روزانه
بخواب زیر خاک دشت گندم ، که نه رزی وجود دارد
و نه لاله ای که بخواهد میل زندگی کردن و آزادی را به تو بدهد!

در این بن بست، خانه ای نیست، خاکی نیست، چراغی نیست!
در این بن بست، پرچم ِ دروغ افراشته اند، زمین به خون ِ پاکان آغشته اند
در این بن بست، سواران ِ بیشمار، ردّشان نیست، خونشان نیست، نامشان نیست!
در آسمان ِ این بن بست، ستاره نیست، ایمان نیست!
می ترسم
روزی
عاشقی بازآید
قفل صد پنجره را بگشاید
و نداند نفسی پیشترک
ما قفس شیفتگان
پر پرواز به آتشگه دل سوخته ایم
و آتش افروخته ایم
وبه درهای قفس
دیده دوخته ایم
تا کسی بازآید
و به اندیشه ی آزادی ماه
پا به درگاه بگذارد
تا درآن قربانگاه
ما پلیدان شکمباره ی مست
با دو چشم ولع آمیز وقیح
رو به او حمله بریم
پوستش را بدریم
و تنش را با هول
قورمه ی حرص و شکمبارگی خود بکنیم
ترسم از آزادیست
که نمیدانم چیست
و به قدر نفسی پیدا نیست

۱۰ بهمن روز اعلام حمایت و همبستگی وبلاگ نویسان ایرانی با دانشجویان در بند نام نهاده شده است٬ به همین بهانه٬ دوستان خوبم؛ آرمین ، آیدا ، بهزاد ، نوشین ، هژیر، تهمینه ، آرزو ، رضا ،بهرام ، زفان ، سام، بیتا ، سهیل، مریم ، قاسم ، را به همبستگی با یارانمان دعوت می کنم و از آنان نیز می خواهم که ۱۰ نفر از دوستان خود را به این حمایت سراسری دعوت کنند...

ضمن همدردی با خانواده های این عزیزان ، به احترام فرزندان آزادی خواه و عدالت طلب ایران که تعدادی از آن ها وبلاگ نویس نیز هستند، ما جمعی از وبلاگ نویس ها تصمیم گرفته ایم که نام وبلاگهای خود را در این روز به "۱۰ بهمن ٬ روز حمایت وبلاگ نویس هاي ايراني از آزادی دانشجویان دربند" تغییر دهیم .
برای اعلام حمایت به این وبلاگ مراجعه کنید
آنقدر شمشیر زدند
تا شارژ شمشیرهایشان تمام شد !
به ما گفتند :
خیله خوب
فعلا اصلاحات کنید !
و
شمشیرهایشان را
روی شارژ گذاشتند !
حکم همه ما خشت است
حاکم می گوید
دل نداریم
نه بی بی خوشگل
نه آس تنها
نه سه ی بازیگوش
حکم همه ما خشت است !
زنگ می زنم به جهان دوباره
فوت فوت فوت ...
فوت می کنم به خواب دنیا
فوت
قطع می کنم
زنگ می زنم
قطع می کنم
زنگ می زنم
من مزاحم دنیا ام
خواستگار
دخترش
فاسق زنش
رفیق ناباب بچه هاش
هیچ از من دنیا
آسایش ندارد
الو آقای دنیا؟
گوشی دستتونه ؟
ناراحتم
روانم نژند است
معلم دینی احمق بهم گفت !
الو آقای دنیا؟
گوش می کنید آقای دنیا !؟
تا خسته می شوم
زنگ می زنم به خانه دنیا
الو ؟
با شادی شما من کار دارم
چرا ما
توی خانه شادی نداریم ؟
الو
فوت فوت
من
وحشی ام
الو من
میت وانتد
ام هانگری عظیم !
فر
بلاد آف یو
آی ریلی وانت یور اتنشن دنیا !
آی ام پور
آی ریلی ام
لاست فر تاک
آی ام دور
کن وی تاک باز؟
کن وی ت...اک؟
پی نوشت :
دوستان ، از این به بعد با این ایمیل و آیدی مسنجر یاهو در تماس باشید .
عده ای ... !
لال میمانم !
باد با خود ،
بوی ِ کود ِ تازه می آورد
بوی ِ چوب ِ نیم سوخته
بوی ِ مه
و بوی ِ تو را ...
حرفم را پس می گیرم
زندگی ارزشش را دارد!
به شانه ام زدی
که تنهایی ام را تکانده باشی ...
به چه دلخوش کرده ای ؟!
تکاندن برف
از شانه آدم برفی ... ؟!
your pictures
are in my pictures
and I will look at
your pictures
when I
کلا
everyday
و فکر می کنم
که
of your pictures
و فکر می کنم
به اینکه
روزی که
نباشی هم
I will
look at your pictures
دلم خوش نیست
و این را بدان
دل شاعر خوش نمی شود هرگز !
سیاستمدارها
با جان مردها
و مردها با اشک زنها
و زنها با جان بچه ها
و بچه ها با تاسها و مهره ها
قمار می کنند
دنیا قمارخانه است
دنیا ...
بی توجهی گرگی گیج
به لرزش سینه های گوسفندها نیست !
ابهت،
لرزش پاهای بزغاله ایست
که از پستان مادرش
شیر می خورد !
مثل یک کلاغ کوچک
که روی بنفشه بخوابد
به هم نمی آییم!
مثل یک اژدها که
روی پشم طلایی
یا غورباقه ای که با نیلوفر
مثل بازی که جوجه
گرفته باشد
رتیلی که کبوتر
تو را به خانه خواهم برد!
و فکر اینکه چه خواهد شد
و گناهی داری یا نه
را
بی خیال خواهم بود!
این از اقبال همه ما مردهاست
که از زن نبودنمان
خوشحال تر باشیم!!
دلرینگ
دیرینگ
زخم می زند و خون نمی پاشد
سرما لبان چاک چاک می خواهد
گرم نمی کندم ودکا
غم هم درد دارد؟
یا درد غم دارد؟
ساقه شکسته زندگانی من شیره ی ترش می اندازد
مرا بسوزانید اگر مردم
پی نوشت :
حالم کلا زیاد خوب نیست ...
در، بند بندِ،قفـس
درپشـت حصار،حصار زندان
چگونه ميتوان؟
قـدح برداشت و
آزادی را کرد تجليل؟؟؟
آنچه که آنسـوی ميله ها
و آنسـوی حصار ها ست
جز خيال داشتن اش
هـيچ نيست محسوس
چگونه ميتوان ؟
از ته دل خنديد و
آزادی را کرد تجليل؟؟؟
در فضای گشتـزار سوخته زندان
در غلغله و تهديد زبان خاکستر زندانبان
چگونه ميتوان ؟
چراغ برافروخت و
آزادی را کرد تجليل؟؟؟
در چار چوبِ اظطراب و وسوسـه
در تحکم هـراس، ياس و ترس
چگونه ميتوان
پايکوبی کرد و
آزادی را کرد تجليل؟؟؟
مگر آنکه آزادی را، در آغوش باز آزادی ،کرد تجليل!
وای... خدای من... چه هوايی.... همونيه که می خواستم... آخيش... چقدر آسمون آبيه... ابرا رو نيگاه کن.... چقدر قشنگن!
ديوانه در حالی که از شادی در پوست خودش نمي گنجيد اينها را با خودش زمزمه می کرد. لذت اين دنيای رويايی (يا اين رويای دنيايی) تمام وجودش رو فرا گرفته بود... نمی دونست چی کار بايد بکنه... فقط می خنديد و می خنديد و می خنديد
***
بلاخره پرنده اومد و روی شونه هاش نشست... از کجا ؟ نميدونم... فقط می دونم که اين پرنده برای ديوانه خيلی اهميت داشت... اون هميشه پرنده ها را دوست داشت... دست کثيف و ترک خورده اش را به طرف پرنده برد.... ولی... مثل هميشه... پرنده پريد... شايد هم فرار کرد... اين خيلی اهميت
نداشت.... همون موقع بود که ديوانه بايد بزرگترين تصميم زندگيش رو می گرفت.... اين که عاقل باشد يا ديوانه.... اين مهم بود... و اون تصميم گرفت... برعکس هميشه! ... تصميم گرفت که عاقل باشد... گلدانش را به زمين گذاشت و به دنبال پرنده دويد....
***
مردم هم خوشحال بودند و هم ناراحت... خوشحال از اينکه بالاخره انتظار به سر رسيده بود و ناراحت از اينکه لاشه چرک و خونين يک گدا که آنها او را ديوانه می ناميدند پياده روی محله شان را کثيف کرده بود... از ميان جمعيت فقط يکی فهميد که ديوانه موقع پريدن از برج گلدانش را آن بالا جا گذاشته بود !!
پی نوشت :
بند و زندان ، تا کی ؟!!
میگفت: انسان به امید زنده است
و من میگفتم: به خاطره!
* * *
هوا که گرگ و میش میشد بیشتر از همیشه دلم میخواست که این من ما باشه... بچه بودیم... بچه های بزرگ فکر!...
* * *
اون وقتها همه چیز برای این بود که یکی بود... یکی نبود... آره... اصلا فکر کنم ماجرای یکی بود یکی نبود از همینجا شروع شد... از اینجایی که یه نفر باید میبود... یعنی اصلاً بود... ولی... نبود!!!
* * *
بعضی وقتها به این فکر میکنم که چرا چطور کجا همه چیز رو جا گذاشتم... هر چی بیشتر درگیرش میشم کمتر نصیبم میشه... یه وقتایی هست (مث همین الان) که همچی انگار یه گوله نمک به قاعده یه سیب زمینی راه گلوم رو بسته... هر چی سعی میکنم قورتش بدم نمکه بیشتر آب میشه و گلومو آتیش میزنه... هیچ جوری هم نمیشه بیرونش انداخت... اینه که ... اینه که میشم همون... همون همیشگی... همونی که هیچوقت گریه نمیکنه! به قول آیدا دارم با خودم لج میکنم که این روزها کمتر گریه کنم !
* * *
میگفت: همیشه رو به آفتاب بایست... اونوقته که همه سایه ها پشت سرت میفتن... نه بابا... هلن کلر رو نمیگم... اون میگفت... همون!
* * *
یه سال و پنج ماه پیش آخرین بار که دیدمش کافه نادری بود... از اون معجزه های همیشگی... از اون معجزه های خنده دار... تصور کن وسط میدون تیر ، رو خاک و خل خوابیدی و هوس کاپوچینو کنی... بعد یهو یه فنجون ببینی بغلت، دقیقاً بغلت، با 5 سانت فوم روش... دقیقاً همونجوری بود....
* * *
نمیدونم چرا بعد از این همه سال این نغمه رو که میشنوم بی اختیار دندونامو به هم فشار میدم که ...
و... نمکهای بیشتر و بیشتر و بیشتر و بیشتر... دارم کم کم تبدیل میشم به مومیایی...
* * *
راستی... تو رو به خدا یادت باشه اگه رفتم به یادم باشی... همونجا... سر همون چشمه... زیر همون درختا... روی همون تختا که صبحونه میخوردیم... توی همون کافه نادری... بری و به یادم شیر قهوه بخوری... از همون شیر قهوه های 800 تومنی با یه لیوان آب تهرون!
* * *
بعضی وقتا آدم در میمونه که به چی باید دل خوش کنه... اینه دیگه... روزگار ما هم فعلاً (فعلاً؟!!!) این شکلیه...
* * *
هر از گاهی که نظم نفس کشیدنم به هم میریزه به خودم هی میزنم که یادم نره روزایی رو که زیر بارون بودم...
* * *
دلم میخواد راه بیفتم تو همون مسیر همیشگیمون و همون آهنگه رو با سوت بزنم... دل هیشکی مث من غربت اینجا رو نداره... آره... بچه بودیم... بچه های بزرگ فکر!... بچه های بزرگ نما!... مث لباس بدن نما... از خودش هیچ لباسیتی نداره! همه چیزشو از بدن میگیره... مث ماااا...
* * *
به چشماش نگاه میکردم ... به چشمام نگاه نمی کرد و میگفت: انسان به امید زنده است...
و من میگفتم: به خاطره!
پی نوشت۱:
نترس از هجوم حضورم...
چیزی جز تنهایی با من نیست!!!!!!!!!!!!!
پی نوشت۲ :

مدتها پیش حکایت انگلیسیای شنیدم بدین شکل:
میگویند که روزی اعضای بدن تصمیم گرفتند یکی را از بین خودشان به عنوان رهبر انتخاب کنند، مغز میگوید رهبرتان منم که از همه مهمترم و تصمیمهای اصلی را میگیرم و به بقیه فرمان میدهم و… قلب میگوید من رهبرم، منم که میتپم، منم که خون را به همه شماها میرسانم، پس من باید رهبر باشم. معده میگوید من رهبرم، منم که غذا را در خود جا میدهم و آن را تبدیل به چیزی میکنم که همه شما بتوانید از آن استفاده کنید، منم که انرژی همه شما را تولید میکنم و اگر من نباشم شما هیچ کاری نمیتوانید بکنید، پس من باید رهبر باشم. ریه میگوید من رهبرم، چون منم که اکسیژن مورد نیازتان را تامین میکنم؛ اگر من نباشم شما به هیچ شکلی نمیتوانید کار کنید؛ حتی اگر خون و انرژی داشته باشید و مغز هم دستور لازم را به شما بدهد. پس من باید رهبر باشم. کلیه، روده، دندان و بقیه همه میگویند که من رهبرم و من باید دستور بدهم و رئیس باشم و… در این میان سوراخ مقعد میگوید: من رهبر شما هستم! ناگهان همه میخندند و میگویند برو بابا، تو؟! تو باید رهبر ما باشی؟ تو سوراخ ... ؟ تو بد بوی متعفن؟ سوراخ مقعد هم میگوید باشد، به وقتش خواهیم دید!مدتی میگذرد و بدن تصمیم میگیرد که ضایعات را دفن کند؛ مغز فرمان را صادر میکند، ماهیچههای روده بزرگ دستور را اجرا میکنند و ضایعات به سمت مقعد حرکت میکنند. اما هیچ اتفاقی نمیافتد. مغز و بقیه اعضا مجددا دستورات را صادر میکنند، اما باز هم اتفاقی نمیافتد. بدن به شدت تحت فشار است و تمام اعضا با تمام نیرو کار میکنند. اما باز هم مقعد باز نمیشود و اتفاقی نمیافتد. در این میان مقعد از بقیه میپرسد حالا کی رهبرتان هست؟ همه با هم میگویند: تو، تو، خود تو. حالا باز بشو و بگذار تا ما خلاص بشویم!
بدین ترتیب پستترین و بدبوترینشان رهبرشان میشود.
نتیجه گیری اخلاقی !! :
این حکایت یعنی اینکه تو یک مجموعه همیشه هم بهترین و قویترین مهمترین نیستند بلکه ممکن است کسی که به ظاهر هیچ اهمیتی هم ندارد و کسی اصلا بهش اهمیتی ندهد جزء بخش مهمی باشد.
پی نوشت ۱:
لطفا پرونده سازی نکنید ! منظورم از نوشتن این حکایت ، اصلن ربطی به رهبری آقای خامنه ای و نقش ایشان در سیاست روز جامعه امون نداره !!!
پی نوشت ۲:
دوستان و یاران در بندند، انگار نه انگار كه خشم مردم را با اين بازيها نمی توان مهار کرد. خشمی كه از آگاهی برخاسته است، همان شعله ای است كه لرزه بر هر ملعبه تراش مسند پرست می اندازد !


شما خسته بودید. شکسته. برایتان شاید زندان نه که پشت میله بودن، توی این شهر ،بودن بود! نفستان گرفته بود از اینهمه دود. آدمها دور بودند. شاید چیزی توی انفرادی جا مانده بود .شادی و اعتماد به نفستان شاید! چیزی توی انفرادی شکسته شده بود. حرمت و انسانیتتان حتما! آقایان دانشجو! حالا مرد شده اید! حالا دیگر از شلاق نمی هراسید! انگار دیگر از مردن در سرزمینی که در آن "مزد گورکن از آزادی آدمی افزون تر باشد" هم ترسی ندارید. که اینجا سرزمین مرده هاست.... توی ترافیک کمی خسته شدید. آخر سکوت و سکون محض انفرادی که رگهایتان را می کشید و شقیقه هایتان را می گداخت کجا و اینهمه صدای ناگهانی کجا؟ انگار آزادی در این سرزمین جایی چرت می زند....آفتاب که تابید توی چشمهایتان، دیدید هنوز خیابانها همان خیابانهاست و مردم همان مردم. دیدید زندگی داشته آرام می گذشته و تنها شما بوده اید که زیر فشارهای بازجو استخوان خرد می کرده اید. شما بوده اید و صدای نفسهایتان و جوشش رگهایتان . شما بودید و استقامت و شهامتتان . شما بودید و ... دانشگاه ها این روزها در نبودتان چقدر سوت و کور شده ! گویی خاک مرده توی راه پله ها هم حتی پاشیده اند. ولی آقایان دانشجو این را بدانید که در تمام این شبها و روزها ، ما !!! ، هرچند معدود هرچند اندک به یادتان بوده ایم. که این کمترین کاری بود که از دستان بسته و ناتوانمان بر می آمد .بدانید که حالا نامتان و جایتان توی ذهن ما و روزهای ما و تاریخ ایرانمان ماندگار شده. بدانید که شادی آمدنتان جای تمام نبودن هایتان را توی تک تک روزهای رفته گرفته. با خودمان عهد کرده ایم که اگر بیایید، تمام بامهای خاکستری شهر را آذین خواهیم بست و درخت ها را به تعظیم بر مردانگی اتان واخواهیم داشت. با خودمان عهد کرده ایم! ولی شما بودنتان ، خود معنای شادی ست. شکی نیست که آسمان خواهد خندید اگر بیایید ! حالا اگر بیایید، چیزکی رنگ زیباتری خواهد داشت.....حالا شمارش معکوس از روز رفتنتان ، برای آمدنتان شروع شده.
و این ،
ذهن من است که ثانیه ها را می شمارد ...
آزادیتان را خواهانیم . بی هیچ قید و شرطی ، بی هیچ وثیقه و کفالتی !
پی نوشت:
گفتگو با مادر علی کلائی ، یکی از دانشجویان در بند
خبر را اینجا بخوانید و اینجا گوش کنید


مویه کن، مویه کن، سرزمین سیاه پوش من
بر حجمی از خون و آتش
بر شراره های خشمی که همواره می بارد
بر روزنه کوچک امید زیر پوست شب
بر یخبندان سکوت در عصر نا باوری، اسارت و تنهایی
سالهای خاطرات تلخ، شیرینی باور لحظه ی دیدار
دیدار و هم آغوشی امید و رویا ، سالهای گمگشتگی
سالهای از خود بیگانگی
در فضای تب آلود شهر
دیدن فاخته های عقیم
شعله های نا بارور
مرزها
باورها
مرز
مرز سکوت
باور
باور محض
رنگ
رنگ سرخ
رنگ
رنگ سیاه
مویه کن، مویه کن، سرزمین من ، سرزمین سیاه پوش من
خط، خط قرمز است
و عبور از آن مجاز نیست!
مرزها ، بسته است
و ما
و ما صبورانه ایستاده ایم، پشت دیوار باورهایمان
در افقی نا پیدا، خیره بی نهایت زمان
زمانی نه شاید دور نه شاید نزدیک
در حسرت پیوند
بنگریم مهر ستاره و ماه را
بنگریم لحظه بی قراری را
طعم خوش آشنایی را
شکوه بی پایان آزادی را
از پس دیوار ها، از پس مرز ها و خط های قرمز
رنگین کمان قدمها
باز روزی خواهد شکفت گل سرخ
در وسعت باورمان
درود گل سرخ، هیاهوی بدرود گل یخ خواهد بود
مویه مکن ، مویه مکن ، سرزمین اهورایی من
زمان زمان آزادیست
آزادشان باید
