تبليغاتX
نگاه بی حجاب
 

 

برخیز شتربانا بر بند کژاوه / کز چرخ عیان گشت همی رایت کاوه / از شاخ شجر برخاست آوای چکاوه / وز طول سفر حسرت من گشت علاوه / بگذر به شتاب اندر از رود سماوه  / در دیده من بنگر دریاچه ساوه

 وز سینه ام آتشکده پارس نمودار

مائیم که از پادشهان باج گرفتیم / زان پس که از ایشان کمر و تاج گرفتیم / دیهیم و سریر از گهر و عاج گرفتیم / اموال و ذخایرشان تاراج گرفتیم / وز پیکرشان دیبه و دیباج گرفتیم / مائیم که از دریا امواج گرفتیم

و اندیشه نکردیم ز طوفان و زتیار

مرغان بساتین را منقار بریدند / اوراق ریاحین را طومار دریدند / گاوان شکمخواره به گلزار چریدند / گرگان ز پی یوسف بسیار دویدند / تا عاقبت او را سوی بازار کشیدند / یاران بفرُختندش و اغیار خریدند   

آوخ ز فروشنده دریغا ز خریدار

افسوس که این مزرعه را آب گرفته / دهقان مصیبت زده را خواب گرفته / خون دل ما رنگ می ناب گرفته / وز سوزش تب پیکرمان تاب گرفته / رخسار هنر گونه مهتاب گرفته / چشمان خرد پرده ز خوناب  گرفته /   

                                    ثروت شده بی‌مایه و صحت شده بیمار

ابری شده بالا و گرفته است فضا را / وز دود و شرر تیره نموده است هوا را / آتش زده سکان زمین را و سما را / سوزانده به چرخ اختر و در خاک گیا را / ای واسطه رحمت حق بهر خدا را / زین خاک بگردان ره طوفان و بلا را /

                                    بشکاف زهم سینه این ابر شرر بار ...

 ادیب الممالک فراهانی

+  جمعه بیست و پنجم دی 1388   اشکان 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

مهرداد رحیمی

تو كه جايی نرفته ای
         پشت همين پيچك ها
                تو پيچ و واپيچ پس كوچه ها
پنهانی ...  

ما چشم گذاشته ایم
تا تو
             پشت پرچين پروانه ها
جايی كه ما نبينيم
                              صبر ما را سر بكشی.

تو كه جايی نرفته ای 

                                     برگرد  ...

+  جمعه هجدهم دی 1388   اشکان 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

وطن، وطن / نظر فکن به من که من / به هر کجا، غریب‌وار / که زیر آسمان دیگری غنوده ام / همیشه با تو بوده ام / همیشه با تو بوده ام / اگر که حال پرسی ام / تو نیک می‌شناسی ام / من از درون قصه‌ها و غصه‌ها برآمدم / حکایت هزار شاه با گدا / حدیث عشق ناتمام آن شبان / به دختر سیاه‌چشم کدخدا / ز پشت دود کشت‌های سوخته / درون کومۀ سیاه / ز پیش شعله‌های کوره‌ها و کارگاه / تنم ز رنج، عطر و بو گرفته است / رخم به سیلی زمانه خو گرفته است / اگر چه در نگاه اعتنای کس نبوده ام / یکی ز چهره‌های بی‌شمار توده ام / چه غمگنانه سال‌ها / که بال‌ها / زدم به روی بحر بی‌کناره‌ات / که در خروش آمدی / به جنب‌وجوش آمدی / به اوج رفت موج‌های تو / که یاد باد اوج‌های تو! / در آن میان که جز خطر نبود / مرا به تخته پاره‌ها نظر نبود / نبودم از کسان که رنگ و آب دل ربودشان به گودهای هول / بسی صدف گشوده ام / گهر ز کام مرگ در ربوده ام بدان امید تا که تو / دهان و دست را رها کنی / دری ز عشق بر بهشت این زمین دل‌فسرده وا کنی / به بند مانده ام / شکنجه دیده ام / سپیده، هر سپیده جان سپرده ام / هزار تهمت و دروغ و ناروا شنوده ام / اگر تو پوششی پلید یافتی / ستایش من از پلید پیرهن نبود / نه جامه، جان پاک انقلاب را ستوده ام / کنون اگر که خنجری میان کتف خسته ام / اگر که ایستاده ام / و یا ز پا فتاده ام / برای تو٬ به راه تو شکسته ام / اگر میان سنگ‌های آسیا / چو دانه‌های سوده ام / ولی هنوز گندمم / غذا و قوت مردمم / همانم آن یگانه‌ای که بوده ام / سپاه عشق در پی است / شرار و شور کارساز با وی است / دریچه‌های قلب باز کن /سرود شب‌شکاف آن ز چار سوی این جهان کنون به گوش می‌رسد / من این سرود ناشنیده را /به خون خود سروده ام / نبود و بود برزگر را چه باک / اگر بر آید از زمین / هر آنچه او به سالیان / فشانده یا نشانده است / وطن! وطن ، تو سبز جاودان بمان که من پرنده‌ای مهاجرم که از فراز باغ با صفای تو / به دور دست مه گرفته پر گشوده ام 

سیاوش کسرائی

+  یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

از همان روزی که دست حضرت قابيل
گشت آلوده به خون حضرت هابيل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشيد
آدميت مرد,
گرچه آدم زنده بود!

ازهمان روزی که يوسف را برادرها به چاه انداختند
از همان روزی که با شلاق و خون ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود! بعد دنيا, هی پر از آدم شد و اين آسياب
گشت و گشت
قرن ها از مرگ آدم هم گذشت
ای دريغ,
آدميت برنگشت!

گشت و گشت
قرن ما روزگار مرگ انسانيت است
سينه دنيا ز خوبی ها تهی است
صحبت از آزادگی ,پاکی ,مروت, ابلهی است
صحبت از موسی و عيسی و محمد نا بجاست
قرن ، قرن " موسی چومبه " هاست

روزگار مرگ انسانيت است
من که از پژمردن یک شاخه گل
از نگاه ساکت یک کودک بیمار
از فغان یک قناری در قفس
از غم یک مرد در زنجیر
حتی قاتلی بر دار
اشک در چشمان و بغضم در گلوست
وندرین ایام زهرم در پیاله اشک و خونم در سبوست
مرگ او را از کجا باور کنم؟

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
وای جنگل را بیابان می کنند
دست خون آلود را پیش چشم خلق پنهان می کنند
هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا
آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند

صحبت از پژمردن یک برگ نیست
فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست
فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور
در میان مردمی با این مصیبتها صبور
صحبت از مرگ محبت ,مرگ عشق
گفتگو از مرگ انسانیت است                              فریدون مشیری

 

+  سه شنبه شانزدهم تیر 1388   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

CARLO VENTI  کارلو ونتی

ای وطن ، لباس سیاه به تن

ای وطن ، درد و غم داری به تن

ای وطن ، همه جا آتش و سنگ

وطن ، همه جات خونی و کفن

روز شب ، شده همش تهمت و مرگ

پدران ، تو کوچه ها در به در

خواهران ، اشک خونین بر سر

مادران ، با عصا بر خاک پسر

وطن با کی رفتی به جنگ

کشتی هموطن

هر لحظه دم به دم

شایدم خوابی هنوز

ای وطن . . .

پی نوشت : بهترین بهانه برای گریستن به حال و روز وطن ، شنیدن این موزیک ترانه است . صدای غم آلود کارلو و موزیک آرام به همراه شعری که درد مام وطن را فریاد می زند .  

این موزیک ترانه را از اینجا دانلودش کنید .

 

+  پنجشنبه یازدهم تیر 1388   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ندا آقا سلطان

شاید یک روز
یک روز
شاید، یک روز
که آفتاب گیسوی نقره ای
دماوند پیر را نوازش می کند
در یک غریو تند بارانی
در یک نسیم نوازشگر بهار
یک روز
شاید
همراه پرواز پرستوی عاشقی
واژه لبخند، به سرزمین
سوخته ی من باز گردد.
امید، کوبه ی در را بفشارد
و سپیدی، جای تمام این
سیاهی ها را پر کند
آن روز بر مردگان نیز
سیاه نخواهم پوشید
حتی بر عزیزترینمان ...                                      
روان شاد ، پروانه فروهر

                       قطعه 257 ردیف 44 ...

قطعه ۲۵۷ ردیف ۴۴ شماره ۳۲ ... آخرین منزل ندا

 

+  یکشنبه هفتم تیر 1388   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

ایران را که می شناسید!؟ یادش می آورید !؟ همین جا را می گویم . همین سرزمینی که درش به دنیا آمده ای . نفس کشیده ای . خودت را متعلق بدان میدانی . همین سرزمینی که گذشته اش را افتخار حال خودت می دانی . سعی نکردی در حالش نقشی داشته باشی . همانطور که نمی خواهی در آینده اش نقشی داشته باشی . همین سرزمین را می گویم ، سرزمینِ شیونِ خواهر و مادرت . سرزمینِ برادرهایی که تنشان در این خاک خفته است . سرزمین پدرهای درد . پدرهای سرخورده و سالخورده . این سرزمین سالهاست که تاریک است . یعنی بیش از سی سال است که شب است . شبی که در آن نه مهتابی و نه ستاره ای می درخشد .  

در سرزمینم  این روزها ، سپاهیان ، بی سلاح خفته اند ! سگان پاچه گیرش دندانهاشان غلاف است و گویی وجودشان افسانه ای بیش نبوده است ! خواهرکانم این روزها شادند . بدون سایه ای که آزادیشان را تعقیب کند . بدون تجاوزی  به روح و جسمشان . برادرانم یکپارچه فریاد شده اند. به نیابت پیران سرزمین و فریاد هایی که در گلو خشک شد ، بغض شد ، کینه شد !؟ فریادی به یاد برادرانشان که آویزان روی دار تنشان را رقصاندند! فریادی به بلندای روحی که پرواز کرد.

همه در رویای فردای بهتریم . این را یقین دارم . اما چه فردایی ؟ فردایی از آنِ من و تو ، یا فردایی از آنِ آنان !؟  فردایی که فردایش تجسم انفرادی قبل از مرگ است ، یا شبی که فردایش فریاد خواهرت سکوت سلول هایی را خواهد شکست که شده اند حجله شب عروسی اش !؟ فردای بهتر را از چه کس طلب می کنیم ؟ آن که کُشت ، آن که برد ؟ آن که لگد مال کرد هست و نیست ات را ، آن که تیر خلاصی زد به فردای تو ؟

ایران امروز را توان تحملش نیست . مردمانش شباهتی به گذشتگانش ندارند ، به اصل و نسبشان .مردمی که سیاهی جامگان خراسانی را با سبز مظلوم دشت کربلاشان عوض کرده اند! قهرمان امروز ایران ما بابک خرمدین و آریو برزن نیست. ایران امروز ما سرباز اشکانی نمی خواهد . ایران امروز ما تاریخ ندارد . تاریخ نمی داند . حافظه ای ندارد تا تاریخی بدان بسپارد.

امروز ما با سی سال پیش ما یکی ست . فرق اش تصویر آدمی ست که سی سال پیش در ماه نقش بست و امروز در اذهان ! شعور همان است . چشم ها هم همان است . مردم سرزمینم این روزها شادند . فریادِ " مرگ بر استبداد " سر می دهند . دیروز دیدم کسی عکسش را به آتش کشید ! اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد . می فهمم اش . من طعم بغض و کینه را چشیده ام. خفقان را دیده ام . بغض در گلو خشکیده را دیده ام . من رنج دیده ام .

امروز بیشتر از آنچه سرزمین ام شاد است من غمگینم . بیشتر از آنچه مردم سرزمینم می خندند ، من می گریم . نگران فردایم . فردایی که می دانم برای ما نیست .

پی نوشت :  بیش از یک ماه است در بند است ، آزادش کنید ...

آزادش کنید

+  چهارشنبه بیستم خرداد 1388   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پياله و پروانه از پسين،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد!


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که اين کوچه، بُن‌بست و
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهرير خواهيم گذشت.
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
هنوز علائمی عريان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست.
سرانجام روزی از همين روزها برمی‌گرديم
پرده‌های پوسيده‌ی پرسوال را کنار می‌زنيم
پنجره تا پنجره ... مردمان را خبر می‌دهيم
که آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست.


ستاره از آسمان و باران از ابر،
ديده از دريا و زمزمه از خيال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آينه گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد؟


ما رويا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که فانوسِ خانه شکسته و
کبريتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گريه‌اند،
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار،
روزنی روشن از رويای شبتاب و ستاره روييده است
سرانجام روزی از همين روزها
ديده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دريا می‌آيند
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند.


حالا بگو که فرض
سايه از درخت و ری‌را از من،
خواب از مسافر و ری‌را از تو،
بوسه از باران و ری‌را از ما،
ريشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌ايد،
با روياهامان چه می‌کنيد!؟

سید علی صالحی

 

+  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

 

۱- می خواستم علتِ " سه سالگی حقوق بشرتان ! نامبارک باد ! " را بنویسم .

 از آنجا که " موضع و نقد من هر چه باشد " ، برای آنها مبارک است ! نمی نویسمش و به همین یک جمله اکتفا می کنم :

" سه سالگی حقوق بشرتان! نا مبارک باد "

چند تایی گوش شنوا بود و شنید ... شما هم اگر برایت مبارک است ، باشد ! به من ربطی ندارد !

۲ -  این روزها عجیب آرام ام ! نمی دونم بگم خیال راحت و ذهن آزاد یا آرامش قبل از طوفان !

+  یکشنبه هجدهم اسفند 1387   اشکان 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اگه توی پستوی تنهایی شب

هیچکسی اشکهای چشمهاتو ندید

 

اگه این پاییز دلسرد و سیاه

به شکوه شب یلدا نرسید

 

اگه تنپوش تموم لحظه ها

پر شد از وقت شب دلواپسی

 

تو بدون آخر این راه دراز

به سپیده ها دوباره میرسی

 

در جستجوی زندگی عشقه که همسفر میشه

شهامت من و تو ِ که ترسو در من می کشه

 

حیفه که خاموش بمونیم به وقت میلاد سحر

دریای پرتلاطمیم حیفه بمونیم پشت سر

 

پژمردن یه شاخه گل نشانی از غفلت ماست

نتیجه خاموشی من و تو و آدمکاست

 

گوش کن به این نصیحت صمیمی

از برو بچه های جدید و قدیمی

 

ما تا کی می خوایم لبامونو بدوزیم؟

واسه امید از دست رفته دل بسوزیم

 

می بینیم و می شنویم و می دونیم

نترس نمی تونیم دیگه ساکت بمونیم

 

دنیا بیدار شده ما هم بیدار شیم

لحظه ای غافل از حال همدیگه نباشیم

 

خالی از دلهره های دم به دم

می گذری از همه اون سد و حصار

 

روزای خاکستری تموم میشند

می رسی به فصل سرسبز بهار

 

اگه روز و روزگار گاهی بَده

اگه حتی آسمونت ، شب زده

 

نباید از یاد فرداهات بره

لحظه هاتو بی ثمر از دست نده ...

 

در این نبرد روح و تن بازنده ها پیروز میشن

وقتی به نام زندگی بی بال و پر ، پر میکشن

 

در جستجوی زندگی عشقه که همسفر میشه

شهامت منو و تو ِ که ترسو در من میکشه

  

+  پنجشنبه هشتم اسفند 1387   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه و هر نغمه به‌یاد یاران
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر

راست در پرده‌ی اندوه و فغان باران
می‌زند بی‌که نگاهی فکند بر چپ و راست
رفته از دست و درافتاده ز مستی از پای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر

رعد را عربده بُگسسته
ولی پیوسته قیژک کولی در همهمه‌ای
هایاهای هایاهای

قیژک کولی در همهمه‌ای هایاهای هایاهـــای
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر

پرده دیگر مکن و راه مگردان کولی
هم مگر همرهی زخمه‌ی طوق تو کند

دلی از گریه سبک‌بار
در این تنگ غروب

در این تنگ غروب
رنگ در رنگ و به هر رنگ هزارانش طیف
نغمه در نغمه و هر نغمه به‌یاد یاران
قیژک کولی کوک است در این تنگی عصر
در این تنگی عصر

قیژک کولی
همایون شجریان و گروه دستان
آهنگساز : حمید متبسم
شعر از دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی

 

+  چهارشنبه سی ام بهمن 1387   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تو بدترین شرایط روحی ام ، در تمام این سالها ... تو سخت ترین مرحله تصمیم گیری ام ، در تمام مدت زندگیم ... مرده ی متحرک به تمام معنا شدم ... نه تغییری ، نه ... همیشه امید داشتم به آینده ... جنگیدم براش ... ولی این روزهای لعنتی گویا تمامی نداره ... کاری باید ، کارستان ... از روزهای آینده ام و روزهایی که در راه است هیچ چیزی نمی دانم ... چه می شود و چه خواهد شد ... مهم هم نیست چه شود ... هر چه باشد بهتر از این وضع است ... حتی اگر جانم را برایش از دست بدهم ... این برایم ارزش دارد ... معتقدم به این روش ... برای راهی که می روم ... نمی دونم چرا اینها رو اینجا مینویسم... اما دوست داشتم جایی می نوشتمشان ... جایی که اگر بعدی بود و بودم ببینم ... همه اش همین است ...  

+  سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387   اشکان  * 
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin