روزانه
از شكاف پنجره اتاقم به افق دوردست چشم دوختهام، چه زيباست آسمان سرزمين من، اين ديار مهربانی، زيبايی و عشقمان را نشايد كه از گزند زمانه آسيبی ببيند. اينجا ديار عاشقان شوريده دل است كه نوروزشان دست در دست بهار از راه میرسد. غمی جانكاه درون دردمند مرا آزار می دهد اما در ژرفای دلم شور و شادی ناشناختهیی موج میزند، آوایی گمنام روح مرا نوازش ميدهد، نگاهی به آسمان و نظری هم به افقهای دوردست میاندازم، به ياد میآورم كه زمستان كمكم دارد پای پس می كشد و زمستان هر وقت كه میرود چيزی از غمهايمان را هم با خود میبرد. پس دليل شوريدگی و غم روشن من از ياد نوروز و بهار است. آری اين موجب آرامش دلها از راه میرسد.
و بار ديگر خاطره آن گرامی وجود نازنين غنوده در بستر خاك توس، فردوسی عزيزمان را در دل و جانمان زنده كنيم كه گفت:
بمان تا بيايد همه فرودين
كه بفروزد اندر جهان هوردين
زمين چادرسبز در پوشدا
هوا بر گلان سخت بخروشدا
بخواهم من آن جام گيتی نماي
شوم پيش يزدان بباشم به پای
كجا هفت كشور بدواندرا
ببينم بحر و بوم هر كشورا
بگويم تو را هر كجا بيژن است
به جام اندرون اين مرا روشن است
***
خوشا نوروز در شيراز، در بازار وكيل، در چارسوی پر از ادويه، در سرای مشير، بر تو شيرازی نوروز مبارك باد.
خوشا نوروز در نور، در ساحل سيسنگان بر ماسههای پر از گوش ماهی برتو مازندرانی نوروز مبارك باد.
خوشا نوروز در تبريز، در ارك شاهگلی، در باغ بينظير گلستان. بر تو آذربايجانی بهار مبارك باد.
خوشا نوروز در كرمان، در فلكه مشتاق، در زير آفتاب و ماهتاب ماهان، در سايه آن شاه، آن نعمت، آن ولي، آن شاه نعمت ولی. نوروز در سراسر كرمان مبارك باد.
خوشا نوروز در نيزار پر آواز خوزستان، لب كارون كنار شط بهمن شير.
خوشا نوروز در آتشكده در يزد، خوشا نوروز در مشهد، در دزفول، در نصف جهان اصفهان، در رشت، در بابل، در قزوين، در سلطانيه، در تركمن صحرا، در سيستان و بلوچستان. در شاليزارهای كرانه های دريای خزر، و مرغزارهای ديلم، هامونهای عريان بلوچستان، اروند رود خوزستان و هيرمند سيستان، دشت ارژن فارس، حاشيه های كوير سوزان خراسان و شهركها و دهستانهای ساحلی خليج فارس ...
خوشا نوروز در كردستان، كنار بيستون با تيشهيی در دستهای عشق، خوشا نوروز در تهران و در شميران و در دربند خوشا نوروز در هر گوشه ايران.
نوروز بر عاشقان عشق، نوروز بر هر ايرانی در هر كجای كره خاكی مبارك باد
پی نوشت :
در پايان اين نوشته قسمتی بسيار زيبا از كتاب پنجم " ترانه حماسه " ويكتور هوگو شاعر و نويسنده نامدار فرانسه كه با بهار عزيز خودمان همخوانی دارد، مینويسم و با يك دعای از جان بر آمده امسال رو به پایان میرسانم .
«دلدادگان دور افتاده فراق را با هزاران چيز موهوم كه در عين حال، هر يك را حقيقتی در بر است مي فريبند، ديگران از ديدار هم محرومشان میسازند، نمیتوانند نامهيی برای يكديگر بنويسند اما آنان هزاران وسيله اسرارآميز براي مكاتبه به دست میآورند، آواز پرندگان را، عطر گلها را، نور آفتاب را، زمزمههای نسيم را، اشعه ستارگان را، همه مظاهر آفرينش را براي يكديگر میفرستند، چرا نه؟ هر چه كه خداوند آفريده است براي آن است كه به كار عشق آيد. عشق را آن قدرت هست كه طبيعت را با آنچه كه در اوست قاصد خود سازد.ای بهار تو نامهيی هستی كه من برای او مینويسم.»
پروردگارا، خداوندا
فرزندان گم شده را به خانههای مادران چشم انتظارشان باز گردان.
و دل ما، خانه ما را روشن كن!
گل گندم را، شاخه زيتون را زير اين آسمان بلند شكوفا كن و در دلهايمان دانههای مهر بكار.
گستردگی دريا را به دل تنگ ما ببخش و ديدگان ما را به افق تازه باز كن.
تا ، صبح را، روز را، نوروز و بهار را تماشا كنيم.
از سی و یک جشن سالیانه که نیاکان ما در هفتاد و سه روز برگزار می کردند، افزون بر سه جشن سده، آذرگان و اردیبهشت گان، جشن چهارشنبه سوری است که به پاس و بزرگداشت آتش آن را گرامی می داشتند و جشن می گرفتند.
در میان این جشن ها که به مناسبت و گرامیداشت آتش برگزار میشد و می شود، جشن چهارشنبه سوری به دلیل نزدیکی و گاهاً همزمانی با جشن بزرگ و سالار نوروز از ویژه گی ، جنب و جوش و شور و شیدایی والایی برخوردار است. بطوری که در سراسر پهن دشت بی کران سرای ایران زمین، در شب چهارشنبه سوری، فروغی از شراره های آتش، دل و جان شب قیرگون را می درد و سرخی شفق گون را بر چهره شب می نشاند.
فریاد شادی و شادمانی پیر و جوان در جای جای جان جامعه، آهنگی گوشنواز و رقص و پایکوبی چشم نواز را در هیئت کنسرتی به وسعت ایران آواز می دهد.
چهارشنبه سوری ،شب عاشقان دلباخته ای است که می توانند در این شب بی همتای شادمانی، معشوق را به سیری دل و جان نظاره کنند و حتی در سرور و شادی فضای دلکش دود آتش، دست یار را به قدر فرو نشاندن عطش، بفشارند !
از دیر باز تا جایی که در خاطره ام ضبط و ثبت شده است، ما کودکان و نوجوانان بی قرار آن روزهای خوش و سرمست و آفتابی و شادمانی، هرساله برای استقبال از نوروز جوان کننده طبیعت و گل و گیاه و دیده و دل، کودکانه و سپس جوانانه اما عاشقانه ابتدا به پیش باز " جشن سرخ " در آخرین شب چهارشنبه سال می رفتیم.
میدان کاج سعادت آباد ولوله ای از شادی و سرور جمعیت در فضایی از یگانگی بی همتا ! یادش بخیر ...
دود آتش در شعاع نورانی چراغ ها ، حلقه ای از مستان شب را جار می زد و عطر دل انگیز دخترکان ! مستی شب عاشقان را در تن ما فرو می داد.
جار و هوار هم سن و سالها در شب، با آوازی خوش و آهنگین، گوشها را نوازشی دلپذیر می داد.
حلقه های جمعیت از زن و مرد، دختر و پسر بر دور هر بساط آتشی ، رونق آن را بر رخ می کشیدند.
جوانان اما در سودای دیگری بسر می برند.
زیرا این شب، شب عاشقان است.
شب دیدار یار از رخ دلدار و بوسه بر لب تبدار!
شب گشایش نگاه معشوق به عاشق و خنده عسلین و ناز و عشوه از هر دو دلدار!
چهارشنبه سوری با سرمستی، هر لحظه اش را غنیمتی قیمتی می دانیم و با نوش ! هوش را مدهوش اما شب را با شور و شیدایی، جلوه ای عاشقانه می بخشیم .
آتش ِ کوپه ها در سراسر شهر، شب را از هویت ِ ظلمت گون ِ خویش تهی خواهد کرد و پرواز پروانه وار پیر و جوان از روی کوپه های آتش، جشن سوری را با آوای " سرخی تو از من، زردی من از تو " طنین انداز خواهد کرد
جشن آتش را با اهل دلان و شب زنده داران با نوشیدن خون ِ رگ ِ تاک ! چهره های خود را در همبستگی با آتش ِ سوری، آتش گون و چشمهایمان را شهلایی خواهیم کرد !
***
وقتی که این متن رو می نوشتم، پدرم میگفت : خودم رو درشب چهار شنبه سوری سالهای پر شور و شر جوانی ام احساس می کنم و آن لحظات شیرین زنده گانی را که با رسوایی و شیدایی همراه بوده است،در جلوی دیده گانم چون فیلمی برروی پرده سینما به نمایش در می آید و احساس می کنم، آنجا هستم. و چه خوشحالم که آنجا هستم و در روزهای آفتابی بسر می برم و دنیا را زیر نگین جوانیم دارم!!
اما افسوس که قدر نشناختیم و با لگد جهالت، هر آنچه را که داشتیم، جفتک انداختیم و بر سرمان خراب و آوار کردیم و جامه سیاه پوشیدیم و فرهنگ عزا و ناله و مرگ و سینه زنی و قمه زنی را به استقبال شتافتیم.
آری ...
ما قدر نشناختیم
ما ناسپاسانه دستاوردهای ملی و میهنی مان را با لگد جهالت کوبیدیم
ما بر روشنایی و سپیده سحر تاختیم و شب را به استقبال شتافتیم
ما زیبایی و رعنایی را در چنگال دریدیم و کهنه پرستی و زشتی و نکبت را بی صبرانه به انتظار نشستیم
ما چهرهای شادمان و آفتاب گون را به نفرت آمیختیم و عبوس سالاری و افسردگی مزمن را سلام کردیم
ما قدر و اندازه نشناختیم، بر خود تاختیم، هر آنچه داشتیم، باختیم، و افسار گسیخته به سوی مرگ شتافتیم !
ما...
چهارشنبه سوری همه شما شادمان و آتش افشان باد!