روزانه
از شكاف پنجره اتاقم به افق دوردست چشم دوختهام، چه زيباست آسمان سرزمين من، اين ديار مهربانی، زيبايی و عشقمان را نشايد كه از گزند زمانه آسيبی ببيند. اينجا ديار عاشقان شوريده دل است كه نوروزشان دست در دست بهار از راه میرسد. غمی جانكاه درون دردمند مرا آزار می دهد اما در ژرفای دلم شور و شادی ناشناختهیی موج میزند، آوایی گمنام روح مرا نوازش ميدهد، نگاهی به آسمان و نظری هم به افقهای دوردست میاندازم، به ياد میآورم كه زمستان كمكم دارد پای پس می كشد و زمستان هر وقت كه میرود چيزی از غمهايمان را هم با خود میبرد. پس دليل شوريدگی و غم روشن من از ياد نوروز و بهار است. آری اين موجب آرامش دلها از راه میرسد.
و بار ديگر خاطره آن گرامی وجود نازنين غنوده در بستر خاك توس، فردوسی عزيزمان را در دل و جانمان زنده كنيم كه گفت:
بمان تا بيايد همه فرودين
كه بفروزد اندر جهان هوردين
زمين چادرسبز در پوشدا
هوا بر گلان سخت بخروشدا
بخواهم من آن جام گيتی نماي
شوم پيش يزدان بباشم به پای
كجا هفت كشور بدواندرا
ببينم بحر و بوم هر كشورا
بگويم تو را هر كجا بيژن است
به جام اندرون اين مرا روشن است
***
خوشا نوروز در شيراز، در بازار وكيل، در چارسوی پر از ادويه، در سرای مشير، بر تو شيرازی نوروز مبارك باد.
خوشا نوروز در نور، در ساحل سيسنگان بر ماسههای پر از گوش ماهی برتو مازندرانی نوروز مبارك باد.
خوشا نوروز در تبريز، در ارك شاهگلی، در باغ بينظير گلستان. بر تو آذربايجانی بهار مبارك باد.
خوشا نوروز در كرمان، در فلكه مشتاق، در زير آفتاب و ماهتاب ماهان، در سايه آن شاه، آن نعمت، آن ولي، آن شاه نعمت ولی. نوروز در سراسر كرمان مبارك باد.
خوشا نوروز در نيزار پر آواز خوزستان، لب كارون كنار شط بهمن شير.
خوشا نوروز در آتشكده در يزد، خوشا نوروز در مشهد، در دزفول، در نصف جهان اصفهان، در رشت، در بابل، در قزوين، در سلطانيه، در تركمن صحرا، در سيستان و بلوچستان. در شاليزارهای كرانه های دريای خزر، و مرغزارهای ديلم، هامونهای عريان بلوچستان، اروند رود خوزستان و هيرمند سيستان، دشت ارژن فارس، حاشيه های كوير سوزان خراسان و شهركها و دهستانهای ساحلی خليج فارس ...
خوشا نوروز در كردستان، كنار بيستون با تيشهيی در دستهای عشق، خوشا نوروز در تهران و در شميران و در دربند خوشا نوروز در هر گوشه ايران.
نوروز بر عاشقان عشق، نوروز بر هر ايرانی در هر كجای كره خاكی مبارك باد
پی نوشت :
در پايان اين نوشته قسمتی بسيار زيبا از كتاب پنجم " ترانه حماسه " ويكتور هوگو شاعر و نويسنده نامدار فرانسه كه با بهار عزيز خودمان همخوانی دارد، مینويسم و با يك دعای از جان بر آمده امسال رو به پایان میرسانم .
«دلدادگان دور افتاده فراق را با هزاران چيز موهوم كه در عين حال، هر يك را حقيقتی در بر است مي فريبند، ديگران از ديدار هم محرومشان میسازند، نمیتوانند نامهيی برای يكديگر بنويسند اما آنان هزاران وسيله اسرارآميز براي مكاتبه به دست میآورند، آواز پرندگان را، عطر گلها را، نور آفتاب را، زمزمههای نسيم را، اشعه ستارگان را، همه مظاهر آفرينش را براي يكديگر میفرستند، چرا نه؟ هر چه كه خداوند آفريده است براي آن است كه به كار عشق آيد. عشق را آن قدرت هست كه طبيعت را با آنچه كه در اوست قاصد خود سازد.ای بهار تو نامهيی هستی كه من برای او مینويسم.»
پروردگارا، خداوندا
فرزندان گم شده را به خانههای مادران چشم انتظارشان باز گردان.
و دل ما، خانه ما را روشن كن!
گل گندم را، شاخه زيتون را زير اين آسمان بلند شكوفا كن و در دلهايمان دانههای مهر بكار.
گستردگی دريا را به دل تنگ ما ببخش و ديدگان ما را به افق تازه باز كن.
تا ، صبح را، روز را، نوروز و بهار را تماشا كنيم.
از سی و یک جشن سالیانه که نیاکان ما در هفتاد و سه روز برگزار می کردند، افزون بر سه جشن سده، آذرگان و اردیبهشت گان، جشن چهارشنبه سوری است که به پاس و بزرگداشت آتش آن را گرامی می داشتند و جشن می گرفتند.
در میان این جشن ها که به مناسبت و گرامیداشت آتش برگزار میشد و می شود، جشن چهارشنبه سوری به دلیل نزدیکی و گاهاً همزمانی با جشن بزرگ و سالار نوروز از ویژه گی ، جنب و جوش و شور و شیدایی والایی برخوردار است. بطوری که در سراسر پهن دشت بی کران سرای ایران زمین، در شب چهارشنبه سوری، فروغی از شراره های آتش، دل و جان شب قیرگون را می درد و سرخی شفق گون را بر چهره شب می نشاند.
فریاد شادی و شادمانی پیر و جوان در جای جای جان جامعه، آهنگی گوشنواز و رقص و پایکوبی چشم نواز را در هیئت کنسرتی به وسعت ایران آواز می دهد.
چهارشنبه سوری ،شب عاشقان دلباخته ای است که می توانند در این شب بی همتای شادمانی، معشوق را به سیری دل و جان نظاره کنند و حتی در سرور و شادی فضای دلکش دود آتش، دست یار را به قدر فرو نشاندن عطش، بفشارند !
از دیر باز تا جایی که در خاطره ام ضبط و ثبت شده است، ما کودکان و نوجوانان بی قرار آن روزهای خوش و سرمست و آفتابی و شادمانی، هرساله برای استقبال از نوروز جوان کننده طبیعت و گل و گیاه و دیده و دل، کودکانه و سپس جوانانه اما عاشقانه ابتدا به پیش باز " جشن سرخ " در آخرین شب چهارشنبه سال می رفتیم.
میدان کاج سعادت آباد ولوله ای از شادی و سرور جمعیت در فضایی از یگانگی بی همتا ! یادش بخیر ...
دود آتش در شعاع نورانی چراغ ها ، حلقه ای از مستان شب را جار می زد و عطر دل انگیز دخترکان ! مستی شب عاشقان را در تن ما فرو می داد.
جار و هوار هم سن و سالها در شب، با آوازی خوش و آهنگین، گوشها را نوازشی دلپذیر می داد.
حلقه های جمعیت از زن و مرد، دختر و پسر بر دور هر بساط آتشی ، رونق آن را بر رخ می کشیدند.
جوانان اما در سودای دیگری بسر می برند.
زیرا این شب، شب عاشقان است.
شب دیدار یار از رخ دلدار و بوسه بر لب تبدار!
شب گشایش نگاه معشوق به عاشق و خنده عسلین و ناز و عشوه از هر دو دلدار!
چهارشنبه سوری با سرمستی، هر لحظه اش را غنیمتی قیمتی می دانیم و با نوش ! هوش را مدهوش اما شب را با شور و شیدایی، جلوه ای عاشقانه می بخشیم .
آتش ِ کوپه ها در سراسر شهر، شب را از هویت ِ ظلمت گون ِ خویش تهی خواهد کرد و پرواز پروانه وار پیر و جوان از روی کوپه های آتش، جشن سوری را با آوای " سرخی تو از من، زردی من از تو " طنین انداز خواهد کرد
جشن آتش را با اهل دلان و شب زنده داران با نوشیدن خون ِ رگ ِ تاک ! چهره های خود را در همبستگی با آتش ِ سوری، آتش گون و چشمهایمان را شهلایی خواهیم کرد !
***
وقتی که این متن رو می نوشتم، پدرم میگفت : خودم رو درشب چهار شنبه سوری سالهای پر شور و شر جوانی ام احساس می کنم و آن لحظات شیرین زنده گانی را که با رسوایی و شیدایی همراه بوده است،در جلوی دیده گانم چون فیلمی برروی پرده سینما به نمایش در می آید و احساس می کنم، آنجا هستم. و چه خوشحالم که آنجا هستم و در روزهای آفتابی بسر می برم و دنیا را زیر نگین جوانیم دارم!!
اما افسوس که قدر نشناختیم و با لگد جهالت، هر آنچه را که داشتیم، جفتک انداختیم و بر سرمان خراب و آوار کردیم و جامه سیاه پوشیدیم و فرهنگ عزا و ناله و مرگ و سینه زنی و قمه زنی را به استقبال شتافتیم.
آری ...
ما قدر نشناختیم
ما ناسپاسانه دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد جهالت کوبیدیم
ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم
ما زیبایی و رعنایی را در چنگال دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم
ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مزمن را سلام کردیم
ما قدر و اندازه نشناختیم، با هیچ جمکران و با دیو جماران ساختیم، بر خود تاختیم، هر آنچه داشتیم، باختیم، و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم !
ما...
چهارشنبه سوری همه شما شادمان و آتش افشان باد!
نبود رهبری و نه الزاما رهبر محبوب و قابل اعتماد توده های مردم که بتواند اقشار مختلف جامعه را به خود جذب کند و قادر باشد تاثیرات همه جانبه ای بر آنها بگذارد، یکی از معضلات اصلی جنبش کنونی جامعه ما محسوب می شود. نبود آلترناتیو دارای نفوذ که با طرح های عملی و عینی خود، توده های مردم را به میدان مبارزه بکشاند، از جمله فاکتورهایی است که بیشتر نیروهای سیاسی بر نبود آن آگاهی دارند.
یک حرکت گسترده و تمام عیار اجتماعی با چشم انداز سرنگونی، درست همانند یک اتومبیل که باید همه قسمت های آن فعال بوده و در یک ارتباط ارگانیک با هم قرار داشته باشند تا به راه افتد، می بایست تمامی بخش های آن در پیوندی منظم، هماهنگ و سازمان یافته به سر برند. تنها مخالفت و نارضایتی عمومی و حتی شورش های ناگهانی و مجزای تعدادی دانشجو و اقشار و صنف های مختلف اجتماعی، نمی تواند موتور یک انقلاب و یا حرکت گسترده عمومی برای پاک سازی سیاسی باشد. پیوند و همبستگی طبقات اجتماعی، هماهنگی جنبش های اعتراضی و به هم پیوستگی آنان تنها، هنگامی امکان می یابد که آنها به عنوان یک مجموعه اجتماعی از رهبری مشترکی برخوردار شده باشند. تنها در چنین صورتی است که می توان به هماهنگی، هم پیوستگی و در نهایت خیزش همگانی یک جامعه علیه استبداد و استثمار، امیدوار شد. بدیهی است که اگر کارگران برای خود، آموزگاران برای خود، دانشجویان و دهقانان نیز تنها برای منافع صنفی خود وارد میدان شوند، طرفی نخواهند بست. هماهنگی و همرایی این اقشار تنها در سایه یک رهبری مشترک می تواند جامه عمل بپوشاند.
عدم پیوند و نبود رابطه منظم، همه جانبه و ارگانیک نیروهای شاخص اپوزیسیون با توده های مردم، و در نتیجه به محاق رفتن آنان، زمینه را برای رشد جریانات مشکوک، وابسته و گسسته از رژیم که خود در
سرکوب و کشتار از همکاران همین رژیم بوده اند، فراهم می سازد.
۱- طولانی شدن عمر رژیم و نقش مخرب آن
۲- عدم آمادگی نیروهای سیاسی برای یک مبارزه زیرزمینی
۳- فقدان رهبری مورد اعتماد همه اقشار!
۴- تشتت و چند دسته گی در نیروهای اپوزیسیون
۵- کوتاه آمدن تعداد قابل توجهی از نیروهای سیاسی و روشنفکری
۶- شیوه های مشابه که رژیم توانسته است سرکوب کند
۷- کم تجربگی و جوانی نیروهای رادیکال مخالف رژیم
می دانیم که در نخستین سال پیروزی انقلاب که به نوعی با آنارشیسم و آشفتگی ویژه دوره انتقال و فروپاشی رژیم استبدادی و از هم گسیخته سلطنتی همراه بود، تا رژیم ولایت فقیه بر سر کار آید و به ازمان دهی خود بپردازد، آزادی های نامحدودی به دست آمد. در آن شرایط که هنوز رژیم جدید به طور کامل استقرار نیافته بود، بسیاری حرف ها زده می شد و بسیاری از ناگفته ها بر زبان ها و قلم ها جاری می گشت. اما ...
اگر هنگامی که خمینی از آزادی های شیخ بخشیده! و سپس رسما از پس گرفتن آنها سخن گفت، بسیاری از روشنفکران و احزاب شناخته شده و دارای پایگاه توده ای، به این حرکت ، این بزرگ ترین جنایت کار قرن به طور شفاف اعتراض می کردند ...
اگر بسیاری از رهبران و جریانات مدعی روشنفکری از همان آغاز نسبت به شناخت خمینی همت می گماردند و به مردم می گفتند که او کیست و چیست و چه می خواهد...
اگر بسیاری از این نیروها به بهانه سرنگونی استبداد سلطنتی پشت سر فردی چون خمینی راه نمی افتادند ...
و اگر می دانستند که چه بهایی در پی آن خواهند پرداخت ...
چرا بسیاری از روشنفکران و فعالان مبارز دوران شاه که خود با اندیشه های سیاسی و انقلابی عصر، و نیز با افکار و اندیشه های روحانیت تا حدودی آشنایی داشتند، سکوت را بر اعتراض ترجیح دادند تا در نهایت شاهد سرکوب خویش و نسل ایثارگر این مرز و بوم باشند؟
چرا حتی مهدی بازرگان که خود فردی مسلمان و روشنفکر نیز بود، و با روحانیت و افکار خمینی نیز آشنایی نسبی خوبی داشت، به صراحت از مطامع قدرت طلبانه روحانیت و در رأس آنان خمینی، سخن نگفت؟
حال آنکه علی شریعتی معلم انقلاب، درست یک سال قبل از سرنگونی شاه، در بیرون و درون زندان، درباره روحانیت قضاوت آینده نگرانه ای می کند، که کمتر روشنفکر غیر مذهبی به آن صراحت سخن گفته است. یا مصطفی شعاعیان که او نیز به صراحت و بدون هیچ تعارفی از نقش ارتجاعی و مخرب روحانیت سخن گفت و یا حتی جلال آل احمد که بسیاری به حمایت از روحانیت متهمش می کنند، اما او شرط و شروطی بسیار منطقی و هشدار دهنده را در یکی از آخرین آثار خود پیش پای روحانیت و جامعه نهاد ! مواضعی که به راستی کمتر کسی در آن سال ها می توانسته است به آن روشنی بیان کند.
گیرم که بسیاری از روشنفکران تا قبل از حمله خمینی به ایران که به زعم برخی در مواضعش تغییراتی ایجاد شد که شاید در مواردی درست هم باشد تصویر دیگری از وی داشتند، اما پس استقرار خمینی و آخوندیسم و در همان ماه های اول که نشان داد شمشیر را از رو بسته است، دیگر چرا سکوت پیشه کردند؟ هنگامی که خمینی رسما از محدود کردن آزادی و زدن و بردن و بستن و شکستن و ... سخن گفت، چرا به جز برخی از نیروهای رادیکال و مبارز، مدعیان اکنون طلبکار، هیچ اعتراض چشمگیر و موثری نکردند؟
مواردی که در بالا آمد صرفا طرح پرسش هایی بود، تا هر کدام از ما بر اساس درک و برداشت خود از شرایط سیاسی آن سال ها و این سال ها،در تلاش و جستجو برای پاسخ هایی جدی، اصولی و انقلابی به چرایی و چگونگی شرایطی که در آن به سر می بریم، برخیزیم. بدان امید که طرح مواردی از این دست ما را در راه پیمایی تاریخی خود، آگاه تر، مصمم تر و آبدیده تر سازد!
۱- طولانی شدن عمر رژیم و نقش مخرب آن
۲- عدم آمادگی نیروهای سیاسی برای یک مبارزه زیرزمینی
۳- فقدان رهبری مورد اعتماد همه اقشار!
۴- تشتت و چند دسته گی در نیروهای اپوزیسیون
۵- کوتاه آمدن تعداد قابل توجهی از نیروهای سیاسی و روشنفکری
۶- شیوه های مشابه که رژیم توانسته است سرکوب کند
۷- کم تجربگی و جوانی نیروهای رادیکال مخالف رژیم
در سال 57 بسیاری از رهبران اصلی و عناصر کلیدی جریانات سیاسی و کسانی که دانسته و ندانسته ، و یا از روی میل به قدرت رسیدن یا از روی دادخواهی! همه هستی خویش را در راه مبارزه سیاسی و مقاومت در برابر استبداد گذرانیده بودند، با فروپاشی رژیم پهلوی، از زندان بیرون آمده و پای به میدان اصلی مبارزه، یعنی جامعه گذاشتند. در آن سال ها، هر کدام از این عناصر، در چشم مردمی که آگاهی عمیقی از آنچه در کشور می گذشت، نداشتند ( به عبارتی ابله بودند !) و همگام با انقلاب با فداکاری های ! این حماسه سازان! آشنا شدند، هر یک اسطوره ای تاریخی به شمار رفتند! به خصوص در چشم نسل جوانی که هم شورشگر بود و هم آرمانخواه و هم ... !
درهم آمیختگی احساس، آرمانخواهی و شورشگری، و هیجانات برآمده از آن شرایط بسیار ویژه تاریخی، خردگرایی و منطقی اندیشی را تا حدودی تحت الشعاع خود قرار داده بود. با این همه بنده همچنان معتقدم که همان نسل جوان و فاقد تجربه، همان پدران و مادران ما ، بنا به تایید تاریخ و واقعیات اجتماعی، سیاسی آن سال ها، از آگاهی و شعور نسبی ، نسبت به سیاسیت روز و پیشامد های آینده آگاهی ای نداشتند ! نسلی که ندانست چرا همه هستی خویش را در راه آرمان های انسانی و پاک خویش ایثار نمود ؟! نسلی که نه از دل حوزه های آخوندی و یا بازارها و پایگاه های سنتی، که عموما از پشت نیمکت های دبیرستان ها و تعدادی هم از دانشگاه ها وارد صحنه سیاسی جامعه شده بود، چرا تحت تاثیر هیجانات انقلاب و شور و احساس پدید آمده در مردم و جامعه ، عجولانه و نسنجیده به میدان مبارزه پای گذاشت؟! نادیده گرفتن فاکتورهای فرهنگی ، مذهبی جامعه و اقبال توده های سنتی به خمینی، و اینکه او هنوز چهره کریه و نکبت و خونین خود را تمام عیار به نمایش نگذاشته بود، باعث شد تا حتی در خانواده ها نیز جنگی درونی آغاز شود. جنگی که با توجه به امکانات خمینی، می شد حدس زد که سرانجامش چیست !
اینکه در آن شرایط آیا می شد از تجارب نسل مبارز قبل از انقلاب بهره برد، تا با کمترین قربانی به پیروزی رسید، و آیا شرایط قبل و بعد از انقلاب تا چه اندازه به هم شبیه بودند، نیازمند بحث دیگری است.
۱- طولانی شدن عمر رژیم و نقش مخرب آن
۲- عدم آمادگی نیروهای سیاسی برای یک مبارزه زیرزمینی
۳- فقدان رهبری مورد اعتماد همه اقشار!
۴- تشتت و چند دسته گی در نیروهای اپوزیسیون
۵- کوتاه آمدن تعداد قابل توجهی از نیروهای سیاسی و روشنفکری
۶- شیوه های مشابه که رژیم توانسته است سرکوب کند
۷- کم تجربگی و جوانی نیروهای رادیکال مخالف رژیم
چندی پیش مطلبی با عنوان " پرسشی بسیار جدی برای نسل ما " به لطف دوستانم در پژواک دانشجو نوشتم و مواردی رو به عنوان طولانی شدن عمر رژیم ذکر کردم . پرسشی بسیار جدی و اساسی برای نسل ما، که از بدو تاسیس رژیم جمهوری اسلامی، با آن درگیر و مخالف بوده ایم، مطرح می باشد. پرسشی که پاسخ دادن به آن مستلزم درنگی جدی و عمیق در چرا و چگونگی تحولات سیاسی ،اجتماعی و فرهنگی یک ربع قرن اخیر می باشد. پاسخ به این پرسش تنها با یک ارزیابی و تحلیل مسئولانه و صد البته فارغ از ملاحظات سیاسی، حزبی و سیاسی و تعلقات خاطر گروهی ممکن می باشد. حال قصد دارم موارد ذکر شده رو به بحث بگذارم !
مورد اول :
طولانی شدن عمر رژیم و نقش مخرب آن!
طولانی شدن عمر رژیم به نوبه خود باعث شده است تا هم فعالیت های خارج کشوری معطوف به داخل کشور و هم فعالیت های سیاسی خارجی در ارتباط با کشورهای غربی تا حدودی عقیم بماند. در هر دو رابطه نیز می توان مثال های قابل توجهی را ارائه نمود. برای نمونه استقبال دولت مردان کشورهای اروپایی در سال های آغازین مبارزه و مقاومت علیه رژیم سرکوب گر آخوندیسم از فعالیت های چشمگیر بین المللی شورای ملی مقاومت و سازمان مجاهدین خلق، و فروکش کردن این حمایت ها تا زدن برچسب تروریستی به این جریان از سوی اتحادیه اروپا ،که خود به یک شوخی و بازی بچه گانه سیاسی بیشتر شباهت دارد!تا یک موضعگیری جدی، اصولی و حقوق بشری ،نمونه مشخصی از تغییر موضع این دولت ها در ارتباط با رژیم و اپوزیسیون به شمار می رود.
طولانی شدن عمر رژیم از یک سوی، و انتقال و تمرکز مبارزه سیاسی به خارج از کشور از سوی دیگر، که از پیآمدهای سرکوب تمام عیار رژیم بود، اپوزیسیون اصولی، جدی و رنج کشیده این سرزمین را از داشتن ارتباطی منسجم و ارگانیک با توده های مردم محروم نمود. برآمدن نسل های جدید پس از انقلاب و عدم ارتباط با آنان که بیگانه گی آنها با جریانات اپوزیسیون مستقل را باعث شده است، اگر نگوییم این نیروها را سترون نموده است، بدون شک می توان گفت که بخش عظیم و اکثریت جامعه را که هم جوان هستند و هم دارای پتانسیل بسیار بالا برای عمل اجتماعی، از آنان جدا کرده است. سربازگیری نیروهای رادیکال سیاسی همواره از نسل جوان بوده است. آنچه اینک در خارج از کشور به عنوان نیروهای اپوزیسیون می بینیم، عموما جوانان دهه پنجاه می باشند که بیشتر آنان در چهل – پنجاه سالگی خود به سر می برند. و این خود حکایت از این دارد که این نیروها کمتر موفق به جذب نیروهای جوان تر شده اند. افزون بر این لازم است از افراد سیاسی و وابسته به جریانات سیاسی، آن هم در طیف وسیعی یاد کرد که به مرور زمان تعلق خاطر خویش به مبارزه و نیروهای سیاسی را از دست داده و کاملا منفعل شده اند. موردی که به نوبه خود، هم بر کیفیت و هم کمیت فعالیت های سیاسی آسیب اجتماعی وارد کرده است.
البته این واقعیت را نیز نباید فراموش کرد که بسیاری از افرادی که اینک از مبارزه سیاسی سرخورده و خسته شده اند، خود محصول همان شرایطی می باشند که آنان را برای سرنگونی کوتاه مدت آماده نموده بود. طولانی شدن عمر این رژیم و پیرتر شدن همین نسل، که با تشکیل خانواده، و قرار گرفتن در مناسبات شغلی و فرهنگی جدید، و نیز دور بودن از متن واقعیات اجتماعی سرزمین مادری که دلیل اصلی فعالیت های آنان به شمار می رفت، خود به اندازه کافی برای بی انگیزگی زمینه ساز بوده است. این است که هر چه عمر رژیم طولانی تر شده است، آثار مخرب دیگری ، مستقیم و غیر مستقیم ، در میدان مبارزه ایجاد کرده است.
۱- طولانی شدن عمر رژیم و نقش مخرب آن
۲- عدم آمادگی نیروهای سیاسی برای یک مبارزه زیرزمینی
۳- فقدان رهبری مورد اعتماد همه اقشار!
۴- تشتت و چند دسته گی در نیروهای اپوزیسیون
۵- کوتاه آمدن تعداد قابل توجهی از نیروهای سیاسی و روشنفکری
۶- شیوه های مشابه که رژیم توانسته است سرکوب کند
دموکراسی متعادل کنندهی شیفتگی و نفرت است.. پروسهای است برای گردش و چرخش نفرت والبته نخبگان مرتبط .. دموکراسی از پس سالها جنگ و جدال و برای آن تعریف شده است تا از قدرت مخرب فرتها بکاهد.. نظام مبتنی بر دموکراسی بدون محدودیت، دست کم مانند سایر نظامهای سیاسی موجود، خود مولد نفرت نیست.. دموکراسی سوپاپ اطمینان یک جامعه است برای گریز از تلاشی و گسست
دموکراسی اما وقتی رستگار است که توان احترام گذاشتن به حق نفرت جمهور را داشته باشد.. اگر رای برایند مردمان تحت سیطرهی یک دموکراسی، حق به گفتمانی دهد که منفورترین و تنفرآورترین حالت در نزد گروهی حاکم از همان مردمان باشد، دموکراسی بایستی توان پذیرش، تعریف و حقمند کردن آن نفرت را داشته باشد
دموکراسی دینی در نظام سیاسی اسلامی ایران، برهمگان ثابت کرده است که توان حقمندکردن همهی نفرتهای موجود را ندارد.. این ساختار آن چنان بیمار شده است که کسی مثل سعید حجاریان نیز خود را مشروطهخواه مینامد و از آینده و کارایی ظام سیاسی مبتنی بر دموکراسی دینی، ابراز ناامیدی و اعلام بیخیالی میکند.. این جدای از آنکه طعنهای است بر آرمانهای ازدست رفتهی رهبران نظام حاکم و تاکیدی است بر زور پر زور هیات حاکمه و نیز عشوه ایست در برابر مدافعان جمهوریخواه ناهمسو با پراتیک مشارکت.. اما در پس آن، درک واقع بینانه و هوشمندانهی حجاریان از ناتوانی ساختاری دموکراسی دینی در تبدیل شدن به یک بالانسر را به خوبی آشکار میسازد
تاکید حجاریان بر مشروطه خواهی به آن علت است که میداند یک سیستم سلطانی! مشروطه و قانون محور خیلی بهتر از سیستمی ناقص و سفله پرور است که شاخکهای سنسور مدیریت نفرتاش، درگیر عشق و تعصبات شدید دینی ، آن هم دین متکی بر صفات قاهره و جابرهی خداوند است.. همین است که سیستم جاری، به بسیاری از نفرتها اعتنا نکرده، و درصورت تداوم، در انتهای سلوکاش بهجایی خواهد رسید که نفرت نخ نماشدهی حاج منصور ارضی را قابل پذیرشتر از نفرت خواهندگان حقوق برابر و نفرت البته ارضاءشدهی حاجی بخشی را نجیبتر از نفرت یک سوسیالیست میپندارد!
دقت به این نکته حیاتی است که یک سیستم تعادلدهندهی سالم، خود نباید حجاب و مانعی در برابر خود بوده و از مفاهیم متنوع و گستردهای متنفر باشد.. دین جلوههای اجتماعی بسیاری از غرایز طبیعی آدمیان را حرام میداند، سلوک عادی مرد و زن را تابع شرایط سخت میکند.. از نجاسات متنفر است و با چشمغره، شماتت و شمشیر به کافران و مرتدان نگاه میکند.. ضمن آنکه متولیان راستین مذهب شیعه در طول تاریخ از اهل سنت و قوم عرب نیز حتا، به خاطر جور و ستم در حق ائمه معصومیناش همواره ابراز انزجار و تنفر کردهاست
اینکه اسلام یا هر دین دیگری با دموکراسی سازگار است یا نیست، ربطی به این بحث ندارد.. مساله آن است که هر پسوند و پیشوندی برای دموکراسی بهعنوان یک نظام و سامانهی سیاسی، فرهنگی و اجتماعی، منهدم کنندهی روح آن و بی معنی کنندهی معنای آن است.. و آنچه بهطور خاص دموکراسی دینی را ناتوان کرده است، ذات دموکراسی نیست، موانع و محدودیتهای دینی آن است.. چوبهای کلفتی است که دین یا متولیان دین، خودآگاه یا ناخودآگاه، در موقعیتهای مختلف، لای چرخ ِِ چرخهی دموکراسی گذاشتهاند.. بازخوانی دو مثال از طبیعیترین و بدیهیترین حقوق یک آدمیزاده که رسیدن به این دو حق واقعن حق، از طریق دموکراسی دینی نزدیک به محال است ، میزان تضاد ذاتی این دو کلمه را به خوبی نمایان میکند.. گویی همین تضاد ذاتی و دوگانگی هولناک است که باعث شده است بسیاری تصور کنند اصلن چیزی به نام «نظام» در جمهوری اسلامی وجود ندارد .
مثالی زنانه:
زنهای بسیاری هستند که از نحوهی پوشش اجباری خود متنفرند.. تکالیف اسلامی زنانه شیفتگانی هم دارد اما صورت نفرتاش هویداتر است.. زنها توانایی آنرا دارند که بتوانند بهراحتی حق نفرت خویش را به رخ جامعه کشیده و آنهایی را به ریاست برسانند که آزادی انتخاب پوشش زنان را به رسمیت میشناسند.. کلمهی اسلامی دموکراسی اما کوهی است در برابر این نفرت واقعن موجود.. کوه که نه، رشته کوهی است اساسی!!
مثالی خوشباشانه به یاد خیام و زکریای رازی:
اگر آنانکه خواهان نوشیدن قانونی نوشیدنیهای الکلیاند، نتوانند با استفاده از دموکراسی به گروهی همسان رای دهند تا به دور از ترس و در هوایی آزاد به وصال لب جام رسند، هیچگاه به دموکراسی دینی به چشم یک راهحل صحیح سیاسی اجتماعی اعتماد نخواهند کرد ..چه آنکه مگر ممکن است یک دموکراسی اسلامی برای آنچه که نجس میداند و آنان که آن نجاست را میخورند،حق یا احترامی قائل شود؟
چکیده :
هرچند با آمدن احمدینژاد، جای نفرینکنندگان و نفرینشدگان درون ساختار سیاسی موجود عوض شد و تا حدودی جمعیت خاموش و نفرتگریزی نیز به جمع نفرتمندان فعال ! افزوده شده است.. و به احتمال زیاد در انتخابهای بعدی جای این دو باز هم عوض شده و پروسهی کوچکی از چرخش نفرت را شاهد خواهیم بود.. اما همهی همین چرخشهای کوچک به خاطر ذات دموکراسی بوده است و نه کلمهی دینی پشتبندش.. از آنجایی که ساختار دموکراسی دینی توان جوابگویی به نفرت دگراندیشان، دگرباشان، دگردینان، خوشباشان، بیخدایان و حتا تفسیرهای دیگر از اسلام یا مفسران مسلمان خارج از دایرهی ثروت و قدرت حاکم را ندارد، پایداریاش خیالی بیش نیست، رستگاریاش پیشکش.. ضمن آن که در عمل هم مشخص شده است که به جز در ایام انتخابات و آن هم در دایرهای بسیار محدود از خودیها و همنفرتیهای قابل کنترل، هیچ توجهی به وجه دموکراسی از سوی حاکمان نشده و عملن حکومت اسلامی خالص، احوال و افکار شهروندان دربند را کنترل جبارانه میکند.