مردم زنبق آبی می روید و هشت پاها در میان درخت ها شنا می کنند. دستور داد آن ها را به غار های کوه های آند انتقال دهند تا کسی نفهمد چه موقع وجود داشته اند. برای شان قرص های گنه گنه و پتو های پشمی فرستاد؛ چون خبر دار شده بود به این خاطر که روز های پیاپی در شالیزار های گل آلود تا خرخره پنهان مانده اند تا هواپیماهای صلیب سرخ پیداشان نکنند، از تب لرزیده اند. همراه درخشش ستاره ها، نور خورشید را به رنگ سرخ آبی در آورده بود تا آن ها را از تب مخملک شفا بدهد. دستور داد از هوایی دارای حشره کش نفس بکشند تا شته های چاق وچله ی درختان موز را نبلعند. از هواپیما برای شان باران هایی از آب نبات و توفانی از بستنی و چتر های نجات، با کوله بارهایی از اسباب بازی های جشن کریسمس فرستاد که خوشحال نگه شان دارد تا بلکه راه حلی جادویی پیدا بشود. با این شیوه، از گزند شیطانی یادآواری شان نجات پیدا کرد. فراموش شان کرد. در مرداب غمگین شب های بی شماری فرو رفت؛ همگی شبیه به بی خوابی های همیشگی اش...خشمناک از جایش برخاست و داد زد: کافی است!نفرین خداوند بر شماها! فریاد کشید: یا آن ها،یا من! و قرعه به نام آنها بود؛چون پیش از سپیده دم، دستور داد کودکان را در یک کرجی بگذارند که با سیمان بار شده بود. آنها را در حال آواز خواندن به محدوده ی آب های ساحلی ببرید و همچنان که به آواز خواندن ادامه می دهند، بی این که عذاب شان بدهید، با یک خرج دینامیت منفجر کنید ... 

 

پی نوشت : 

این کتاب هم اکنون در بازار موجو میباشد و چاپ دوم آن در سال ۸۶ توسط انتشارات آریابان منتشر شده است . من کتاب رو با ترجمه کیومرث پارسای ، خوندم . تعداد صفحات کتاب ۳۳۶ صفحه است و قیمت آن هم ۴۰۰۰ تومان .  

 

 

+  دوشنبه چهاردهم مرداد 1387   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

يكی بود يكی نبود

زير گنبد كبود ، ميون ستاره ها ، روی دنيای خدا

يه شهری بود

قصه شهر ما ، قصه شهر پريا نيست ، شهر بغداد و علی بابا نيست

اين جا شهر مرده هاست ، شهر دلتنگی اون خاطره هاست

آسمونش لاجوردی ، زمينش پر از طلا ، قدمتش اندازه ی همه ی حكايت هاست

با همه ی اينا ، اينجا شهر مرده هاست

 

توی اين شهر

روزا هم رنگ شبن ، شبا اندازه سال ، هفته ها همه خاكستری ان

انگار اينجا پاشيدن خاك سياه

آدمهای بی صدا ، مرده هايی سر پا

می جنبه لباشون تو دلشون ، مي خونن فاتحه انگار سر خاك خودشون

خنده ها پلاستيكی ، گريه هاشون نقاشی

تو بيداری هميشه كابوس می بينن ، اما وقتی مي خوابن خوابهای رنگين می بينن

می سازن هزار هزار فروشگاه زنجيره دار ، به اميدی كه يه روز پر می شه از هزار تا خريدار

كتابها رو مي كنن ورق ورق ، با ورق ها می سازن قيف برای تخمه شب

يا اونا رو توی خاك چال ميكنن كه نشون بدن برا صد سال بعد

بی شمارِ ، تيراژ مجله و روزنامه ها ، اما جون ميده فقط برا باد بادكا

تيك تاك ساعت براشون مثل جهنم می مونه

حق دارن ، نمی خوان بدونن كه دارن فسيل می شن

مردمای شهر ما به خيال خودشون بهشتی ان ، اما يا دشون نيست كه فقط پلشتی ان

 

قصه شهر ما ، قصه شهر پريا نيست ، شهر بغداد و علی بابا نيست

اين جا شهر مرده هاست ، شهر دلتنگی اون خاطره هاست

بچه های شهر ما تو قلعه های آجری درس می خونن

صبح كه از خواب پا می شن ، كيفها رو پر می كنن از كتابا،

راه می افتن طرف مدرسه ها

كتابهای خط خطی، درسهای زور زوركی

وحشت حساب و ديكته هميشه رو تنشون ، حسرت زنگ انشا تو دلشون

اونا زنگ نقاشی برا دريا كشيدن مداد آبی ندارن

يا تو ورزش برا تند تر دويدن كفش كتونی ندارن

دوست دارن،بزرگ شدن مهندس و دكتر بشن

طفلكيا نمی دونن كه بزرگ شدن جزء مرده ها ميشن

جوونای اين ديار فله ای و سر به هوان

اونا نسل بی نشون شهر مرده هان

يه عده آدم زرنگ ، زير پرچم سه رنگ ، می كنن ديوارا رو رنگارنگ ، با شعارای قشنگ

برا اين اين نسل بی درنگ ، می خرن عينك های رنگارنگ

تو گوششون داد می زنن تا می تونيد غزل بگيد اما شما حق نداريد عاشق بشيد

 

قصه شهر ما ، قصه شهر پريا نيست ، شهر بغداد و علی بابا نيست

اين جا شهر مرده هاست ، شهر دلتنگی اون خاطره هاست

 

ديگه از كجا بگم ، آخه من هم خسته شدم

می دونم ، نبايد مرثيه گو باشم واسه خاك تنم

اما بدون كه من هم يه عاشقم

عاشق خاك تنم

می پره پلكِ دلم ...

گوش كنيد ، داره انگار از تو قلعه های آجری يه صدای پا می آد ...

 

پی نوشت:

 

۱- پنج روز اصفهان خونه خاله ام بودم و توبه ، توبه کنم دیگه برم اونورا !! کلاهم هم بیافته نمیرم برش دارم !  حیف اونهمه آثار باستانی و دیدنی که توی این شهرِ ، حییف !

 

۲- از دوستانی که با کامنت خصوصی و عمومی ابراز لطف کردند و دنبال راه حل و چاره و کار بودند برام ممنونم ! امیدوارم خوبی و لطفتون رو جبران کنم .

 

 

+  سه شنبه هشتم مرداد 1387   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin