روزانه
این آلبوم دریچه ورود من به موسیقی پراگرسیو هستش. یادم اولین بار آهنگ Coming Back To Life رو شنیدم . هیچ چیز دیگه ای گوش نمیدادم . اصلا نمیدونستم راجر واترزی هم در کار هست . شاهکارهایی مثل Dark side of the moon و Wish You were here اصلا اسمشون به گوشم نخورده بود . ولی خوب اون موقع نوجوون بودم و شاید اصلا نمیتونستم کار های بزرگتر رو درک کنم . برای من اون موقع همین آلبوم Division The Bell حکم همه چیز رو داشت . آلبوم هر چقدرم نقص داشته باشه باز هم برای من حکم نوستالوژی داره .
اون هایی که پینک فلوید رو میشناسند به راحتی میتونند جای خالی راجر واترز رو احساس کنند . قسمت بیشتر آلبوم تم فانتزی داره و به خیال و رویا نزدیکتر . دیگه از Pink[ The Wall] و Fletcher خبری نیست . بیشتر اشعار شخصیند تا جهان شمول . به نظر میرسه گیلمور علاقه به مطرح کردن مشکلات اجتماعی و سیاسی نداره
من از اینتروی آلبوم خیلی خوشم میاد Cluster One احساسی شبیه به قدم زدن در مه ، من رو احاطه میکنه . اما ترک بعد What Do You Want From Me رو زیاد دوست ندارم . اصلا بودن و نبودنش فرقی نمیکنه مثل Lost For Words و Take It Back
Poles Apart ریتم زیبایی داره مخصوصا سولوی انتهاییش روحم آدم رو به پرواز در میاره اما مشکلش اینه که ریتم مدام قطع میشه . برای همین سولوی انتهایی رو آپلود کردم . واقعا عالیه .
در مورد قطعه بدون کلام Marooned اصلا کلمه ای پیدا نکردم تا در و موردش بگم . این قطعه رو باید گوش داد و احساس کرد . خیلی اوقات کلمات احساسات رو تکه پاره میکنند!
A Great Day For Freedom
ابتدا قطعه با تم فوق العاده غمگینی شروع میشه . تمی که روایت انسانی در خود مانده و شاید جا مانده رو نشون میده . اما .. اما ... دیوید گیلمور با اون سولوی جادوییش تمام غمها رو به خاطره میسپاره و روح ما رو به آسمان ها میبره
I woke to the sound of drums
The music played, the morning sun streamed in
I turned and I looked at you
And all but the bitter residues slipped away...slipped away
بیدار شدم با صدای طبلها....موسیقی نواخته میشد ...خورشید صبحگاهی به داخل پرتو افشانی میکرد ....باز گشتم و در چهره تو خیره.........
همه نگرانیها رنگ باخته بودند ...بجز اندکی تلخی.....
اما Wearing The Inside Out اگه این قطعه رو در زمان مناسب گوش کنید واقعا کار عالیه ای . مخصوصا زمانی که دچار یاس و نا امیدی شدید . این کار رو رایت کامپوز کرده . خیلی شبیه به کاریه که با Sinaed O'Connor توی آلبوم انفرادیش خونده Reaching For The Rail . به نظر من این قطعه نسبت به Wearing The Inside Out بهتر . پیشنهاد میکنم حتما گوشش کنید .
Coming Back To Life
قطعه ای که من رو اولین بار با فضای پینک فلوید آشنا کرد . چقدر این قطعه قشنگه . چقدر قشنگ شروع میشه و چه ریتم فوق العاده ای داره . چقدر Lyric عالی داره و چقدر نوستاژیک ...
Where were you when I was burned and broken
While the days slipped by from my window watching
Where were you when I was hurt and helpless
کجا بودید هنگامی که آتش گرفته و خرد شده بودم ؟؟
هنگامی که از پشت پنجره گذر روزهای عمر را نظاره میکردم .هنگامی که درمانده و تکه پاره بودم کجا بودید ؟؟
While you were hanging yourself on someone else's words
Dying to believe in what you heard
I was staring straight into the shining sun
هنگامی که خود را آویزان ارزشهای دیگران کردید .
باورتان همان چیزی بود که شنیده بودید .
و من در امتداد نور به درخشش خورشید خیره شده بودم .
بهترین اجرای این قطعه توی کنسرت آخر دیوید . Remember That Night البته اجرای پالس هم قشنگه .
High Hopes
قویترین کار پینک فلوید بعد از راجر واترز . چه از لحاظ تنظیم چه از لحاظ لایریک و همچنین بداهه نوازی . ابتدا آهنگ با نواخته شدن ناقوس کلیسا شروع میشه . فراز و فروط آهنگ به شکل فوق العاده ای حماسی جلوه کرده . ترکیبی از حماسه و نوستالوژی . فکر میکنید کی بتونه از پسش بر بیاد . بداهه نوازی انتهای آهنگ در واقعه انتهای کار پینک فلویده و مهر تاییدی بر وجود اعجوبه هایی که تاریخ موسیقی مدرن غرب را به جاه هایی دست نیافتنی رسوندند . هر چند که امروز موسیقی در سراشیبی سقوط قرار داره و اندکی تا نابودی فاصله نداره .
کلیپ : حرفی برای گفتن باقی نگذاشته . اما تنها به پرچمهایی که بر افراشته شده مقداری بیشتر دقت کنید .
Our weary eyes still stray to the horizon
Though down this road we've been so many times
هنوز هم به افق خیره شده ایم .
با ان که این مسیر را بار و بار ها پیمودا یم.............................................
برای خیلی از جوکر ها رو کردن ورق ها آنقدر هم مهم نیست، جوکر حرف نیشدارش را به مسخره یا جدی می زند و تنها اوست که می تواند ورقها را رو کند ولی بیدار کردن و آگاهی دادن به هر قیمتی وظیفه او نیست. وقتی ورقها نمی خواهند از خواب بیدار شوند یا رو شوند، چرا جوکر باید بخاطر تلاش برای رو کردن ورقها و اختلال در نظم ورقها به زندان برود ؟
ولی این جوکر، یک جوکر ساده نیست. یک جوکر قهرمان است که می خواهد هر طور شده ورقها را بیدار کند و بهایش را هم بپردازد. هر قهرمانی هم جوکر نیست. قهرمانهایی داریم که خود ورقی بودند از خالی و می خواستند حقانیت خالشان را ثابت کنند. قهرمان بودند ولی می خواستند همه را به خال خود در آوردند و خال خود را حقیقت محض می پنداشتند. نمونه های زنده و مرده از این قهرمان ها را زیاد دیده ایم. در همین سرزمین جادویی خودمان یا در سرزمین های دیگر مثل سرزمین شکرستان که یک قهرمان فرسوده دل دارد که از فرط پوسیدگی سیاه شده و به رنگ پیک در آمده است.
ولی جوکر ها، فرق دارند، خالی ندارند و لزوماً نباید قهرمان باشند. جوکر می تواند حرفش را بزند و برود و به ریش ورقها هم بخندد. ولی جوکر قهرمان تا پای جان می ماند و پوزخند می زند و ریشخند می کند.
قهرمان ها نمی میرند، اگر بمیرند. اگر زنده بمانند ولی می میرند. جوکرها هم نمی میرند، ادا در می آورند. حالا جوکری که قهرمان باشد دیگر جای خود دارد.
اما جوکر این لوده احمق فکر می کند بد هم نیست هم ملیت جادوپرور و حکم باز سرزمین جادویی سخونکی از پیک ها بخورند تا بیاد بیاورند مزه تقریباً از یاد رفته اش را و هم دل ها به جای حکم بازی کردن با شاه خاج فکری به حال دل و جگر سوخته خودشان کنند.
این جوکر طرفه احمقیست ، بی حکمت و نادان و رذل که آن سرش ناپیدا.
هنوز آن پوزخند کذایی بر پوز کجش جا خوش کرده است.
ادامه دارد ...

این بار هم جوکر می دانست تا چند ماهی دیگر فاتحه خیلی چیز ها خوانده است و خیلی لودگی ها که زمان دلربایی دل ها می کرد دیگر مجاز نخواهد بود. جوکر می دانست تا چند ماهی دیگر بسیاری از دل ها ، پشت میله ها خواهند بود ، دلنامه ها تعطیل خواهند شد ، دلدادگی ممنوع اعلام می شود ، دوره های پوکر دل ها تعطیل می شود. بی بی ها و تک های دل که در دوره دلربایی ، پیکپارچه های سیاه را که طبق حکم پیک مجبور به پوشیدن آن بودند ، از سر در آورده و بجای آن روسری های جگری با نقش دل بر سر کرده بودند ، دو سه ماهی دیگر ، با حکم لازم پیک ها مجبور خواهند شد دوباره زیر پیکپارچه ها بروند.
جوکر ، این لوده احمق اما باز هم پوزخند می زد...
ادامه دارد ...

شاه خاج ، حرفه ای ترین بازیگر میدان بود . ورق دو لو در دستش به تک حکم تبدیل می شد . پیک ها را سر انگشت کوچکش می گرداند و خشت ها را به ساز خود می رقصاند. با شاه پیک 52 سال رفیق گرمابه و گلستان بود و 25 سال در حکم همبازی شاه پیک بود . سالهایی که شاه پیک نه فقط حکم بازی کرده بود که حکم هم رانده بود . چه شرطها که نبرده بود و رقبایی که از میدان بدر نبرده بود. گرچه اخیراً یک دست به دل ها باخته بود اما حریف قدری بود برای سه لوی دل و پنج لوی خشت . آخر سه لوی کجا و شاه کجا !

در باره سرباز پیک چه می شود گفت که کسی نداند ؟ در بازی حکم به حکم شاه پیک اقتدا می کرد و شمشیر برای هر سه خال دیگر از رو می بست. عزیز دردانه بی بی پیک بود و بین پیک ها به حکم شاه پیک جایگاهی محکم داشت. می گویند حکم آخرین دل از دلهایی که در سالهای خاج به دستور بی بی پیک از بازی که نه ! از دنیا اخراج شده بودند را ، همین سرباز پیک اجرا کرده است و بعضی دل ها هم که در سالهای خاج به بهم ریختن بازی بزرگان محکوم شده بودند ، صدا و بوی او را صدا و بوی پیک پرسشگر خود می دانند . سرباز پیک اما لشکر پیک ها را در پشت خود دارد و حکم محکم شاه و بی بی پیک را. و حکم همه حکم ها سالهاست که صرف نظر از نظر حاکم بازی ، پیک است.

پنج لوی خشت، گرچه سالها بود همبازی حکم حکام بود، اما پنج لوی خشت پنج لوی خشت است . حال خشت ها هرچه می خواهند شیخ خشت ها بنامندش اما پنج لوی خشت شاه خشت نمی شود . حتی اگر شاه خشت ها هم بود ، خشت ها در حکم به گرد پای پیک ها یا حتی خاج ها نمی رسیدند . پنج لوی خشت از پنج و پنج هزار می گفت اما پنج ، پنج است و قدرت پنج ، هیچ وقت در سرزمین جادویی به قدرت شاه نمی رسد .

دل ها اما سخن از دنیای دیگری می گفتند ، از بازی هایی بجز حکم می گفتند و می گفتند در همین حکم هم باید تک حاکم کرد و خال ها را یکسان پنداشت و در باب نفی تقلب و نفی بازی حکم بی تک حاکم و تک یار و محکومیت حکم حکومتی سخن می راندند . سالها پیش از این بازی ، شاه دل در بازی دیگری ، دل های همه اهالی سرزمین جادویی را تسخیر کرده بود و چند سالی در سرزمین جادویی سلطان قلب ها بود اما این بازی بازی دیگری بود . در غیاب شاه دل ، سه لوی دل در این بازی به نیابت از دل ها بازی می کرد . او هم گرچه از پیوند قلبها و همراهی دل ها می گفت و جبهه جادویی تشکیل داده بود اما ، شاه دلربای دلها کجا و سه لوی دل کجا . سه لوی دل ، دل دلها را گرچه کمابیش به دست آورده بود اما قلب اهالی سرزمین جادویی دیگر برای دل ها نمی تپید

با این اوصاف بود که بازی شروع شد و دست ها داده شد . در دست سه لوی دل فقط سه ورق بود . که 3 دل بودند. دلها که سرباز ندارند. تک دل هم مدتها بود در هیچ بازی سر و کله اش پیدا نشده بود. دو لو و سه لوی دل و یک بی بی دل سخنگو همه دارایی او بود.
در دست پنج لوی خشت ، 5 ورق بود . 3 خشت و 2 خاج بود . خشت ها را بخاطر خشت بودن داشت و خاج ها را با خشت مالی بدست آورده بود .
در دست سرباز پیک اما 11 ورق بود و همه البته پیک بودند. این یعنی همه پیک ها البته. از مدتها پیش پیک ها دیگر تک ندارند ، و چون تصویر زن در خال پیک محکوم است ورق بی بی پیک هم ندارند.
در دستان شاه خاج ، این جادوگر حکم ، 13 ورق بود ، 11 خاج و 3 دل و 5 خشت. اینکه از کجا این ورقها را آورده بود و چرا در دستان جادویی او 11 و 5 و 3 می شود 13 ، هیچ کس نمی دانست . حتی جوکر. جوکرخیلی چیزها می داند اما از جادو و شعبده چندان سررشته ای ندارد.
باید بگویم که در سرزمین جادویی و در بازی حکم حاکمان می شد بجای بازی با 52 ورق با 32 ورق هم بازی کرد . حتی با 10 ورق هم می شود حکم بازی کرد. همه کس این را نمی دانست اما جوکر می دانست . جوکر می توانست ورقهای مفقود بازی را بشمرد و ببیند از هر خال چند تا و چرا غایبند. اما جوکر فقط پوزخند می زد .
نتیجه بازی با این اوصاف ورق ها فکر نمی کنم چندان غیر قابل پیشبینی باشد. شاه خاج و سرباز پیک ، 24 ورق داشتند و 6 دست گرفتند و در بازی بعدی این دو با هم حکم بازی می کنند.
ادامه دارد ...
چهره ها پرسان/ مردمان سرگردان/می پرسند پی در پی:" شهر ما چرا سرد است ؟/شهر ما چراسالهاست که اسير درد است ؟" شهرشان خاموش و خسته و ساکت/در جدار بی رحم ديوارهايش/ فرياد های زخمی و صامت/دست های مردمان بی کار/خو گرفته به سکوت بی رگ حنجره هاشان/بی عار!/در رگهای ميان دست هاشان /بوی آلوده ی يک جنايت جاريست/در جدار بو گرفته ی سینه هاشان / جای تپش های يک قلب خاليست/
شهرشان پر از انسان نماهايی ست/ که در خلوت شب بر سر هر گذرگاهی/ از جنون دام ها گسترده /بی رحم/در پی تکته نان پيرزن های در مانده /بی شرم /.../پيرزنهای در مانده و خسته /در سرود سرد شب/با لبانی بی زبانو چشم های نيمه بسته/به سينه های مردان به عشق آلوده خيانت آموختند/./
دخترک ها آن دخترک های پاک/در دست هاشان سوزن زهر/در کنار يک جنايت تازه/بر لب هاشان آن شرنگ دهر /مردان٫به عشق آلوده/بی خبر از زهر لب هاشان/با لبان سفيد و سرد بی هراس/آرام می خزيدند روی صورتک هاشان /در پی برخورد لب هاشان با آن شرنگ تلخ/رقص مرگ ميکردند!/
کودکان ساده و صميمی و پاک/طناب های دار می ساختند /برگردن مادران٫مادران پست٫مادران خاک/مردمان همچنان پرسان/چهره ها سرگردان / چرا خاليست از برکت دلهامان ؟ /شهر ما چرا سرد است ؟/ شهر ما چرا سال هاست /که اسير درد است؟/
ناگهان ندايی بر خاست/از ميان اين جمع خاموش/ شخصی از جا بر خاست/در صدايش درد بود/فرياد زد فرياد/سکوت بسته ی سينه اش گويی/آزاد شد آزاد/مردمان از رهايی ترسان/از رسوايی اين حقيقت/ چهره هاشان لرزان/.../شنيع و پست گفتند:سهم او مرگ است ٫مرگ است/بودنش در اين دنيا/ننگ است ننگ است/
***
طنابی از بلند ترين شاخه ی سرو آويزان/پيکری بی جان بر طناب رقصان/چهره ها پرسان/مردمان سرگردان/چرا خاليست از برکت دلهامان ؟/شهر ما چرا سرد است ؟/ شهر ما چرا سال هاست /که اسير درد است ؟/
همچنان آخرين بازمانده ی نور
بر درخت آويزان
رقصان رقصان
باد می آمد ، باد