روزانه
هر كنج دلم را پسری كرده تصرف اين خانه مگر وقف بر اولاد ذكور است
ضياء قزوينی
روزگاری بود که مردان فقط عاشق هم جنس خود می شدند ! روزگاری که نزدیکی با غلامِ ساده رو ، برای مرد مسافر بی زن جایز بود ! زمانی که صورت پرستی مردان ، توجیه عرفانی میشد. زمانی که تاکید می شد ، با فرزندان توانگران منشینید که صورت هایی مثل زنان دارند و از دختران بکر فریبنده ترند ! زمانی که بعضی صوفیان اصلن به زنان میلی نداشتند و تن به ازدواج نمی دادند .
آن زمان معتقد به حلول خدا در غلامان زیبا رو بودند . آن زمان میگفتند از فتنه یک پسر بر یک عابد بیش از آن بیم میرود تا از فتنه هفتاد دختر بر او . روزهایی که حادترین مساله تربیتی دوران سعدی و حافظ ، موضوع همجنس گرایی بود . آن زمان غزل ها و باب های بوستان با کلمات و مصرع هایی تزئین می شد که کمتر کسی درک می کرد منظور از معشوق ، یک مذکر خوب روست .
ابياتی از غزليات سعدی و حافظ در همين باب:
غرض كرشمه حسن است ورنه حاجت نيست
جمال دولت محمود را به زلف اياز "حافظ "
شرح شكن زلف خم اندر خم جانان
كوته نتوان كرد كه اين قصه دراز است
بار دل مجنون و خم طره ليلی
رخساره محمود كف پای اياز است "حافظ"
می گویند اگر معشوق این شاعران مذکر نبود احتمالا نمی توانستند در غزل عاشقانه به مدح بپردازند . می گویند همجنس گرایی با ورود غزنویان و سلجوقیان در ایران مرسوم شد و بعد ها در دوره مغولان تشدید شد . این ترکان مهاجم زندگی نظامی داشتند و مثل صوفیان که شب و روز در خانقاه و مسجد با همجنسان شان در ارتباط بودند ، حشر و نشر متفاوتی نداشتند .
می گویند آن زمان مستی و از خود بی خودی هم راهی بود برای تجاوز به مردان جوان خوشرو . گاهی دین هم راه آنها را باز می گذاشت . صوفی عاشق به جوانک زیبا و بی ریش و سیبیل می گوید : پسر جان ببین خدا چه نظر لطفی به تو دارد که نیاز و حاجت مرا به تو حواله کرده !
اینها را آقای سیروس شمیسا میگوید در کتاب ممنوع شده " شاهد بازی در ادبیات فارسی" . درباره همان کتاب ها و شعر هایی که از کودکی در مدرسه و دانشگاه به ما گفته می شد : این خال رخ ترک و بخارایی خوش قامت " معشوقه " هستند !
پی نوشت :
در اینکه لواط و بچه بازی در زندگی ترکان در گذشته و حال ! نقش بسیار بزرگی را ایفا کرده و میکند، شکی نیست . نقطه ثقل بررسی این کتاب، ادوار غزنویان، سلجوقیان، خوارزمشاهیان، تیموریان، صفویه، افشاریه، زندیه، دورهی قاجار و پهلوی میباشد. این کتاب صرفا پژوهشی بوده و با دیدی علمی به این پدیده در ایران نگریسته است. به نظر دکتر شمیسا، شاهدبازی(لواط) در ایران دو آبشخور داشته: یونانی و ترکی. ایشان بزرگترین عامل شیوع لواط در ایران را عدم حضور زن در جامعه ایران میداند . شاهدبازی نه در ایران باستان سابقه داشته و نه در قرون اولیه ورود اسلام به ایران.از دوره سامانیان که ترکان، اندک اندک وارد مقامات لشکری میشوند، شاهد بازی رشد یافته و رواج میگیرد. در دوره غزنویان که ترکنژاد بودند لواط نزد آنان مرسوم و عشق مرد به مرد، امری عادی تلقی میشد.عشق سلطان محمود غزنوی به غلام ترکش، ایاز مشهورترین سند در این مورد است.
در دوره سلجوقیان و خوارزمشاهیان این روند ادامه مییابد. شدت لواط در زمان مغولان بیشتر شده و در زمان تیموریان به بیشترین حد خود میرسد. پس از آن به دورهی صفویه میرسیم. نه تنها « نباید پنداشت که در حکومت به ظاهر مذهبی صفویان، تغییری در خلق و خوی مردم نسبت به لواط روی داده باشد » بلکه امرد خانههای تأسیس شد که حکومت به صورت رسمی از آنها مالیات میگرفت و « یکی از مشاغل دربار آن دوره، شغل لعاب زدن به ماتحت امردان بود تا پادشاه با آنان راحتتر نزدیکی کند و به آن شخص لعابچی میگفتند.» شاه اسماعیل صفوی که برای گروهی حکم رهبر طریقت و شریعت را داشته است، خود به شدت لواطگر بوده. کتاب تاریخی « رستم التواریخ » گویاترین سند از سقوط اخلاقی جامعه در دوران حکومت صفویه است. تا جایی که حتی دیپلماتها و سفرای خارجی هم از تجاوز جنسی در امان نبودند !
در عصر قاجار نیز لواط بسیار رایج بوده. از معروفترین بچه بازها و لواط گران آن سلسله را میتوان ناصرالدین شاه قاجار را نام برد که با "ملیجک" از اوان کودکی تا زمان کشته شدن آن پادشاه، لواط میکرده است .

به دوران پهلوی میرسیم که لواط اندک اندک به سبب رشد فرهنگ و حضور زن در جامعه، از عادات و رسوم مردم رخت بربست.
کاش کمی هوای حوصله ام ابری شود... به فصل آخر قصه رسيده ام ... جایی ميان آنان که عشق را بر سر چهار راه دروغهايشان حراج می کنند... به انتهای آخر بهار... به فصلی که ريشه ام زیر تبرهاشان از بین رفت ! دیگر نه آواز باد را میشنوم و نه رقص گلها را میبویم! نه آسمان آبی به ذوق میکشاندم و نه چهچهءِ این سینه سرخ های بهاری ، شکفتنم میدهد !
کجایم من ؟
جادوگران شهر غريبه لبخند کودکانه ام را ميان نگاههای مسمومشان فروخته اند... میخواهم به یاد بیاورم گرگ و میش چماق و چاقو را ، در سحرگاه خیزش !... به یاد دارم فریاد ریشوهای عربده کش را که به فرمان امام اشان !، میکوفتند تنهایمان را ... تا خوف مرگ ، بهای فراموشی بهار باشد ... دلم گرفته است ... دلم برای مرد آفتابی قصه ام ميسوزد... کاش قصه ام را کمی می شد فهميد !
بايد از شهر طاعون گرفته ی دوزخيان دور شد... بايد رفت ... تا ابر، هميشه ، شهر چمشانم را آبستن باشد٫ بايد کوله بار غصه هايم را جمع کنم و دوباره ميان اتاق صورتيم بمانم ... پشت پنجره و برای شادی مرد آفتابی شهر ،دوباره شعر بگویم ... من و شعرهای ننوشته ام هميشه با هم گم می شويم . همه می خواهند ما نباشيم... حتی آن دختر مسموم که گوشواره های زهرآلوده اش را هميشه به گوش می آويزد... دلم می خواهد از فصل قصه های پر دردم رها شوم ... کاش نباشم و انتهای هيچ قصه ای را ندانم ... کاش بميرم و درفصل پونه های تب دار اتاقم به قصاوت باران هيچ نگويم ... در ده بالا ديگر بدنبال هيچ نشانی نخواهم رفت دلم می خواهد هميشه ميان اتاقم تنها بمانم ... من و دست نوشته هایم ... کسی مرا دیگر نخواهد آزرد ... من دلم برای مرد آفتابی شهر می سوزد ... کاش رها شود از نکبت اين همه دروغ ... کاش هميشه بخندد ميان دلهره های تنهاييش ... کاش می توانستم دستم را دراز کنم تا کمی از غصه هايش را پاک کنم ... افسوس بايد کوله بار تنهايم را جمع کنم و هميشه ميان اتاق صورتيم تنها بمانم. دلم گرفته است . دراين شهر تاريک بی سرپرست ... هيچ خانه ای عدالت را نخواهد شناخت و من فقط ميان چهار راه های پر هياهو گم می شوم ... می شنوم و فقط اشک خواهم ريخت ...
پی نوشت:
حکم میکنند ،دست هایی آلوده به طلسم /حكم می كنند ، ميان من و عشق / حكم می كنند ، به باطل / فروريخته ام ، فرو ريخته ام ميان مكر جادوگران / و چه دلگيرم از نعره های بيدادگران / بر سر كوچه های نفرت و كينه / عشق را دفن می كنند / خدايا می شنوی؟! / پيله دوزان در سرزمين تو بيداد می كنند / صدای فتنه انگيزانِ شهر را می شنوی ؟ / ميدانی جادوگران در سرزمين تو حكم ِخدايی دارند ؟! / در اين جاده های يخ بسته / هرشب ميان خواب من مرديست از تبار اهوراييان / مردی ست تكيده بر زندان تنهائيش / جان سپرده ميان كوهستان غصه ها ! / خانه اش سنگ نوشته ی مزاری ست ميان خاك غربت / ای کاش باری دگر چون مرد آفتابی قصه ام آید ...
در انتظار جامِ دیگری ...






ایـتـالیـــــــــــا
نامه نادر نادر پور به نصرت رحمانی
آن روز تالار موزه از همه کس پر بود از پیر تا جوان
دیوار ها طبیعت بی جان را ،یا چهره های آدمیان را
در قاب های یکسان ، بر سینه داشتند
بیننده درمقابل تصویرآدمی آیینه ای فراخور خود می یافت
بر می گرفت دیده ز دیدار دیگران
اما نگاه من بیگانه مانده بود در انبوه حاضران
ناگه تو آمدی در ازدحام آن همه صورت
تنها توزنده بودی و لبخند می زدی ، تنها تو دست گرم صمیمانه داشتی
من ، نام دلپسند تو را می شناختم نام تو ، راز چیرگی حق بود
بر ادعای مصلحت باطل اما تو از ملامتیان بودی
بدنامی اطاعت شیطان را در کوی خود فروشان ، فریاد می زدی
من ، همت بلند تو را می شناختم دست مرا فشردی و گفتی
خوشوقتم ای رفیق ...
این گفته در سکوت درون من تکرار گشت و سوی تو باز آمد
دست تو را به دست گرفتم از موزه ی طبیعت بی جان در آمدیم
در موزه ی بزرگ خیابان تصویرهای پیر و جوان دیدیم
اما میان آنهمه تصویر/تنهاتو زنده بودی و عاشق/تنها تونوشخند صمیمانه داشتی
ما ، ازحریم آتش و خاکستر/ شب را به پیشواز سحر بردیم
خورشید ، نان سفره ی ما شد ، لحن کلام ما به عسل آمیخت
اکنون هزار سال از داستان دوستی ما گذشته است
آیین روزگار دگرگونه گشته است
آه ای رفیق عهد جوانی ...
آیا تو هم ندای عزیمت را، دردل شنیده ای ؟نادر نادرپور
لینک اصلی مطلب
این روزها بسیار خودم را خودکاوی میکنم. دانستهام که تحملِ آدمها را ندارم، خصوصاً آدمهایی که با من تفاوتِ ویرانگر (نه سازنده) دارند، آدمهایی که از جنسِ من نیستند.
دانستهام که سخت میبخشم و گاه هرگز نمیبخشم. دانستم که بهیقین تبارم به بربرها میرسد. شاهدش انبوهِ اجسادی ست که از دشمنان و دوستانی که پستر دیگر دوست نبودند، در خاطرم تلنبار شده است.
فهمیدهام که یک جور تنهایی دارم که حاضر نیستم با هیچ آدمیزادهای آن را شریک شوم.
فهمیدم که مدتهاست دیگر چندان برایِ کسی دردِ دل نمیکنم و حساسیتِ شدید دارم نسبت به کسی که با من بخواهد دردِ دل کند. دیگر نه چندان اهلِ تعریفِ داستانِ زندگیام برایِ دیگران هستم و نه چندان توانِ شنیدنِ داستانِ زندگیِ دیگران را دارم.
فهمیدهام که با پدیدهیِ تلفن چندان سازگار نیستم. کم با دیگران تماس میگیرم و دوست دارم دیگران خیلی کم با من تماس بگیرند.
دانستهام که دورانِ تنهایی و پارساییِ نوجوانیام نوعی آدمگریزی در من پدید آورده است. هر چند در معاشرت و گپ با دیگران (بنا به گفتهیِ خودشان) چندان هم خوشمحضر نیستم!
هیچ انگیزهای برایِ دیدنِ آدمهایی که بیشترین سنخیت را با من دارند هم ندارم. هیچ کس نیست که بخواهم ببینمش.
گویی دیواری به بلندایِ بینهایت میانِ من و دیگری کشیده باشند