تبليغاتX
نگاه بی حجاب
 

 

حکم همه ما خشت است
حاکم می گوید
دل نداریم
نه بی بی خوشگل

نه آس تنها
نه سه ی بازیگوش
حکم همه ما خشت است !

 

 

 

+  شنبه بیست و دوم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

باد با خود ،
بوی ِ کود ِ تازه می آورد

بوی ِ چوب ِ نیم سوخته
بوی ِ مه

و بوی ِ تو را ...
حرفم را پس می گیرم
زندگی ارزشش را دارد!

 

+  پنجشنبه بیستم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

به شانه ام زدی

که تنهایی ام را تکانده باشی ...

به چه دلخوش کرده ای ؟!

تکاندن برف

از شانه آدم برفی ... ؟!

 

+  چهارشنبه نوزدهم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

your pictures
are in my pictures
and I will look at
your pictures
when I
کلا
everyday
و فکر می کنم
که
of your pictures
و فکر می کنم
به اینکه
روزی که
نباشی هم
I will
look at your pictures
دلم خوش نیست
و این را بدان

دل شاعر خوش نمی شود هرگز !

 

 

+  سه شنبه هجدهم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

سیاستمدارها
با جان مردها
و مردها با اشک
زنها
و زنها با جان بچه ها
و بچه ها با تاسها و مهره ها
قمار می کنند
دنیا قمارخانه است
دنیا ...

 

 

+  دوشنبه هفدهم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

بهت،
بی توجهی گرگی گیج
به لرزش سینه های گوسفندها نیست !
ابهت،
لرزش پاهای بزغاله ایست
که از پستان مادرش
شیر می خورد !

 

+  یکشنبه شانزدهم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

مثل یک کلاغ کوچک
که روی بنفشه بخوابد
به هم نمی آییم!
مثل یک اژدها که
روی پشم طلایی
یا غورباقه ای که با نیلوفر
مثل بازی که جوجه
گرفته باشد
رتیلی که کبوتر
تو را به خانه خواهم برد!
و فکر اینکه چه خواهد شد
و گناهی داری یا نه
را
بی خیال خواهم بود!
این از اقبال همه ما مردهاست
که از زن نبودنمان
خوشحال تر باشیم!!

 

+  شنبه پانزدهم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

دلرینگ
دیرینگ
زخم می زند و خون نمی پاشد
سرما لبان چاک چاک می خواهد
گرم نمی کندم ودکا
غم هم درد دارد؟
یا درد غم دارد؟
ساقه شکسته زندگانی من شیره ی ترش می اندازد
مرا بسوزانید اگر مردم

 

پی نوشت :

حالم کلا زیاد خوب نیست ... 

 

+  جمعه چهاردهم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اینجا
in this romance wilderness of mine

اینجا
in my turbid planetarium of mind
ستاره ی لبخند تو خشکانه ی درخت مرا سایه داده است
حالی مگر هزار شب یکی !
گاهی !
به چای تلخ خواب شب قبل چون دیشب !!
لیموی ترش قهر تو طعمی دگر بیافزاید
...
شاید !

+  پنجشنبه سیزدهم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

وای... خدای من... چه هوايی.... همونيه که می خواستم... آخيش... چقدر آسمون آبيه... ابرا رو نيگاه کن.... چقدر قشنگن!

ديوانه در حالی که از شادی در پوست خودش نمي گنجيد اينها را با خودش زمزمه می کرد. لذت اين دنيای رويايی (يا اين رويای دنيايی) تمام وجودش رو فرا گرفته بود... نمی دونست چی کار بايد بکنه... فقط می خنديد و می خنديد و می خنديد 

***

 

بلاخره پرنده اومد و روی شونه هاش نشست... از کجا ؟ نميدونم... فقط می دونم که اين پرنده برای ديوانه خيلی اهميت داشت... اون هميشه پرنده ها را دوست داشت... دست کثيف و ترک خورده اش را به طرف پرنده برد.... ولی... مثل هميشه... پرنده پريد... شايد هم فرار کرد... اين خيلی اهميت

نداشت.... همون موقع بود که ديوانه بايد بزرگترين تصميم زندگيش رو می گرفت.... اين که عاقل باشد يا ديوانه.... اين مهم بود... و اون تصميم گرفت... برعکس هميشه! ... تصميم گرفت که عاقل باشد... گلدانش را به زمين گذاشت و به دنبال پرنده دويد.... 

***

مردم هم خوشحال بودند و هم ناراحت... خوشحال از اينکه بالاخره انتظار به سر رسيده بود و ناراحت از اينکه لاشه چرک و خونين يک گدا که آنها او را ديوانه می ناميدند پياده روی محله شان را کثيف کرده بود... از ميان جمعيت فقط يکی فهميد که ديوانه موقع پريدن از برج گلدانش را آن بالا جا گذاشته بود !! 

 

+  چهارشنبه دوازدهم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

میگفت: انسان به امید زنده است

و من میگفتم: به خاطره!

* * *

هوا که گرگ و میش میشد بیشتر از همیشه دلم میخواست که این من ما باشه... بچه بودیم... بچه های بزرگ فکر!...

* * *

اون وقتها همه چیز برای این بود که یکی بود... یکی نبود... آره... اصلا فکر کنم ماجرای یکی بود یکی نبود از همینجا شروع شد... از اینجایی که یه نفر باید میبود... یعنی اصلاً بود... ولی... نبود!!! 

* * *

بعضی وقتها به این فکر میکنم که چرا چطور کجا همه چیز رو جا گذاشتم... هر چی بیشتر درگیرش میشم کمتر نصیبم میشه... یه وقتایی هست (مث همین الان) که همچی انگار یه گوله نمک به قاعده یه سیب زمینی راه گلوم رو بسته... هر چی سعی میکنم قورتش بدم نمکه بیشتر آب میشه و گلومو آتیش میزنه... هیچ جوری هم نمیشه بیرونش انداخت... اینه که ... اینه که میشم همون... همون همیشگی... همونی که هیچوقت گریه نمیکنه! به قول آیدا دارم با خودم لج میکنم که این روزها کمتر گریه کنم !

* * *

میگفت: همیشه رو به آفتاب بایست... اونوقته که همه سایه ها پشت سرت میفتن... نه بابا... هلن کلر رو نمیگم... اون میگفت... همون!

* * *

یه سال و پنج ماه پیش آخرین بار که دیدمش کافه نادری بود... از اون معجزه های همیشگی... از اون معجزه های خنده دار... تصور کن وسط میدون تیر ، رو خاک و خل خوابیدی و هوس کاپوچینو کنی... بعد یهو یه فنجون ببینی بغلت، دقیقاً بغلت، با 5 سانت فوم روش... دقیقاً همونجوری بود....  

* * *

نمیدونم چرا بعد از این همه سال این نغمه رو که میشنوم بی اختیار دندونامو به هم فشار میدم که ...

و... نمکهای بیشتر و بیشتر و بیشتر و بیشتر... دارم کم کم تبدیل میشم به مومیایی... 

* * *

راستی... تو رو به خدا یادت باشه اگه رفتم به یادم باشی... همونجا... سر همون چشمه... زیر همون درختا... روی همون تختا که صبحونه میخوردیم... توی همون کافه نادری... بری و به یادم شیر قهوه بخوری... از همون شیر قهوه های 800 تومنی با یه لیوان آب تهرون! 

* * *

بعضی وقتا آدم در میمونه که به چی باید دل خوش کنه... اینه دیگه... روزگار ما هم فعلاً (فعلاً؟!!!) این شکلیه...

* * *

هر از گاهی  که نظم نفس کشیدنم به هم میریزه به خودم هی میزنم که یادم نره روزایی رو که زیر بارون بودم...

* * *

دلم میخواد راه بیفتم تو همون مسیر همیشگیمون و همون آهنگه رو با سوت بزنم... دل هیشکی مث من غربت اینجا رو نداره... آره... بچه بودیم... بچه های بزرگ فکر!... بچه های بزرگ نما!... مث لباس بدن نما... از خودش هیچ لباسیتی نداره! همه چیزشو از بدن میگیره... مث ماااا...  

* * *

به چشماش نگاه میکردم ... به چشمام نگاه نمی کرد و میگفت: انسان به امید زنده است...

و من میگفتم: به خاطره!

 

پی نوشت۱:

نترس از هجوم حضورم...

چیزی جز تنهایی با من نیست!!!!!!!!!!!!!

 

 

+  سه شنبه یازدهم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

مویه کن، مویه کن، سرزمین سیاه پوش من

بر حجمی از خون و آتش

بر شراره های خشمی که همواره می بارد

بر روزنه کوچک امید زیر پوست شب

بر یخبندان سکوت در عصر نا باوری، اسارت و تنهایی

سالهای خاطرات تلخ، شیرینی باور لحظه ی دیدار

دیدار و هم آغوشی امید و رویا ، سالهای گمگشتگی

سالهای از خود بیگانگی

در فضای تب آلود شهر

دیدن فاخته های عقیم

شعله های نا بارور

مرزها

باورها

مرز

مرز سکوت

باور

باور محض

رنگ

رنگ سرخ

رنگ

رنگ سیاه

مویه کن، مویه کن، سرزمین من ، سرزمین سیاه پوش من

خط، خط قرمز است

و عبور از آن مجاز نیست!

مرزها ، بسته است

و ما

و ما صبورانه ایستاده ایم، پشت دیوار باورهایمان

در افقی نا پیدا، خیره بی نهایت زمان

زمانی نه شاید دور نه شاید نزدیک

در حسرت پیوند

بنگریم مهر ستاره و ماه را

بنگریم لحظه بی قراری را

طعم خوش آشنایی را

شکوه بی پایان آزادی را

از پس دیوار ها، از پس مرز ها و خط های قرمز

رنگین کمان قدمها

باز روزی خواهد شکفت گل سرخ

در وسعت باورمان

درود گل سرخ، هیاهوی بدرود گل یخ خواهد بود

مویه مکن ، مویه مکن ، سرزمین اهورایی من

 

 

+  سه شنبه چهارم دی 1386   اشکان منفرد  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin